|
این بلاگ به نشانی www.makan-mehr.blogspot.com رفته است. کامنت های اینجا دیگر خوانده نمی شوند.
|
این روزها حسابی درگیر post production عروج هستم. کاری که داریم می کنیم مثل راه رفتن در تاریکی است. نمی دانیم چه به سرمان می آید. همه چیز در زمان گره خورده و هیچ چیز تکلیفش روشن نیست. دوری چند ماهه ام از کار هم مزید بر علت شده.

امروز دوستی از عروج می پرسید. می گفت چرا سر وقت این موضوع رفته ام و صادقانه می پرسید که نسل من که در زمان جنگ کودک بوده اند، از جنگ چه می فهمند. گفتم یا باید امثال من که کمی تکنیکال هستیم وارد این موضوعات (دفاع مقدس) شویم یا باید فاتحه ورود نسل جدید را به سینمای دفاع مقدس خواند. کارگردانان نسل قبلی چنان در قید معنا گرفتار شده اند که یادشان رفته جنگی که برای مخاطب نشان می دهند یک دهم صحنه های واقعی وایت فتح هم نیست. مرحوم ملاقلی پور چند صحنه ی درگیری شاخص دارد که شاهکارش انفجار پل مزرعه پدری است و سقوط تانک قارچ سمی. اما واقعن امروز کدام عقل سلیمی ترجیح می دهد که به جای استفاده از نیروی متخصص cg بیاید و یک پل را بسازد و منفجرش کند. وقت و هزینه در کار حرفه ای معنا دارد. آن زمان امکانات نبوده. اما الان هست. نه خیلی. اما هست. باید یاد گرفت تا از آنها استفاده کرد.
من ادعای فیلمسازی دفاع مقدس ندارم. هدفم خطر کردن در این راه بوده تا کمی از گره های کور تکنیکال باز شود. به او گفتم که هیچ وقت جرات ندارم که وارد این حیطه شوم. اتفاقن بخش عمده ای از فیلم را به فضای متافیزیکی برده ایم تا چند مورد دیگر از جلوه های ویژه ی دیجیتال را هم به صورت علمی تست زده باشیم. به عبارتی کارمان بیشتر پژوهش است تا ساخت یک فیلم کامل.
یادم نمی رود که هنگام نورپردازی صحنه های کروماکی دستیاران تصویربردار نگاه عاقل اندر سفیهی به من می کردند و در خلوتشان می گفتند مگر می شود دود و باد را کروماکی کرد؟ مگر می شود این کابل های روی بدن بازیگر را تر و تمیز حذف کرد؟ مگر می شود از چنین زاویه ای راه رفتن بازیگر را روی آب نشان داد و واقعن آب را هم نشان داد؟ دیدیم که شد. هرکاری اهلش را می خواهد. الان یک سالی می شود که روی این کار کوتاه پژوهش می کنیم. خوشبختانه مدیر سیمافیلم هم که آدم فهمیده و سینماخوانده ای است از حجم کار آگاه است و فارغ از مانع تراشی های معمول گذاشته که کارمان را بکنیم. به دوستم گفتم حالا که فرصتش پیش آمده، بگذار قدمی برداریم. شاید پشت سر ما یکی دیگر هم به این میدان مین بپرد. این عرصه، بکر است و پر اشتباه. مطمئنم یک روز از بکری درمی آید. امیدوارم آن روز پخته شود نه لگدمال. اشتباهات را من خریده ام. به اعتبار یک عمر کار حرفه ای که در پیش دارم.
حقیقت این است که وضعیت مثل دهه ۶۰ نیست که مردم به سینما بروند و عقاب ها را ببینند و از لباس خلبانی و چندتا پلان پرواز فانتوم که تازه آرشیوی هم هست کیف کنند. امروز مخاطب در خلوتش می نشیند و یک فیلم چرت تبلیغاتی آمریکایی مثل stealth را می بیند و کیف می کند. اگر ظرف یکی دو سال آینده نتوانیم وارد فیلم های عظیم بشویم که باید فاتحه ی این ژانر سینما را در ایران خواند.
