|
این بلاگ به نشانی www.makan-mehr.blogspot.com رفته است. کامنت های اینجا دیگر خوانده نمی شوند.
|

یک-
سال هفتاد و هشت، کلاس کارگردانی یک:
صدای بعضی از همکلاسی ها در آمده که کسی که قرار است به ما کارگردانی یاد بدهد، فوق لیسانس و در نتیجه صلاحیت ندارد. من هم کمی با آنها موافقم. اما بدم نمی آید آدمی که چند فیلم سینمایی ساخته، به من درس سینما دهد. یکی از مخالفان اساسی او، دوستی گیلک است که اتفاقن الان یکی از مدیران سینمایی مملکت هم هست. استاد کارگردان دو سه جلسه ای سر کلاس می آید. اما نه کسی حوصله اش را دارد و نه انصافن توانایی تدریس دارد. بالاخره یک بار که استاد تصمیم می گیرد نماهای تو-شات را با مثالی از فیلم های خودش آموزش دهد، دوست گیلک ما جوش می آورد و با استاد شروع به بحث می کند. در نهایت، بحث آنجایی به پایان می رسد که دوست ما می گوید: «بیضایی با این همه دبدبه به هیچ جایی نرسید، چه برسد به تو که هیچ پخی نیستی!» استاد در هم می شکند. شمرده شمرده و در حال که کمرش از این حرف خم شده به سمت اولین صندلی می رود و روی آن می نشیند. بغض می کند و با همان حال می گوید که من اگر فلان فیلم را ساختم از غم نان بود. اشکش سرازیز می شود.
سال ها بعد استاد کارگردان، سریالی برای تلویزیون می سازد که اتفاقن سریال خوبی هم از آب درمیاید. همه تصدیق می کند که او به طرز خارق العاده ای مناسب مدیوم تلویزیون است. با این همه پایان سریال به طرز احمقانه ای حذف می شود و خیلی بی ربط با نریشنی مصنوعی به پایان می رسد. استاد کار را به رسانه ها می کشاند و می گوید با این حجم سانسور دیگر برای تلویزیون فیلم نخواهد ساخت. بعد از دو سال، دیروز خبری را دیدم که ایشان مشغول کارگردانی سریال جدیدی برای تلویزیون است.
آیا استاد مرض دارد؟ آیا استاد مرد نیست که زیر حرفش می زند؟ آیا استاد با توجه به جمیع جهات آدم گهی است که حاضر شده برای تلویزیون ایران کار کند؟
نه عزیزدلم، استاد همچنان غم نان دارد.
دوم -
با چند نفر از دوستان دور هم نشسته ایم و از این روزها می گوییم. یکی ساختمانش نیمه کاره مانده و از فشار بار مالی دارد جان می کند. آن یکی کارگاهش فلج شده و می گوید حقوق این ماه کارگرانش را نزول کرده تا کمی دیگر تحمل کند و ببیند اوضاع به کجا می کشد. دیگری که واردکننده سرشناس لوازم بیمارستانی است می گوید کارش به جایی رسیده که کم مانده با شتر و قاطر راه جاده ابریشم را در پیش بگیرد تا بتواند حداقل از چینی ها جنس بخرد.
نوبت سخن به من می رسد. می دانند که چند ماهی است دست به هیچ کاری نزده ام. برایشان سوال شده که چطور خرج زندگی ام را می گذارنم. خوبی اش این است که دستم سنگین است و جای سرخی سیلی، خوب روی گونه ام می ماند. بهشان می گویم که فعلن تنها کاری که از دستم برمی آید، صبر است. منتظرم تا شرکت های تبلیغاتی یا فیلمسازی جان دوباره ای بگیرند. و از دهانم در می رود و می گویم یا شاید طرح تله فیلمم تا چند روز دیگر تصویب شود و کاری شروع کنم. همین کافی است تا یکی از دوستانم برگردد و بگوید تو عجب آدم عوضی ای هستی که می خواهی با تلویزیون کار کنی. بی اختیار جواب می دهم من چرا باید این قضیه را تحریم کنم. من که پخی نیستم!
سوم -
بر خلاف تصور عوام، هیچ فیلمساز، نویسنده، عکاس، نقاش، گرافیست و هر هنرمند دیگری، با باد هوا زندگی نمی کند. چروک های صورت بکت هم به خیلی چیزهای دیگری به جز گرسنگی کشیدن ربط داشته و اصولن آدمیزاد غلط می کند که بخواهد خودش را با بکت مقایسه کند. (مگر اینکه برای خودش پخی باشد). وقتی شرکت های تبلیغاتی و فیلمسازی تعطیلند، وقتی بساط کار فرهنگی را خر یک وری جامعه سیاست زده چپه کرده است، وقتی ارثی از باباجان نمانده که آدم با آن اموراتش را بگذارند، مجبور است که یا سرش را بگذارد و بمیرد و یا فکر کند می تواند چند ماه زحمت بکشد تا برای نود دقیقه مخاطب تلویزیون را سرگرم کند و در ازایش دو سه ماهی قبض هایش را به موقع پرداخت کند و گرسنه هم نماند.
بعضی هامان خیلی زود قضاوت می کنیم. مغزمان فقط یک بعد حقیقت را تحمل می کند. آن قدر شور می گیردمان که یادمان می رود زنده بودن را باکتری کلستریدیوم بوتولینوم هم می تواند انجام دهد. مهم زندگی کردن و لااقل میل به زندگی کردن است.
آدمی که تصمیم می گیرد طول استخری را شنا کند یا باید چشم هایش را زیر آب باز نگه دارد، یا هر از گاهی سرش را از آب بیرون بیاورد و تخمین بزند که تا دیواره استخر چقدر راه مانده، یا عینک شنا استفاده کند و یا آنقدر چشم بسته شنا کند که سرش محکم به آن طرف استخر بخورد.
من این روزها آدم هایی با چشم های بسته زیاد می بینم. آن هم من. منی که هیچ پخی نیستم!
* عکس بالا یک باکتری کلستریدیوم بوتولینوم است که در اینجا چند درجه ای بزرگ تر از حد معمول نمایش داده شده است.