|
این بلاگ به نشانی www.makan-mehr.blogspot.com رفته است. کامنت های اینجا دیگر خوانده نمی شوند.
|

... ما در محیطی اجتماعی زندگی و حرکت می کنیم که فاقد فرهنگ است. منظورم این واقعیت نیست که فقط و فقط کتابخانه ها به آشغال تبدیل شده اند، مجلات غیرقانونی اعلام شده اند، مورخان به کارهای یدی می پردازند، هنرمندان ملی اجازه ندارند آثارشان را منتشر کنند و یا به نمایش بگذارند، یا فیلسوف ها بی کارند، اما بیزاران از هنر به عنوان مدیران هنری تاترها و شرکت های طبع و نشر انجام وظیفه می کنند. من دارم به فرهنگ در وسیع ترین معنای این اصطلاح می اندیشم، فرهنگ به عنوان چکیده ی سنت ها و حقوق بشر و آزادی ها، فرهنگی که سیاست را دربرمی گیرد و متضمن حقوق آحاد مردم برای زیستن در زندگی خصوصی ای بدون میکروفون مخفی، داشتن عقاید خودشان، و دفاع از خود در صورت مورد حمله قرار گرفتن است... من آن نوع فرهنگی را در مد نظر قرار دارم که الهام بخش وقوف بر تغییر پذیری و ناشناختگی دنیا است، و به عادت مطرح کردن پرسش ها و بحث درباره ی پاسخ ها میدان می دهد.
... مردم در صورت دریافت پاسخ های ناقص یا نادرست، از طرح سوال های خود نومید نخواهند شد، اما اگر پاسخ هایی که دریافت می کنند خارج از نظم سوال های مطرح شده باشند، یا در صورتی که گمراه کننده، گیج کننده، قاطی پاتی، و بی معنی، یا حتا تهدیدآمیز باشند، دست از سوال کردن برخواهند داشت. اما آدمی که دست از سوال کردن برمی دارد، دیگر فکر هم نمی کند. زیرا تفکر، به رغم همه چیز، پرسش و پاسخ مداوم است.
... هرجایی که در آن فرهنگ به سکوت کشانده شده است، جامعه ی انسانی از بین می رود و زبان می میرد.
بخش هایی از کتاب روح پراگ: ایوان کلیما، ترجمه ی فروغ پوریاوری، نشر آگه، 1387

روزهای خوبی ندارم.
عزیزی که مثل پدر دوستش دارم، در بیمارستان است. دیروز یک بار به اتاق عمل رفته و فردا هم یک بار دیگر. تنم دایم می لرزد. یاد دهه 70، دهه تلخ 70 دایم توی ذهنم زنده می شود.
امیدوارم همه چیز خوب پیش برود.
امیدوارم.
ده کیلو وزن کم کرده ام. اما هنوز سنگینم. هیچ چیز از گلویم پایین نمی رود. بعض روزهای تلخ گذشته، بدجوری با من همراه شده است.
روزهایم را با جلسه های کاری اغلب بی سرانجام، فیلم های مزخرف، کتاب های بد و موسیقی های معمولی می گذرانم.
یک طرح فیلمم قبول شده، اما خبری از موافقت نهایی نیست. یک پیشنهاد شاید خوب فیلمسازی را رد کرده ام، چون از تهیه کننده غیرحرفه ای، هم می ترسم و هم بیزارم. یک طرحم را هم در نهایت به خاطر ترس از موقعیت خاص کاراکتر فیلم کنار گذاشته ام.
پایم رفته زیر چرخ ماشین. دستم مانده لای در یک ماشین دیگر! سرم خورده به لبه تخت و هر از گاهی سرم گیج می رود. خاکستر سیگار چند جای فرش را سوزانده، تاچ پد لپ تاپم کار نمی کند. دو ماه است حقوقم را پرداخت نکرده اند. ترجمه ها نصفه مانده اند، دستم به نوشتن نمی رود، حوصله ی فیلم و کتاب را ندارم.
هر روز صبح تقویم را نگاه می کنم و می بینم که به روز سفر نزدیک تر می شوم. اما باز روزها هم دیر می گذرند. طول و عرض روزها، در نظرم انبساطی هولناک پیدا کرده اند.
حوصله آدم های غریبه را ندارم. حرف هایشان خسته ام می کند. دلم می خواهد ریموت کنترلی داشتم که هر وقت حوصله ام از کسی سر می رفت، دکمه ی mute را می زدم تا حداقل صدایشان قطع شود. آن وز وز مکرر و بی معنی که قطع شود، فرصتی پیدا می کنم که در رویاهایم روزهای خوب آینده را مرور کنم.
گاهی دلم می خواهد آدم ها را pause کنم. بعد بروم جلو و توی صورتشان داد بزنم که چقدر خودتان را تکرار می کنید؟ چقدر حرف های تکراری را از گوشه و کنار دهانتان به بیرون پرت می کنید؟ چرا تازه نمی شوید؟
هرچقدر می خوانم و می بینم و می شنوم، باز هم می بینم که عقبم. هنوز هیچ چیز نمی دانم. این خیلی اذیتم می کند.
اگر هنوز امیدوارم، اگر هنوز فکر می کنم که این روزها می گذرد و تمام می شود، به خاطر این است که بارها و بارها در این سی و یک سال عمرم، این مسیر را طی کرده ام. هر وقت این یادم می افتد، ریموت کنترل خیالی را از ذهنم پاک می کنم، به دور خیره می شوم و به حس خوب انتظار یک اتفاق خوب لبخند می زنم. بعد بلند می شوم، یک فنجان از آن دم نوش هیجان انگیز درست می کنم. شاخه نباتی را درون فنجان می گذارم. آرام آرام در فنجان می چرخانمش و بخار داغ و مطبوعش را به مشام می کشم. بعد مزه اش می کنم و دکمه ی play را فشار می دهم: زندگی ادامه دارد.

