|
این بلاگ به نشانی www.makan-mehr.blogspot.com رفته است. کامنت های اینجا دیگر خوانده نمی شوند.
|
به ياد آوردن سوزان سونتاگ
آرون منسون
نشريه ادبيات و پزشکي، شماره اول، انتشارات دانشگاه جان هاپکينز، 2005
ترجمه ای براي علي اکبر عليزاد

وقتي شما به اين ترتيب تبرئه شديد، بلافاصله از اتهام رها مي شويد، ولي همچنان در معرض آن باقي مي مانيد و همين که از بالا فرمان برسد، فورا اتهام به جريان مي افتد... ولي بازهم درست مثل دفعه پيش امکان دريافت تبرئه صوري وجود دارد. متهم بايد دوباره همه نيروي خود را بسيج کند و تسليم نشود.
- فرانتس کافکا، محاکمه (*)
فرانتس کافکا، يکي از قهرمانان روشنفکر سونتاگ بود. نمي توانم اين سطور را بخوانم، بي آنکه با اندوه و شگفتي به سونتاگ نينديشم. در اين قطعه، "نقاش" براي "کا" – خوانده ي دايمي - شرح مي دهد که آزادي همواره موقتي و مشروط است. بهترين چيزي که هرکس مي تواند آرزومندش باشد، يک "تبرئه صوري" است؛ برائت دايمي تقريبا هيچگاه حاصل نمي شود. معادل پزشکي "تبرئه صوري"، "بهبودي" (remission) است. Remission در معناي ابتدايي اش، به معني رهايي از کيفر گناه است. امروزه ما remission را به معناي رهايي از بار سنگين ناخوشي مي دانيم. ناخوشي هايي عموما علاج ناپذير، ناخوشي هايي مزمن مثل سرطان. سلامتي، در بهترين شرايط مانند آزادي موقتي و مشروط است.
سلامتي در اغلب عمر سوزان سونتاگ از او دوري جست. در کودکي از آسم شديد رنج مي برد. در 1976، در چهل و سه سالگي، به دليل سرطان درجه چهار پستان بستري شد. با سي و يک غده لنفاوي مثبت. به او گفته شد تنها ده درصد شانس براي دو سال زندگی بيشتر دارد. پس از دوره درمان سخت، او اولين "بهبودي" خود را باز يافت. در 1999 به خاطر تومور بدخيم دهانه رحم تحت شيمي درماني قرار گرفت. متاسفانه 28 دسامبر 2004 به دليل عوارض سرطان خون در سن هفتاد و يک سالگي درگذشت. با اين حال، برخلاف "کا"ي کافکا، که خوانده اي دايمي بود، سانتاگ بيماري دايمي نبود. وي دو رساله کلاسيک درباب بيماري و ادبيات و همچنين چهار نوول، چهار نمايشنامه، دو فيلم و تعداد زيادي مقاله مشهور نوشت. و نيز حامي فعال حقوق بشر بود. اگر چه وي زندگي خود را "پيش و پا افتاده" مي پنداشت، اهميت فرهنگي وي در بخش مربوط به روش قابل ستايشي است که او زندگي اش را طبق آن هدايت مي کرد. فرمول مشهور او مبني بر اينکه ناخوشي هايي مثل سرطان و ايدز "بي معني" هستند، نشانگر اين بود که ناخوشي مي تواند به اتفاقي مثبت بدل شود که هر کسي مي تواند فارغ از ناميده شدن يا محدود شدن به آن، به زندگي اش ادامه دهد. او با ايستادن مقابل وسوسه ناميده شدن به عنوان نجات يافته از سرطان، ناخوشي اش را به مثابه خط مشي اي براي خود-دگرگوني اخلاقي بکار گرفت و در برابر تغيير تدريجي هويت اش توسط ناخوشي، مقاومت کرد.