خلاصه روزهای عجیبی شده برای من. از طرفی باید به خودم جواب پس بدهم. از یک طرف به سیما. از طرفی هم به سوالات عجیبی که گاهی مثل توپ گلف به سمت آدم شلیک می شوند. از آن سوال ها که اگر به کسی اصابت کند، ناک اوتش می کند.
با احتساب کارهای تصویری به نظرم سه ماه دیگر درگیر این قضایا باشیم. امیدوارم نتیجه مثبت باشد. هرچند که از الان می دانم پس از ساخت فیلم هم انتقادات محتوایی از فیلم بیشتر خواهد بود تا تکنیکال! انگار که تا ابد تنها فیلمسازان جنگ رفته باید در این باره فیلم بسازند. البته امیدوارم که بمانند و بسازند. اما همیشه اینجور وقت ها دیالوگ طلایی آرتورو اویی به نماینده اتحادیه سبزی فروش ها قلقلکم می دهد. (خودتان بیابید و بخوانید!)
همین وقت است که سرم را می اندازم پایین. دستم را می زنم به شانه ی مدیر تولید و می گویم احسان ولشان کن. بریم فیلممان را بسازیم...
کسانی که مرا از نزدیک می شناسند می دانند که علاقه زیادی به سینمای موزیکال دارم. نه تنها سینمای موزیکال، بلکه هر فیلمی که درباره تلاش خوانندگان و آهنگسازان برای موفقیت باشد. این گونه است که walk the line, 8 miles, ray, rock star, school of rock, the doors, almost famous و حتی coyote ugly هم در لیست فیلم های محبوب من قرار می گیرند. گویا البته مساله ریشه های فرویدی دارد که چندان تمایلی به پرداختن به آن ندارم!
شاید بدانید که سینمای موزیکال چند دوره طلایی داشته است که بزرگترین آن در اروپا پس از جنگ جهانی دوم و در آمریکا در خلال رکود اقتصادی اتفاق افتاده است. یعنی درست زمان هایی که سینما محلی برای فرار از واقعیت های روزمره اجتماعی و سیاسی شد. سینما محل امنی بود برای اینکه رقص فرد و جنیجر را ببینی و یادت رود که بیکاری، گرسنگی، فقر و فساد گریبان مملکتت را گرفته است.
بگذریم...
حالا این روزها در میان فیلم های جدیدی که دیده ام، فیلمی رمانتیک و درباره ی موسیقی، سرخوشم کرده است.
music & lyrics فیلم کوچک و جمع جوری است ساخته ی مارک لورنس، تهیه کننده، نویسنده و کارگردان نسبتن جدیدی که نشان داده در تهیه و ساخت فیلم های کمدی رمانتیک آمریکایی تبحر خاصی دارد.
شیمی بین هیو گرانت و درو بریمور حسابی جواب داده و هر چند فیلم در مدت زمان نمایشش گرفتار پستی و بلندی هایی در روایت می شود، اما بازی ها، خصوصن بازی انرژیک بریمور حسابی فیلم را تحت تاثیر قرار داده است.
music & lyrics داستان ساده ای دارد. گروه wham! را شاید به خاطر داشته باشید. گروهی متشکل از جرج مایکل و... راستی اسم آن یکی چی بود؟ کسی یادش نیست؟ خب، music & lyrics هم درباره ی هم موضوع است!
قصه از این قرار است که گروهی مشهوری در دهه 80 از هم جدا شده اند. یکی خواننده مشهوری شده و دومی از یادها رفته است و تنها در جاهایی خلوت به اجرای سولوی ترانه های قدیمی گروه می پردازد. نقش این نفر دوم را هیو گرانت بازی می کند. حالا خواننده جوانی که به تازگی جای بریتنی و کریستینا آگوییلرا را گرفته و شهرتش با شکیرا برابری می کند به او سفارش ترانه ای می دهد. گرانت که می داند با این کار شهرت خود را بازیابی خواهد کرد، طی اتفاقاتی با بریمور آشنا می شود و قصه ای رمانتیک با پس زمینه های کمدی رخ می دهد.