با نگاهی به آمار نامزدها اسکار در چند سال گذشته، اغلب نام یک ایرانی در میان نامزدهای اسکار به چشم می خورد و امسال هم اگر دقیق نگاه کنیم، نام عماد مخبری، انیماتور ایرانی را در میان نامزدها می بینیم.
عماد مخبری که به همراه تیری مارشان برای فیلم Oktapodi نامزد دریافت اسکار بهترین انیمیشن کوتاه شده، متولد ایالات متحده است. والدینش پس از مدتی اقامت در آمریکا به ایران برگشتند و شش سال پس از انقلاب دوباره از کشور مهاجرت کردند و به سوئد رفتند. چند سال بعد خانواده مخبری به ایالات متحده مهاجرت کردند. خود مخبری می گوید که لهجه ی ایرانی - سوئدیش در آمریکا باعث شده بود که مثل آرنلود شوارتزنگر با لهجه ای شبیه اتریشی حرف بزند!
مخبری پس از اتمام دوره ی دبیرستان به دانشگاه UCLA رفت و گرافیک کامپیوتری خواند. سپس راهش را به سمت مدرسه ی فیلم Gobelines در پاریس کج کرد و نتیجه ی کارش در فرانسه، همین انیمیشن کوتاه Oktapodi است. درحالی که اغلب دانشجویان این مدرسه، انیمیشن دوبعدی کار می کردند، اما سابقه ی قبلی مخبری در کار با نرم افزار مایا باعث شد تا در کنار گروهی که در تدوین، افتر افکتس و فتوشاپ حرفه ای بودند، به تیمی قوی بدل شوند. Oktapodi حاصل تلاش یک گروه دانشجویی شش نفره است.
در اینجا می توانید ماجرای جذاب عماد مخبری و انیمیشن Oktapodi را بخوانید.
در اینجا هم می توانید سایت او را ببینید.
این هم لینک سایت فیلم.
نکته ی آخر این که این دومین انیمیشن مشترک یک ایرانی و یک فرانسوی است که طی دو سال پیاپی نامزد جایزه ی بهترین انیمیشن اسکار می شود. اولی انیمیشن بلند «پرسپولیس» مرجان ساتراپی بود. اگر کمی دودوتا چهارتا بکنیم و یک کمی پرونده ی موفقیت های این چند ساله ی بقیه ی ایرانی های انیماتور داخل و خارج از ایران را کنار هم بگذاریم، کمی حساب و کتاب دستمان می آید.
شاید وقتش رسیده که بیشتر از این که برای بستن کمربند ایمنی میلیاردها خرج ساخت و پخش سیاساکتی کنیم و بعد چند سال پخش مداوم هم فقط وقتی که پلیس را می بینیم کمربند را روی شکممان بکشیم، به فکر استفاده از این انرژی نهفته، اما بسیار مستعد باشیم.

