|
این بلاگ به نشانی www.makan-mehr.blogspot.com رفته است. کامنت های اینجا دیگر خوانده نمی شوند.
|

نشسته اي کنار استخر و نمي داني که وارد آب شوي يا نه. سرماي آب استخر چيز نفرت انگيزي است. آمده اي در اوج گرما تنت را به آب بسپاري، کمي تفريح کني و خنک شوي و حالت سرجايش بيايد. اما سرماي استخر، زايل کننده ي همه چيز است. ترجيج مي دهي با احتياط عمل کني. پس کنار استخر مي نشيني و دستت را وارد آب مي کني. آب سرد است اما نه آنطور که دستت يخ کند. اما از آنجايي که دست، پوست کلفت تر از جاهاي ديگر بدنت است، مي داني که معيار خوبي براي سنجش دماي واقعي آب نيست. پس باز هم احتياط مي کني. به يکي که تازه از استخر بيرون آمده و آب از تنش مي چکد، لبخندي بي ربط مي زني و مي پرسي آب سرده؟ در حالي که روي يک پايش مي پرد و سرش را به همان طرف خم کرده جواب مي دهد نه، بری تو آب عادت مي کني و بعد دست خييش را درون گوشش مي کند تا ببيند آبي که در گوشش رفته بود بيرون آمده يا نه. به هرحال جوابش آني نيست که تو مي خواهي. سرت را به نشانه ي اين که فهميده اي چند بار تند تکان مي دهي و بار ديگر دستت را درون آب مي بري تا طرف احساس کند که قانع شده اي. دور که مي شود، دستت را از آب بيرون مي آوري و به آن يکي دست خشکت مي زني تا ناخودآگاه، مزورانه عدالت را بين دو دست رعايت کني. آني که خشک بود حالا خيس است و آني که خيس بود، ديگر تنها دست خيس تو نيست. يکي که عرض استخر را شنا کرده به جايي مي رسد که تو نشسته اي. سرش را بيرون مي آورد و دست خيسش را بر چهره خيسش مي کشد تا صورتش را خشک کند. لبخند دیگري بر صورتت نقش مي بندد و مي پرسي آب سرده؟ جواب مي دهد نه زياد و بعد عکس جهت تو روي آب سر مي خورد و دست و پازنان دور مي شود. با احتياط يک پايت را درون آب مي گذاري. سرما به سرعت موهاي تنت را سيخ مي کند. پاي ديگر را هم به آب مي سپاري تا هر دويشان در تجربه جديدت يکسان به کار آيند. به پاهايت نگاه مي کني که درون آب چگونه از آن بخش بيرون آب مانده فاصله گرفته اند. بي اختيار فيزيک سال چندم مدرسه را به خاطر مي آوري و شکست نور در آب و خطاي ديد و آب سرد که پاهايت را کبود کرده، فکرت را دوباره به تصميمت براي شنا و تفريح و خنک شدن و سرآمدن حالت برمي گرداند. چندبار با خودت مرور مي کني که اگر سريع درون آب بپري و مدتي زير آب بماني حرارت بدنت با حرارت آب منطبق مي شود و سرما از بين مي رود. بعد به اين نتيجه مي رسي که بهتر است شيرجه بزني و يک عرض را شنا کني تا اين اتفاق زودتر بيفتد. آن طرف استخر مرد چاقي را مي بيني که با موهاي قرمز و کک و مک زياد دارد همان کار تو را مي کند. يعني پاهايش را توي آب گذاشته، دست هايش را به لبه استخر چسبانده و دارد به آب نگاه مي کند تا شايد بتواند دماي آن را حدس بزند. توي بحرش مي روي و بعد شکمت را با شکم او مقايسه مي کني و فکر مي کني که اگر همينطور ادامه دهي به زودي شبيه او خواهي شد. تصميم مي گيري که از اين به بعد مرتب ورزش کني و بعد يادت مي افتد که همين استخر آمدن هم نوعي ورزش است و فکر مي کني که شناي مرتب مي تواند ورزيده ات کند و بعد به خاطر مي آوري که دير يا زود بايد بروي توي آب و همين وقت است که مي بيني مرد چاق دارد به خودش آب مي پاشد تا تنش به دماي آب عادت کند و بعد گوش هايش را خيس مي کند و خودش را از همان لبه پرت مي کند درون آب و لحظه اي زير مي رود و بعد برمي گردد و اطرافش را طوري نگاه مي کند که انگار مدت زيادي در دنياي ديگري بوده و حالا دارد سعي مي کند دريابد در مدتي که نبوده چه اتفاق تازه اي پيرامونش افتاده است. فکر مي کني که من که از او کمتر نيستم. پس تصميم مي گيري که بر ترست از اين آب سرد غلبه کني. برمي خيزي و لبه استخر مي ايستي. آب را که انعکاس نور خورشيد در موج هاي کوچک و بي نهايتش هزاران نقطه ي درخشان ايجاد کرده نگاه مي کني و بعد نوک انگشتان پايت را لبه استخر خم مي کني و سعي مي کني ترديد را به تصميم بدل کني و بعد هميشه قبل از اينکه تصميم نهايي را گرفته باشي، شيرجه اي مي زني و قبل از آنکه فکر کني آب چقدر سرد است دست و پا مي زني تا به آن طرف استخر برسي. وقتي به آن طرف مي رسي لحظه اي تامل مي کني و احساس مي کني که سرماي آب، استخوان هايت را به درد آورده است. پيش خودت فکر مي کني که به زودي درست مي شود. پس يک عرض ديگر و پشت بندش عرض ديگري را شنا مي کني. حالا گرم شده اي. به دماي آب عادت کرده اي. انگار نه انگار که اين همان آب سرد نفرت انگيزي بود که ترديد داشتي آيا توانايي آن را دارد که تفريحت را خراب کند يا نه. آب همان آب سرد نفرت انگيزي است که حالا به آب مطبوعي بدل شده که تن تو را از گرماي تابستان مي رهاند و شادت مي کند.