بسیاری هیو گرانت را احیاگر کمدی های رمانتیک انگلیسی می دانند. four wedding and a funeral با بازی او جهانی شد و البته بعد از آن هم love actually...
هیو گرانت بعد از مدتی micky blue eyes را برای هالیوود بازی کرد که البته از آنجایی که نقش مقابلش جای مادرش بود! چندان موفیتی نداشت. اما فیلم two weeks notice را به کارگردانی همین لورنس بازی کرد و نقش رو به رویش را هم اگر اشتباه نکنم ساندرا بولاک بود که قبلن در چند فیلم پرفروش که همین آقای لورنس تهیه کننده و نویسنده شان بود ایفای نقش کرده بود.
فیلم چهره ای جدید را هم به نام هیلی بنت معرفی کرده که هرچند بر خلاف قصه ی فیلم در حد و اندازه بریتنی و کریستینا و شکیرا و سایر اراذل! نیست اما جذابیت های خودش را دارد.
خلاصه دیدن music & lyrics برای یک روز تعطیل تجربه خوش آیندی است. خصوصن تنه زدن های گاه و بیگاهش به گروه های پاپ دهه 80 مثل modern talking و wham!
فیلم با کلیپی در همین رابطه شروع می شود که حسابی دیدنی است.
به نظرم جای کمدی رمانتیک های موزیکال در سینمای ایران به شدت خالی است. هرچند در این حال و هوای فرهنگی! ترجیح می دهم خالی بماند. تصویر خواننده بی پول عاشق که میان عشق واقعی اش و زن پولداری که عاشق چشم و ابروی آقای خواننده شده، دو دل مانده است و ترانه های دوزاری و احیانن شش و هشت های ابلهانه و افکت ها و میکس های کامپیوتری روی صدای این خواننده و صد البته دریای شمال و رستوران های کذایی و هزار کار احمقانه دیگر برای جذب مخاطب عامی، کابوسی است که بعد از فکر کردن به این موضوع همیشه تعقیبم می کند.

خوش بختانه بعد از سه ماه سوءتفاهمات بین من و تهیه کننده ی فیلم عروج تا حد زیادی رفع شد و چند روزی است که ساخت جلوه های ویژه فیلم زیر نظر من و کمک های سازنده ی احسان توسلی زاده - مدیر تولید و تدوینگر فیلم - در دفتر «دیدار فیلم» شروع شده است.
در حقیقت باید از تهیه کننده متشکر باشم که بداخلاقی های من را تحمل می کند. هرچند که دیگر می دانم که می داند حساسبت های من برای بهتر شدن فیلم است و بس. امیدوارم «عروج» دیگر همانی بشود که می خواستیم.
با ادیت دوباره نماها، به این قضیه خیلی امیدوارم.
ماکان
قضیه از این قرار است که شخصی به نام پدرام بدون گذاشتن هیچ نشانی از خودش مرا متهم کرده که در نشر ماکان از نویسندگان جوان سوءاستفاده کرده ام.
من نفهمیدم که این سوءاستفاده مالی بوده یا جانی یا جنسی...
و باز هم نفهمیدم که این تهمت بابت کتاب مرحوم سعید موحدی بوده یا چیز دیگر. اگر مربوط به کتاب ایشان بوده که به طور شفاف نوشته ام که کتاب را ناشر دیگری قرار بوده منتشر کند و تنها امور حروفچینی و طراحی جلدش در دفتر ما انجام شده و تاریخ اتمامش از روی فایل نهایی قابل تشخیص است.
اما اگر مورد دیگری است:
معمولن دو جا برای شکایت از ناشران سوءاستفاده کننده وجود دارد: وزارت ارشاد و اتحادیه ناشران.
