تبليغاتX
یادداشت های یک فیلمساز جوان - از هر دری سخنی
این بلاگ به نشانی www.makan-mehr.blogspot.com رفته است. کامنت های اینجا دیگر خوانده نمی شوند.

1- با کمال افتخار اعلام می کنم که کتاب محاکمه کافکا با ترجمه ی استاد حداد را خواندم و لذت بردم. داستان خوب (که سوژه اش بسی مورد پسندم هم هست) یک طرف، ترجمه عالی علی اصغر حداد طرفی دیگر، آن پیوست های عالی عیشم را کامل کرد. دست همگی درد نکند. به خصوص نشر ماهی که همچنان عالی کار می کند. البته کافکا را باید تا قبل از اتمام دوران دانشجویی خواند وگرنه زندگی به باد می رود. در این شکی نیست. از ما که گذشت، جوانان دریابند.

2- کتاب ترس و لرز آملی نوتومب بلژیکی را خواندم و از این قلم طناز کیف کردم. حیف که ترجمه شهلا حائری چنگی به دل نمی زند. راستش همیشه با «ترس و لرز» کتاب های قطره را می خرم. ترجمه ها یک طرف، ویراستاری بد یک طرف، کیفیت بد چاپ و حروفچینی هم که نور علی نور است. این یکی ارزشش را داشت. البته الان که به کتاب هایم سرکشیدم دیدم چقدر کار مشترک از خانم حائری و نشر قطره دارم!  این هم نکته ای است.



3- فیلم Across the Universe خانم جولی تیمور یک شاهکار کوچک است. به پای Frida نمی رسد. اما موزیکال، ژانر محبوب من است. انقلاب هاب دهه 60 را هم به آن بیافزایید، ترانه های بیتلز را در گوشت و پوست فیلم فرض کنید و دریابید چقدر می چسبد دیدن چندباره ی این فیلم. تازه حضور Bono و ترانه ی زیبایش هم که دیگر محشر است.

4- فکرش را بکنید که ظرف یک سال بسیاری از خوانندگان محبوب دوران نوجوانی تان، آلبوم جدید منتشر کنند! دانا سامر، ایگلز،  سلین دیون، دف لپارد، نیک کیو، آر. ای . ام، ون موریسون، شریل کرو و سیندی لوپر! زندگی چقدر جذاب است این روزها. البته همسایه چند روز پیش دستم را گرفت و کشاید کناری و گفت ما شب تا صبح با موسیقی های زیبای شما کیف می کنیم، اما راستش ترجیح می دهیم بخوابیم. این هم نکته ای است، بس خجالت آور!



5- این سریال Prison Break را که تازه شروع کرده ام، عجب بالماسکه ای است. ظاهری جذاب دارد. فیلمنامه زیاد خوب نیست، اما  داستان به خودی خود آن قدر کشش دارد که ظرف سه روز یک season کامل را دیدم.
اما داخل این سریال چیزهای دیگری هم هست. نقد دموکرات ها، تایید اقدامات جمهوری خواهان، تبلیغات وسیع دین، ضدیت با محور شرارت بوش و...
سریال دستپخت شبکه Fox است و البته بعید هم نبود که لایه های زیرین این چنینی داشته باشد. لذا خواهشمند است زمان دیدن این سریال به لایه های زیرین چرند آن توجه نکنید و تنها از قصه ی این فرار جذاب لذت ببرید! توجه کردن زیاد به این قضیه، توی ذوقتان خواهد زد. از من گفتن! شاید زمانی چیزکی در مورد این لایه ی زیرین نوشتم و شدم چیزی شبیه ستون نویس های کیهان!




