تبليغاتX
یادداشت های یک فیلمساز جوان
این بلاگ به نشانی www.makan-mehr.blogspot.com رفته است. کامنت های اینجا دیگر خوانده نمی شوند.

گویا نتایج کارشناسی ارشد رو امشب اعلام کرده اند.
چند نفر از دوستان ندیده محبت کرده اند و تلفن زده اند یا ای - میل داده اند و با توجه به رتبه شان نظر من رو برای انتخاب رشته جویا شده اند.

به طور کلی برای دوستانی که امسال برای سینما رتبه آورده اند و شاید به این وبلاگ مراجعه کنند چند نکته رو برای انتخاب رشته عرض می کنم:

۱- اگر اتفاق جدیدی نیفتاده باشه، امسال هم دانشکده سینما تاتر دانشگاه هنر و دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای رشته سینما دانشجوی کارشناسی ارشد می گیرند.

۲- دانشکده سینما - تاتر برای رشته سینما دانشجو می گیرد و دانشکده هنرهای زیبا برای رشته نسبتن جدیدی به نام مطالعات سینمایی.

۳- مطالعات سینمایی از سه سال پیش به دانشگاه تهران اضافه شده. البته سرفصل هاش زیاد  فرقی با فوق لیسانس سینما نداره. تنها تفاوتش در اینه که از دوربین و کلن دروس عملی خبری نیست!

۴- دانشگاه تهران چندان اساتید جذابی برای رشته سینما نداره و بعضی از دروس رو اساتید تاتر تدریس می کنند. بقیه اساتید هم از دانشکده سینما - تاتر می آیند. شاید امسال وضعیت تفاوت کند.

۵- اگر مدرک لیسانس تان رشته ای جز سینما است تقریبن باید فکر دانشکده سینما - تاتر رو فراموش کنید. خیلی در این رابطه سخت گیرند. هرچند خروجی های شاهکاری هم در این چندساله جز چند مورد نداشته اند.

۶- شما برای اثبات این که توانایی خواندن کارشناسی ارشد سینما رو دارید باید مدارکی رو به وزارت علوم ارایه بدید. از من به شما نصیحت از فیلم هایتان، تیزر، شعر، داستان کوتاه و مقالات چاپ شده تا مدارک دستیاری و ادیت فیلم عروسی و جایزه تاتر مدرسه تان هم نگذرید! باور کنید از ارزیابی علمی خبری نیست. البته تا دو سال پیش مصاحبه ی حضوری بود که اوضاع هم فرق می کرد.

۷- اگر رتبه ای بین یک تا ۳۰ آورده اید برای قبولی در رشته های روزانه امیدوار باشید. اگر رتبه تان بالاتر است هم اول روزانه ها را انتخاب کنید.

۸- هر دو دانشگاه در دوره های شبانه دانشجوی بیشتری می گیرند تا روزانه. اگر توانایی پرداخت ترمی دو میلیون تومان به بالا را دارید، دوره های شبانه را با هر رتبه ای انتخاب کنید. چندان به شهریه اقساط دلخوش نباشید. هرچند خدا بزرگ است.

۹- اما از من می شنوید تمام تلاش خود را بکنید تا به یکی از دانشگاه ها راه پیدا کنید. چه شبانه و چه روزانه. از قدیم گفته اند پول چهار چیز جور می شود: خانه، عروسی، بچه، شهریه دانشگاه!

۱۰- اگر رشته های صدا و سیما را علامت زده اید و رتبه مناسبی هم دارید و در ضمن می توانید در فضایی مذهبی تحصیل کنید حتمن و حتمن تمام رشته ها را انتخاب کنید.

۱۱- امکانات دانشکده صدا و سیما بی نظیر است. کلاس های درس برای دانشجویان کارشناسی ارشد دست کمی از مرکز همایش های صدا و سیما ندارد و اساتید خوبی هم دروس را تدریس می کنند. به خاطر داشته باشید که بعضی از امکانات صدا و سیما را دانشجویان دانشگاه های دیگر تا آخر عمرشان لمس هم نخواهند کرد.