سونتاگ به طور مداوم از هنر نوشت. اما تنها دو رساله باريک که به طور ويژه به پزشکي و ادبيات مي پرداخت، از خود باقي گذاشت. اين دو رساله در بعضي جهات با انتقادات زيبايي شناسانه او در تضاد هستند. در حالي که او بر اين اعتقاد بود که هنر مي تواند بودن نفساني را دگرگون کند و مي تواند انگاشت هايمان را "اغوا" کند، ناخوشي به مثابه اسطوره را براي آن نوشت تا "انگاشت را آرام کند". با نقل قول از نيچه، سونتاگ اين بحث را پيش کشيد که مردم براي ناخوشي معنايي تکفيري در نظر مي گيرند؛ اما او قصد آن داشت تا ناخوشي را از اين معنا محروم کند. او نيتش را به شکلي کاربردي شرح داد: کمک به بيماران، خانواده هايشان، و درمانگران شان که به شکل موثري بيشتر با سرطان سر و کار داشتند.
يکي از توجهات عمده ي روشنفکرانه ي سونتاگ، کشمکش ميان اخلاق و هنر بود. او نخستين کسي نبود که به اين موضوع اشاره مي کرد. ماکس وبر در 1915 نوشت: «سرپيچي انسان هاي مدرن به التزام مسووليت براي داوري هاي اخلاقي، به دگرگوني داوري نيات اخلاقي به داوري سلايق گرايش دارد... اين تغيير مسير از اخلاق به ارزيابي زيبايي شناسانه ي رفتار اخلاقي، خصوصيت مشترک اعصار تعقل گرايان است." در دنياي صنعتي، اين کشمکش ميان اخلاق و هنر، به شکلی موازي خود در پريشاني ميان اخلاق و تکنولوژي حاکم است (براي مثال معالجه ي پزشکي اختلال فشار روانى پس آسيبى). تغيير شکل مسايل اخلاقي به مشکلات تکنيکي، زمينه فرهنگي بزرگتري دارد، همانطور که در آثار سونتاگ بارها به آن ارجاع داده مي شود. هنگامي که حجم زيادي از ادبيات به روابط ميان اخلاق، هنر، و ناخوشي مي پردازد، هيچ کس مانند سونتاگ با اين اشتياق و اندازه به موضوع حمله نکرده است.
اين فرصت به من دست داد تا در پاييز 2003 سونتاگ را ملاقات کنم، زماني که سميناري را به عنوان نويسنده مقيم در دانشگاه کلمبيا پيرامون ادبيات و پزشکي هدايت مي کرد. در فه
ت کتاب ها، طاعون آلبر کامو، در باب بيمار بودن ويرجينيا وولف، در سرزمين درد آلفونس دوده، کوري ساراماگو، مرگ ايوان ايليچ تولستوي و کوهستان جادويي توماس مان به چشم مي خورد. به هرحال سمينار نه ساعت گفت و گوي باز و مبسوط را با سونتاگ در موضوعات گسترده مثل فيلم ها، مراقبت اداره شده، ناخوشي حاد دربرابر بیماری مزمن، کمبود لوازم کمکي معلولان در ساختمان هاي عمومي پاريس و پس آيندهاي بهداشتي يازده سپتامبر، شامل شد. اين سمينار باعث شد فکر کنم شايد گفت و گوي خوب حتا از نوشتار خوب هم کمياب تر است. گفت و گوهايمان سودمند، واضح، مهيج، اميدبخش، و در گاهي اوقات تحريک آميز بود. در چند وهله، سونتاگ با ما به مجادله برخاست و کاري کرد تا بيشتر بخواهيم: وضوح بيشتر، توضيح بيشتر و ايده هاي بيشتر.
موضوعي شگفت انگيز که او با ما تقسيم کرد، اين بود که در دوران بيست سالگي اش در اين فکر بود که به مدرسه طب برود و همچنان در مورد تصميمش کمي احساس پشيماني مي کرد که نويسندگي را به جاي پزشکي برگزيده است. نوشته هاي او علاقه اش را به پزشکي بازتاب مي دهد. هدف او از نوشتن ناخوشي به مثابه اسطوره صراحتا پزشکي بود: "آرام کردن رنج هاي غيرضروري" و "نجات دادن جان ها".