خاصیت انسان عادت کردن است. فکر می کنم که اگر برگردیم و پشت سرمان را نگاه کنیم، موارد بی شماری را می توانیم به خاطر بیاوریم که روزی عادت و روز دیگر نفرت انگیز بوده اند. ویژگی نظام های تک قطبی همین است که مردم را به آنچه هست عادت می دهند. آنچه که روزی وظیفه ای آرمانی بوده، روز دیگر عادت می شود. آنچه که روزی ظلم به شمار می آمده، روز دیگر اتفاقی روزمره تلقی می شود.
به گمانم هر چیزی در شرایط خاص معنای خاص خود را دارد. هیچ چیز را نمی توان قاطعانه همیشگی دانست. هرچند که این گزاره، خود ناقض خود است!

یک-
سال هفتاد و هشت، کلاس کارگردانی یک:
صدای بعضی از همکلاسی ها در آمده که کسی که قرار است به ما کارگردانی یاد بدهد، فوق لیسانس و در نتیجه صلاحیت ندارد. من هم کمی با آنها موافقم. اما بدم نمی آید آدمی که چند فیلم سینمایی ساخته، به من درس سینما دهد. یکی از مخالفان اساسی او، دوستی گیلک است که اتفاقن الان یکی از مدیران سینمایی مملکت هم هست. استاد کارگردان دو سه جلسه ای سر کلاس می آید. اما نه کسی حوصله اش را دارد و نه انصافن توانایی تدریس دارد. بالاخره یک بار که استاد تصمیم می گیرد نماهای تو-شات را با مثالی از فیلم های خودش آموزش دهد، دوست گیلک ما جوش می آورد و با استاد شروع به بحث می کند. در نهایت، بحث آنجایی به پایان می رسد که دوست ما می گوید: «بیضایی با این همه دبدبه به هیچ جایی نرسید، چه برسد به تو که هیچ پخی نیستی!» استاد در هم می شکند. شمرده شمرده و در حال که کمرش از این حرف خم شده به سمت اولین صندلی می رود و روی آن می نشیند. بغض می کند و با همان حال می گوید که من اگر فلان فیلم را ساختم از غم نان بود. اشکش سرازیز می شود.
سال ها بعد استاد کارگردان، سریالی برای تلویزیون می سازد که اتفاقن سریال خوبی هم از آب درمیاید. همه تصدیق می کند که او به طرز خارق العاده ای مناسب مدیوم تلویزیون است. با این همه پایان سریال به طرز احمقانه ای حذف می شود و خیلی بی ربط با نریشنی مصنوعی به پایان می رسد. استاد کار را به رسانه ها می کشاند و می گوید با این حجم سانسور دیگر برای تلویزیون فیلم نخواهد ساخت. بعد از دو سال، دیروز خبری را دیدم که ایشان مشغول کارگردانی سریال جدیدی برای تلویزیون است.
آیا استاد مرض دارد؟ آیا استاد مرد نیست که زیر حرفش می زند؟ آیا استاد با توجه به جمیع جهات آدم گهی است که حاضر شده برای تلویزیون ایران کار کند؟
نه عزیزدلم، استاد همچنان غم نان دارد.
دوم -
با چند نفر از دوستان دور هم نشسته ایم و از این روزها می گوییم. یکی ساختمانش نیمه کاره مانده و از فشار بار مالی دارد جان می کند. آن یکی کارگاهش فلج شده و می گوید حقوق این ماه کارگرانش را نزول کرده تا کمی دیگر تحمل کند و ببیند اوضاع به کجا می کشد. دیگری که واردکننده سرشناس لوازم بیمارستانی است می گوید کارش به جایی رسیده که کم مانده با شتر و قاطر راه جاده ابریشم را در پیش بگیرد تا بتواند حداقل از چینی ها جنس بخرد.