بعدالتحریر: برای امثال خبرگزاری های فارس، عصر ایران و شبکه ایران متاسفم که این مطلب را با جرح و تعدیل و بدون ذکر منبع درج کرده اند. اگر یک جوانک وبلاگ نویس این مطلب را کپی کند، مشکلی نیست، اما این خبرگزاری ها نشان دادند که چقدر ضعیف و غیرحرفه ای هستند.
با درج منبع، نمی میرید! بلکه ارزش تان پیش مخاطب بالا می رود. فقط می توانم بگویم متاسفم!
چند روز گذشته هم مطلب سریال lost در روزنامه فرهنگ آشتی کار شد که البته خبرنگار آن قدر باهوش بود که از آن مطلب استفاده کرده و با تحقیق و چند دقیقه زحمت مطلب خبری خوبی تهیه کند.
فکر کنم که مجبورم پیشاپیش از بانی فیلم هم تشکر کنم!

فردا 21 ژانویه، بالاخره انتظار طولانی بینندگان پیگیر سریال Lost به پایان می رسد. انتظاری که هم خیلی طولانی شد و هم از آن جهت که سریال با اعتصاب نویسندگان هالیوود تداخل داشت، زودتر از آنکه به مخاطبانش بچسبد، تمام شد!
اما همانطور که گفتم فردا، این انتظار به پایان می رسد و البته از شواهد چنین برمی آید که مخاطبان با Lost متفاوتی مواجه خواهند شد.

مصاحبه ای که نشریه ی New York Magazine با مایکل امرسن (بازیگر نقش بن) انجام داده، این تردیدها را تقویت می کند. امرسن / بن در پاسخ به این سوال که در فصل پنجم Lost چه چیزهایی برای بن تغییر کرده است، می گوید که به دلیل غیب شدن جزیره، بن در دنیای دیگر - خارج از جزیره - به عملیات خود ادامه می دهد. بن در این فصل با خودش چیزی حمل می کند که به زندگی یا جنگش مربوط می شود. البته امرسن می گوید که خودش هم نمی داند که چه چیزی است! امرسن اضافه می کند که با ناپدید شدن جزیره، هر کدام از کاراکترهای سریال، خود تبدیل به جزیره شده اند! به این ترتیب به نظر می رسد که این بار هم به انبوه سوال های بی پایان Lost، سوال های جدیدی افزوده شود.
درجای دیگری مصاحبه کننده می پرسد که مهم ترین سوالی که امرسن از نویسندگان Lost دارد چیست. امرسن جواب می دهد: «ما واقعن کجا هستیم؟»
راستش از آنجایی که به spoilerها علاقه ای ندارم (نوشته یا آدم فرقی نمی کند!) دیگر پیگیر اتفاقات این فصل نیستم. دوست دارم که هر هفته چیز جدیدی را تجربه کنم که ذهنم از قبل آمادگی اش را نداشته است.
متن کامل این گفت و گو را می توانید اینجا بخوانید.

البته در این مدت که Lost پخش نمی شد، J.J.Abrams (تهیه کننده Lost) و گروهش سریال جدیدی را با عنوان Fringe برای شبکه Fox آغاز کردند. Fringe هم به مانند Lost فضایی اسرارآمیز دارد. داستان سریال به پلیس زنی می پردازد که با دستیار / معشوقش وارد پرونده ی سقوط عجیب یک هواپیما می شود. اما در همان قسمت اول، دستیار / معشوق در حادثه ای شبیه به آنچه که بر سر مسافران هواپیما آمده می میرد. به این ترتیب، از این پس این پلیس زن باید با همکاری یک پروفسور نیمه دیوانه (که هفده سال در تیمارستان بوده) پسر مشکوک این پروفسور، دستیار زن باهوش (که کارمند اف. بی. آی است) و یک رییس آفروآمریکایی (که نقشش را لنس ردیک بازیگر نقش متیو ابدن Lost بازی می کند) با پرونده هایی که ظاهر تخیلی اما باطنی علمی دارند، دست و پنجه نرم کند. فکر کنم تا همینجای کار به شباهت های این سریال با Lost پی برده باشید!
Fringe به اندازه ی Lost سریال خوبی نیست. اما جذابیت هایی دارد که به مرور مخاطب خاص را جذب خودش خواهد کرد. حداقل در این ده قسمتی که پخش شده (قسمت یازدهم امشب پخش می شود) من یکی را مشتاق کرده که در انتظار قسمت های بعدی بمانم.