6- یاد نکته ای افتادم. در شماره بهاری ماهنامه «فیلمنگار» سعید مستغاثی مقاله ای نوشته درباره فیلم la vie en rose و ادیت پیاف. به نظر می رسد که آقای مستغاثی  به دلایلی نامعلوم  کل ترانه ی پایانی را اشتباه فهمیده و دو صفحه در رابطه با زندگی سیاه ادیت پیاف مرثیه سرایی کرده و متذکر شده که از خودت بود که بر خودت بود! در حالی که متن ترانه کاملن برعکس است و ادیت پیاف نه تنها در آن ترانه از زندگی خودش شرمسار نیست، بلکه آن را ستایش می کند. البته همان زمان این قضیه را به ایشان نوشتم که خبری نشد. *

7- امروز رفته بودم جایی برای همکاری. تا دم در که رفتم، کمی سست شدم. برگشتم و روی نیمکتی رو به روی دفترشان نشستم و سیگاری روشن کردم و  زل زدم به آنجا. کاش نگفته بود که مرا از کجا می شناسد. دوست ندارم وارد محیط کاری شوم که خاطرات سیاه بی هنران بی خلاقیت بی مسوولیت سوءاستفاده گر! (چی شد!) برایم زنده شود. پس نیم ساعت زیر آفتاب داغ نشستم و بعد برگشتم خانه و جایتان خالی نباشد هنوز از گرمازدگی شدید احساس سرگیجه می کنم.

8- امروز دیدم کسی با جست و جوی کلمه ی «دوربین مقفی» (مخفی نه! مقفی!) به وبلاگ من رسیده. گشتم و دیدم دوربین و مقفی (moghafaa) در وبلاگ موجود بوده و احتمالن به همین دلیل به اینجا کشیده شده. اول لبخندکی زدم و پیش خودم گفتم بچه ی مردم فرق مخفی را با مقفی نمی داند. بعد گفتم به به! مملکت چقدر پیشرفت کرده که کسی که سواد خواندن و نوشتن فارسی ندارد، از اینترنت استفاده می کند! بعد فکر کردم بد نیست بنشینم و مقاله ای مفصل در این رابطه بنویسم. بعد گفتم یک گوگلی بکنم این کلمه ی مقفی را... و نتیجه حیرت انگیز بود! جدی جدی شما به تعداد ترسناکی کلمه ی مقفی به جای مخفی برمی خورید! یعنی کسانی هستند که مخفی را مقفی می نویسند! زمان دبیرستان معلم ادبیاتی داشتم به نام آقای بهمن پور که هرکجا هست به سلامت باشد. چنان فارسی را به ما سخت می گرفت که سال چهارم دبیرستان دو ثلث از ادبیات فارسی تجدید آوردم! بعدها که نتایج  کنکور آمد، در خیابان دیدمش و ازش تشکر کردم و گفتم ممنوم که به خاطر شما 96% تست های ادبیات فارسی را درست زده ام. برگشت و گفت، تو؟ پوزخندی زد و رفت. بنده ی خدا نمی دانست که چنان بر ما سخت گرفته بود که همه مان پوست کلفت شده بودیم و سوالات کنکور برایمان تفریح بود! نمی دانم این بچه ها کجا درس خوانده اند، چه معلم هایی بالای سرشان بوده اند و چطور تا به حال با کلمه ی «مخفی» در کتاب های درسی مواجه نشده اند. آن هم جامعه ای که همه چیزش مخفی است. اما شما را به خدا، این بچه ها را نجات بدهید! همیشه فکر می کردم که نسل بعد از ما، به آن اندازه ای که ما با پدران و مادرانمان فاصله داشتیم، با ما فاصله نخواهند داشت. هرچه باشد نسل به اینترنت دست یافته و در نظام آموزشی مشابهی درس خوانده. ولی به خدا من از این نسل عقبم! سی و یک سال بیشتر ندارم. اما به اندازه ی صد سال از دهه 60 و 70 عقب هستم.
البته منظورم نیست که همه ی دهه شصت و هفتادی ها مخفی را مقفی می نویسند و بی سوادند. منظورم کلی تر از این حرف هاست. حرف شان را نمی فهمم. تو را به خدا، من را از همین لحظه از بازی دهه 50 و 60 و 70 و 80 و 90 معاف کنید!

* بعد التحریر: جناب سعید مستغاثی در پاسخ انتقادم از یکی از نقدهایشان که در این متن آمده، کامنتی گذاشته اند که در بخش نظرات به همراه پاسخ من موجود است. به احترام ایشان و البته با قبول زیاده روی ام، برای اولین بار مطلبی را تعدیل کردم.

+ نوشته شده در  2008/6/9ساعت 0:2  توسط ماکان مهرپویا  |