نوبت سخن به من می رسد. می دانند که چند ماهی است دست به هیچ کاری نزده ام. برایشان سوال شده که چطور خرج زندگی ام را می گذارنم. خوبی اش این است که دستم سنگین است و جای سرخی سیلی، خوب روی گونه ام می ماند. بهشان می گویم که فعلن تنها کاری که از دستم برمی آید، صبر است. منتظرم تا شرکت های تبلیغاتی یا فیلمسازی جان دوباره ای بگیرند. و از دهانم در می رود و می گویم یا شاید طرح تله فیلمم تا چند روز دیگر تصویب شود و کاری شروع کنم. همین کافی است تا یکی از دوستانم برگردد و بگوید تو عجب آدم عوضی ای هستی که می خواهی با تلویزیون کار کنی. بی اختیار جواب می دهم من چرا باید این قضیه را تحریم کنم. من که پخی نیستم!
سوم -
بر خلاف تصور عوام، هیچ فیلمساز، نویسنده، عکاس، نقاش، گرافیست و هر هنرمند دیگری، با باد هوا زندگی نمی کند. چروک های صورت بکت هم به خیلی چیزهای دیگری به جز گرسنگی کشیدن ربط داشته و اصولن آدمیزاد غلط می کند که بخواهد خودش را با بکت مقایسه کند. (مگر اینکه برای خودش پخی باشد). وقتی شرکت های تبلیغاتی و فیلمسازی تعطیلند، وقتی بساط کار فرهنگی را خر یک وری جامعه سیاست زده چپه کرده است، وقتی ارثی از باباجان نمانده که آدم با آن اموراتش را بگذارند، مجبور است که یا سرش را بگذارد و بمیرد و یا فکر کند می تواند چند ماه زحمت بکشد تا برای نود دقیقه مخاطب تلویزیون را سرگرم کند و در ازایش دو سه ماهی قبض هایش را به موقع پرداخت کند و گرسنه هم نماند.
بعضی هامان خیلی زود قضاوت می کنیم. مغزمان فقط یک بعد حقیقت را تحمل می کند. آن قدر شور می گیردمان که یادمان می رود زنده بودن را باکتری کلستریدیوم بوتولینوم هم می تواند انجام دهد. مهم زندگی کردن و لااقل میل به زندگی کردن است.
آدمی که تصمیم می گیرد طول استخری را شنا کند یا باید چشم هایش را زیر آب باز نگه دارد، یا هر از گاهی سرش را از آب بیرون بیاورد و تخمین بزند که تا دیواره استخر چقدر راه مانده، یا عینک شنا استفاده کند و یا آنقدر چشم بسته شنا کند که سرش محکم به آن طرف استخر بخورد.
من این روزها آدم هایی با چشم های بسته زیاد می بینم. آن هم من. منی که هیچ پخی نیستم!
* عکس بالا یک باکتری کلستریدیوم بوتولینوم است که در اینجا چند درجه ای بزرگ تر از حد معمول نمایش داده شده است.

فوکو در کتاب نظم گفتار (۱۹۷۰) می نویسد:
چنین می پندارم که در هر جامعه، تولید «سخن» در آن واحد کنترل و برگزیده می شود، سازمان می یابد و باز توزیع می گردد و این همه بر اساس روال هایی خاص است که نقش آن ها جلوگیری است از قدرت [سخن] و مخاطراتش، تا از عهده ی رخدادهای اتفاقی برآیند و از سنگینی و هولناکی مادیت آن بکاهند.*
باید توجه داشت که به قول بابک احمدی: «به نظر فوکو، «سخن» نقطه ی تلاقی و محل گردهمایی قدرت و دانش است. هر رشته ی خاص از دانش در هر دوره ی خاص تاریخی، مجموعه ای از قواعد و قانون های ایجابی و سلبی (پذیرنده و طرد کننده) را دارد که معین می کند درباره ی چه چیزهایی می توان بحث کرد و درباره چه چیزهایی نمی توان وارد بحث شد. همین قواعد و قانون های نانوشته - که در عین حال بر هر گفتار و نوشتاری حاکمند - «سخن ِ» آن دوره ی خاص تاریخی هستند...
فکر می کنم که فوکو قالبی را برای ما تعیین کرده که این روزها می توان کلیت (و نه جزییات) اتفاقات اخیر و اخبار و موضع گیری های مربوط به آن را در آن قالب قرار داد و به ترجمانی شگفت انگیز رسید.
به زودی در موردش بیشتر خواهم نوشت. اما شاید تا آن موقع بد نباشد که تلاش کنیم که اول ابعاد این قالب را شناسایی کنیم.
* برنز، اریک، «میشل فوکو»، ترجمه بانک احمدی، نشر ماهی، چاپ دوم، 1382