علاقه من به آثار سونتاگ تا به امروز ادامه يافته و با زندگي ام عجين شده است. او با نمونه آوردن، امکان پل زدن ميان رشته هاي گوناگون را به من مي فهماند. به عنوان تحصيل کرده در سيستم آموزشي کلاسيک دانشگاه شيکاگو، وي بسياري از ذهن هاي تئوريک قرن بيستم را مي شناخت و شاگردي شان را کرده بود. از جمله فيليپ رايف (همسر سابقش)، هانس گرث، هربر مارکوزه و پل تيليچ. بعضي از اساتيد او، به من و دوستانم هم درس داده اند. معتقدم دوران آموزشي وي، او را مستعد کرد تا اتصالات ميان رشته هاي گوناگون را ببيند؛ ميان پزشکي و ادبيات، ميان پزشکي و تئوري اجتماعي، ميان پزشکي و هنرهاي بصري. وقتي اولين بار در 1979 ناخوشي به مثابه اسطوره را مطالعه کردم، حيران و هيجان زده شدم: پس امکان داشت تا تئوري اجتماعي، پزشکي، کافکا و نيچه را به هم پيوند دهيم! از آن پس ناخوشي به مثابه اسطوره به جايگاه متعارفي در مدارس پزشکي دست يافت. ادراک سونتاگ به عنوان يک نويسنده و منتقد فرهنگي مرا دلگرم کرد و الهام بخشم شد. دريافت هاي وي، فهم درمانگران پزشکي را از تخصص شان گسترش دادند.
سوزان سونتاگ، سنتي نامريي را تجسم بخشيد. او خود را به عنوان عضوي از «سنت کلاسيک تجليل اجتماعي» وصف می کرد. وي در ارزيابي بازنگرانه اي از التزامش به «مدرن»، از "اهميت گنجينه هاي متعارف گذشته" دفاع کرد و از کمبود ايدآليسم در فرهنگ مدرن و تعالي فرهنگ بازاري مصرفگرا، فرايندي که عميقا در کار طبابت امروزي تغيير شکل يافته و پست شده، تاسف خورد.
شايد بهتري قدرداني اي را که مي توان از سونتاگ به عمل آورد، بتوان از مقاله اي از خودش که پيرامون آلبر کامو نگاشته، به عاريت گرفت. در 1966، وي در بخشي از مقاله به طرز هولناکي پيشگويانه مي نويسد:
تا جايي که به خاطر مي آورم، هيچ نويسنده مدرني به غير از آلبر کامو، عشق را بيدار نکرده است. مرگ او در 1960 براي تمام جهان ادبيات ضايعه اي شخصي محسوب شد. هرگاه از کامو سخن رانده مي شود، آميخته اي از شخصيت، اخلاق و قضاوت ادبي حضور دارد. هيچ بحثي درباره کامو بدون اضافه کردن، يا حداقل اشاره به نيکي و فريبندگي او به عنوان يک انسان، کامل نمي شود. نوشتن بدينسان درباره کامو آنچه را که بين شمايل نويسنده و اثر او رخ مي دهد به ميان مي کشد. چيزي که معادل رابطه ميان اخلاق و ادبيات است.
اين تعبير در مورد سونتاگ هم صدق مي کند. شايد سوزان سونتاگ از اينکه به جاي پزشک شدن، نويسندگي را انتخاب کرده بود، احساس ندامت مي کرد، اما ما که اين همه پزشک خوب داريم. گمان مي کنم جهان ادبيات از اينکه او تصميم گرفت به جاي آن، نويسنده اي درخشان شود احساس قدرداني مي کند.
* برگرفته از ترجمه زيباي علي اصغر حداد از محاکمه کافکا، نشر ماهي