تبليغاتX
یادداشت های یک فیلمساز جوان
این بلاگ به نشانی www.makan-mehr.blogspot.com رفته است. کامنت های اینجا دیگر خوانده نمی شوند.

حتمن فیلم اسپایدرمن را تا حالا دیده اید و می دانید که پسرک مردنی چطور بر اثر نیش یک عنکبوت آغشته به مواد رادیواکتیو قدرت ویژه ای پیدا می کند و می شود اسپایدرمن معروف. خب، برای من هم وضعیتی مشابه این رخ داده است. هرچند که از قدیم گفته اند در مثل جای مناقشه نیست!

نمی دانم چه مرگم شد. نه عنکبوتی در کار بود، نه ماشین های سری، نه لوله ی آزمایشی که محتوای رازآمیزی داشته باشد. هرچه برایم پیش آمده، باید در حین سفر طولانی ام بوده باشد. هرچند هنوز راز این اتفاق را درنیافته ام. به هرحال می توانید لااقل مرا تا مدتی تراکتورمن! صدا کنید!

این تراکتورمن مثل تراکتور کار می کند. سرشار از انرژی است. از صبح که بیدار می شود ذهنی آرام و بدون مشغله دارد. صبحانه ای کامل می خورد. بعد می نشیند پای لپ تاپ و کلی فید می خواند. بعد می رود نهاری حسابی تدارک می بیند. بعد برمی گردد پای کامپیوتر و با ذهنی باز و انبوهی از خلاقیت می نویسد. از طرح آگهی تبلیغاتی گرفته تا طرح فیلم، داستان کوتاه و شعر. نپرسید که چه اتفاقی برایم افتاده است. اما آنقدر ذهنم باز است که می توانم به راحتی از طرح آگهی پودر رختشویی بروم و چند سطر دیگر از فیلمنامه ای که خیلی دوستش دارم را بازنویسی کنم. بعد برگردم و روی شخصیت پردازی یک مجموعه انیمیشن کار کنم. بعد بروم سری به غذا بزنم و برگردم پای کامپیوتر و تا زمانی که بوی خوش برنج و خورشت خانه را بردارد بنویسم و بنویسم و بنویسم. بعد از نهار دوباره در اینترنت می چرخم. ایده های جدیدی می یابم که گوشه ای یادداشت شان می کنم. بعد فیلم می بینم. یک مستند، یک فسمت از سریال هایی که دنبال می کنم، یا یک فیلم بلند که ربطی به زندگی عادی نداشته باشد. مثل آدم اهای دوران بعد از جنگ جهانی دوم یا رکود اقتصادی آمریکا، فیلم های موزیکال و علمی تخیلی را ترجیح می دهم. گاهی هم یکی از کتاب های نیمه خوانده را برمی دارم و با ذهنی باز ادامه اش می دهم. در یک ماه گذشته بیشتر از بیست جلد کتاب خوانده ام. بعد دوباره شروع می کنم به نوشتن. از نوشتن خسته نمی شوم. از سفر انبوهی کتاب برای خودم سوغات آورده ام. یکی شان سوگلی است. هر از گاهی چند سطری را می خوانم و ترجمه اش را در گوشه ای برای خودم می نویسم تا شاید روزی کتاب کاملی شود.

و بعد به خودم می آیم. می بینم نیمه شب است. باز هم کتابی دیگر، فیلمی دیگر و بعد در نهایت آرامش به بستر می روم و می خوابم. هر شب خواب می بینم. خواب هایم اما همچون بیداری ام چندان خوش نیستند. خب، هر سوپرهیرویی کابوس های خودش را دارد. آدم هایی را می بینم که مرده اند و من در سالن غسالخانه شستنشان را تماشا می کنم. بر روی یکی با سطل پلاستیکی آب می ریزند. احساس می کنم چهره اش آشناست. ناگهان سرش را می چرخاند و به من لبخند می زند. تند نگاهم را از او می دزدم. بعد یکی دیگر را می بینم که کف غسالخانه افتاده. دو شیار خون روی صورتش لخته شده. یک نفر دارد با سمباده رد خون ها را از صورتش پاک می کند. آن قدر به کارش ادامه می دهد تا صورت بینوا از بین می رود. دلم آشوب می شود. سرم را می چرخانم به طرف دیگر و بعد یکی دیگر را می بینم که نمی خواهد شسته شود. از زیر دست غسال ها فرار می کند. حکم مرغی را پیدا کرده که چند قصاب دنبالش می کنند. تند به سمت من می آید. محکم به شیشه می خورد. دو غسال از پشتش سر می رسند و دست هایش را از پشت می گیرند و کشان کشان به سنگ غسالخانه می برند. آنقدر دست و پا می زند تا من از خواب بیدار شوم. بیدار که می شوم خوشحالم که همه ی این ها خواب بوده است. پس با ذهنی آرام و بدون مشغله بلند می شوم. صبحانه ای کامل می خورم. بعد می نشینم کلی فید می خوانم. بعد می روم نهاری حسابی تدارک می بینم. بعد برمی گردم پای کامپیوتر و با ذهنی باز و انبوهی از خلاقیت می نویسم.

من تراکتورمن هستم.

+ نوشته شده در  2009/7/17ساعت 2:9  توسط ماکان مهرپویا  | 

+ نوشته شده در  2009/7/11ساعت 23:36  توسط ماکان مهرپویا  |