پیشنهاد می کنم این نویسنده جوان که نمی شناسمش به یکی از این دو مرجع مراجعه و شکایت خود را مطرح کند.
البته تهمت زدن، شرف نمی خواهد و فکر نمی کنم کسی که حتا جرات نداشته نام واقعی خود را درج کند و پست الکترونیک خود را برای روشن شدن قضایا در کامنتش قرار دهد، وجود خارجی داشته باشد.
به هرحال نشر ماکان حتی در دوره ۸۴-۸۵ که به دلیل دو سرقت بزرگ از دفترش، در بدترین شرایط مالی به سر می برد، همواره حساب و کتاب هایش را «با نظارت مستقیم وکلای وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی» شفاف نگه داشته است.
اما به هرحال اگر هر کس به هر عنوان از نشر ماکان طلبکار است می تواند با شماره ۰۹۱۲۱۴۰۳۷۲۸ تماس بگیرد تا طلب خود را طی مدارکی که ارایه می کند دریافت کند. کسانی که کتاب هایشان نزد نشر ماکان امانت است هم می توانند طبق قرارداد باقی کتاب های خود را تحویل بگیرند.
اگر نویسنده این کامنت شهامت لازم را دارد خود را معرفی کند تا به کارش رسیدگی شود.
فکر می کنم این اولین بار است که در وبلاگم به کامنتی پاسخ مستقیم می دهم. دلیلش این است که با همه طور بددلی کنار می آیم. اما با تهمت خیر.
چند سال پیش وقتی انتشارات ماکان را به دفتری مستقل در حوالی میدان فردوسی منتقل کردم، برای مدتی کارها بر وفق مراد بود و خوب پیش می رفت. تا جایی که علاوه بر کتاب های نشر، کارهای فنی چند موسسه انتشاراتی دیگر هم در دفتر من انجام می شد.
یکی از این موسسات انتشاراتی، برای حروفچینی و طراحی جلد کتابی را من داد با عنوان «محلات». کتابی بود در رابطه با فرهنگ عامه در منطقه محلات و زحمتش را کسی به نام سعید موحدی کشیده بود. اما این بار کار خوب جلو نمی رفت. ناشر کتاب را نصفه نیمه به ما داده بود و سعید موحدی هم کم کم پایش به دفتر ما باز شد و هر بار می آمد ساعت ها می نشست و با حروفچین به تمام معنا خنگ من سر و کله می زد. من هم هر از گاهی خودم به سر و کله کتاب دست می کشیدم و موضوع برایم جالب بود. این همه آداب و رسوم و غذا و ... با شرح کامل و حتی تلفظ فونتیک کلمات خاص. بارها گفتم که آقای موحدی چه زحمتی کشیده ای برای این کتاب و او هم امیدوار بود به چاپ کتابش.
خلاصه کار تمام شد. دیسکتش را برای ناشر فرستادم. با طرح جلدی که بیشترش بر اساس عکسی بود که موحدی انداخته بود. به گمانم یک عکس قاب گرفته از یک خانواده ی محلاتی.
مدتی خبری از موحدی نبود. ناشر هم پول حروفچینی و طرح جلد این کتاب و بیش از ۷ کتاب دیگر را حواله به امروز و فردا می کرد (که هنوز آن فردا نیامده. احتمالن دیگر هم نمی آید.) تا اینکه روزی موحدی زنگ زد و برافروخته گفت چرا کتابش را تمام نمی کنم! من گفتم چند ماهی از تحویل کتاب گذشته و...
خلاصه متوجه شدم که ناشر کل قضیه را به گردن من انداخته و حالا هم موحدی و هم سازمان میراث فرهنگی فکر می کنند که من مقصرم. حتا چند باری هم از میراث فرهنگی به من تلفن شد. هر بار که پیش ناشر می رفتم از کتاب خبر می گرفتم: لیتوگرافی شده، رفته زیر چاپ، داره غلط گیری می شه!، سعید پسر دار شده...، میراث کتاب را از من پس گرفته، همین هفته دیگه چاپ می شه...
