تبليغاتX
یادداشت های یک فیلمساز جوان - می دانم گفتنش خوشایند نیست، اما...
این بلاگ به نشانی www.makan-mehr.blogspot.com رفته است. کامنت های اینجا دیگر خوانده نمی شوند.

روزهای خوبی ندارم.

عزیزی که مثل پدر دوستش دارم، در بیمارستان است. دیروز یک بار به اتاق عمل رفته و فردا هم یک بار دیگر. تنم دایم می لرزد. یاد دهه 70، دهه تلخ 70 دایم توی ذهنم زنده می شود.

امیدوارم همه چیز خوب پیش برود.

امیدوارم.

ده کیلو وزن کم کرده ام. اما هنوز سنگینم. هیچ چیز از گلویم پایین نمی رود. بعض روزهای تلخ  گذشته، بدجوری با من همراه شده است.

روزهایم را با جلسه های کاری اغلب بی سرانجام، فیلم های مزخرف، کتاب های بد و موسیقی های معمولی می گذرانم.

یک طرح فیلمم قبول شده، اما خبری از موافقت نهایی نیست. یک پیشنهاد شاید خوب فیلمسازی را رد کرده ام، چون از تهیه کننده غیرحرفه ای، هم می ترسم و هم بیزارم. یک طرحم را هم در نهایت به خاطر ترس از موقعیت خاص کاراکتر فیلم کنار گذاشته ام.

پایم رفته زیر چرخ ماشین. دستم مانده لای در یک ماشین دیگر! سرم خورده به لبه تخت و هر از گاهی سرم گیج می رود. خاکستر سیگار چند جای فرش را سوزانده، تاچ پد لپ تاپم کار نمی کند. دو ماه است حقوقم را پرداخت نکرده اند. ترجمه ها نصفه مانده اند، دستم به نوشتن نمی رود، حوصله ی فیلم و کتاب را ندارم.

هر روز صبح تقویم را نگاه می کنم و می بینم که به روز سفر نزدیک تر می شوم. اما باز روزها هم دیر می گذرند. طول و عرض روزها، در نظرم انبساطی هولناک پیدا کرده اند.

حوصله آدم های غریبه را ندارم. حرف هایشان خسته ام می کند. دلم می خواهد ریموت کنترلی داشتم که هر وقت حوصله ام از کسی سر می رفت، دکمه ی mute را می زدم تا حداقل صدایشان قطع شود. آن وز وز مکرر و بی معنی که قطع شود، فرصتی پیدا می کنم که در رویاهایم روزهای خوب آینده را مرور کنم.
گاهی دلم می خواهد آدم ها را pause  کنم. بعد بروم جلو و توی صورتشان داد بزنم که چقدر خودتان را تکرار می کنید؟ چقدر حرف های تکراری را از گوشه و کنار دهانتان به بیرون پرت می کنید؟ چرا تازه نمی شوید؟

هرچقدر می خوانم و می بینم و می شنوم، باز هم می بینم که عقبم. هنوز هیچ چیز نمی دانم. این خیلی اذیتم می کند.

اگر هنوز امیدوارم، اگر هنوز فکر می کنم که این روزها می گذرد و تمام می شود، به خاطر این است که بارها و بارها در این سی و یک سال عمرم، این مسیر را طی کرده ام. هر وقت این یادم می افتد، ریموت کنترل خیالی را از ذهنم پاک می کنم، به دور خیره می شوم و به حس خوب انتظار یک اتفاق خوب لبخند می زنم. بعد بلند می شوم، یک فنجان از آن دم نوش هیجان انگیز درست می کنم. شاخه نباتی را درون فنجان می گذارم. آرام آرام در فنجان می چرخانمش و بخار داغ و مطبوعش را به مشام می کشم. بعد مزه اش می کنم و دکمه ی play را فشار می دهم: زندگی ادامه دارد.

+ نوشته شده در  2009/1/29ساعت 1:18  توسط ماکان مهرپویا  |