از خود کتاب هیچ وقت خبری نشد.
امروز صبح در وبلاگ تادانه خواندم که سعید موحدی مرحوم شده. تصویر آن مرد چاق که در خیابان انقلاب عرق می ریخت و دیدمش و گفتم آقای موحدی چه خبر از کتاب محلات و لبخند تلخی زد و رفت آمد جلوی چشمم. بدجوری آمد جلوی چشمم.
خواندم که تازه ناشر شده بود و گویا چهار کتاب هم منتشر کرده بود. هفته گذشته تازه بعد از دو سال خبر فوت دوست ناشری را شنیدم. حالا هم سعید موحدی.
خدایش رحمت کند. یک پژوهشگر به تمام معنا از میان جمع اندک پژوهشگران فرهنگ عامه کم شد. این یک، خیلی است.
راستی، محلات به کجا کشید کارش؟
هر دفعه که این تبلیغ رو می بینم یاد Brokeback Mountain و بیشتر از اون هجویه بامزه Scary Movie 4 می افتم. خیلی بدسلیقه است خلاصه!
2) نمردیم و آهنگ «خمینی ای امام» رو هم به صورت تکنو - رمیکس شنیدیم! در شب شیشه ای امشب.
بعد محسن نامجو بنده خدا داره برای بعضی از آهنگ های قدیمیش به هرکی که می رسه معذرت خواهی می کنه...
جالبه اغلب سر و ته مطلب رو هم نخوندن تا ببینند که این حرف ها رو کسی ۲۵ سال پیش گفته و نه من!
به هرحال توی این روزهای معلولیت موقتم خیلی خوش و به عبارتی آسون گذشت.
از تمام بامزگی های دوستان ممنونم.
ماکان
این چند روزه شاهد کامنت های عجیبی در این وبلاگ و وبلاگ دیگرم «بررسی کتاب ماکان» هستم.
به گمانم تمام کسانی که من را می شناسند می دانند که نه بویی از سیاست برده ام (که اگر برده بودم وضعم بهتر از این بود) و نه آن قدر احمق هستم که فکر کنم با یک کامپیوتر و یک خط اینترنت 56k بشود انقلاب راه انداخت.
نمی دانم این افراد ناشناسی که بدون گذاشتن ای - میل یا نشانی دیگری، با درج کامنت های سیاسی فضای وبلاگ هایم را تخریب می کنند چه کسانی هستند. اما نه حوصله دارم که بخواهم با آنها در بیفتم و نه وقت آن را دارم که به پرس و جو کنندگان احتمالی بخواهم جواب پس بدهم.
وبلاگ یادداشت های یک فیلمساز جوان در رابطه با فرهنگ و به ویژه سینما است. وبلاگ بررسی کتاب ماکان هم در رابطه با کتاب هایی که منتشر می کنم، دعوت به همکاری ها و تحلیل های علمی از بازار نشر.
اگر انتقادی هست به وضعیت صنفی کار است و نه به سیاست های فرهنگی نظام. باور دارم که این جور انتقاد کردن ها کار کسانی است که از مریدی به مرشدی برسند که من تا امروز مرید هیچ منتقدی نبوده ام. فکر می کنم این طور انتقادها کار کسانی است که لااقل برای خودنمایی هم شده چهار اصطلاح علوم سیاسی را بلد باشند که من نیستم. و گمان دارم که سیاست (و مذهب و فرهنگ)، قورمه سبزی نیست که با مزه مزه کردنش بشود حکم قطعی به خوب بودن یا بد بودنش داد.
از کسانی که قصد دیگری دارند، خواهش می کنم تور خود را در جای دیگری پهن کنند. از این رودخانه، جز ماهی های خرد، چیزی صید نخواهید کرد.
ماکان مهرپویا