۱۲- این را در نظر داشته باشید که بعد از قبولی در صدا و سیما باید آزمایش خون و اعتیاد بدهید. توسط پزشک و دندان پزشک معاینه کامل شوید. در آزمون شفاهی تخصصی و بعد عقیدتی شرکت کنید (ساده اید اگر فکر کنید که اصلن ترسناک نیستند) و بعد وارد رشته ای شوید که آینده کاری شما را تا حد زیادی تضمین می کند.

۱۳- صدا و سیما ترجیح می دهد فارغ التحصیلان دوره کارشناسی خودش را در ابتدا گزینش کند. پس خیلی خوب باید در امتحان شفاهی تخصصی و عقدتی حاضر شوید. خانم ها حتمن با حجاب درست حاضر شوند. آقایان هم با لباس مناسب. وگرنه حتی شاید از در دانشگاه هم تو نروید.

۱۴- اگر قصد دارید در آینده در دانشگاه تدریس کنید یا دکترا بخوانید شاید مدرک هنرهای زیبا و سینما - تاتر بیشتر به کارتان بیاید. اگر دنبال کار و درآمد هستید، تهیه کنندگی، تولید و کارگرانی صدا و سیما برایتان مناسب است.

اگر نکته خاصی به ذهنم رسید می نویسم. موفق باشید و  تو را به خدا اگر تا به حال یک بار هم دوربین فیلمبرداری را روشن نکرده اید به این رشته وارد نشوید. توهین کردن به افراد ناآشنا به مبانی سینما در دوره کارشناسی ارشد یکی از سرگرمی های اساتید و دانشجویان و حتی کارمندان دانشگاه است!

+ نوشته شده در  2007/5/20ساعت 22:0  توسط ماکان مهرپویا  | 

بهمن ماه چند سال پیش طبق معمول هر سال فیلم های جشنواره را با نیما می دیدیم. فکر می کنم آخرین سالی بود که سینما صحرا جزو سینماهای عمومی بود و الان چند سالی است که در روزهای جشنواره یا متعلق به مطبوعاتی ها است و یا اهالی خانه سینما. یادش بخیر. آن سال ها بی کارتر از این روزها بودیم و گاه می شد که ۴-۵ فیلم را پشت سر هم می دیدیم.

rarst goftarآن روز موقع نمایش عروس خوش قدم بود. کارگردانش - کاظم راست گفتار - را از چند سال پیش می شناختم. راست گفتار استاد تاریخ سینمای ۱ دوره کارشناسی ام بود. ماجرایی بود تدریس راست گفتار و  من! حقیقتش، من به یمن کتابخانه پدر قبل از ورود به دانشگاه چند کتاب تاریخ سینما را بلعیده بودم و به دلیل ازدیاد باد کله خوشم می آمد که هر جلسه مچ راست گفتار را بگیرم و مطالبی را که عمدتن از یک کتاب تاریخ سینمای پر غلط می گفت را تصحیح کنم. بنده ی خدا هر بار غیض می کرد و بعد خودش را کنترل می کرد و می گفت استاد ماکان شما ادامه بده! این استاد ماکان را از کتاب چشم هایش بزرگ علوی برداشته بود و به طنز به من می چسباند. (چیزی که در این سال ها بسیار شنیده ام، به طنز). اما راست گفتار ویژگی عجیبی داشت و آن ظرفیت زیاد بود که در میان مدرسان هنر گوهری کمیاب است. اواخر ترم بود که به منزل زنگ زد و گفت کارم دارد. رفتم به دفترش. دفتری که بعدها فهمیدم یکی از مهم ترین شرکت های ساخت تبلیغات تلویزیونی است. رنگین فیلم اولین دفتری فیلمسازی ای بود که من واردش شدم. دیدن آدم های حرفه ای برایم جذاب بود. راست گفتار مشکلی با کامپیوترش داشت و به فکرش رسیده بود از منی که خودم را علامه دهر می دانستم کمک بخواهد. اتفاقن مشکل پیچیده ای هم نبود و به راحتی حل شد. موقع رفتن به من گفت دوست دارم تا در زمان ساخت فیلمش کنارش باشم؟ جوابم صد البته مثبت بود. یکی دو بار دیگر هم به دفترش رفتم. چندتا دیگر از هم کلاسی ها هم بودند که البته قرار بود در فیلم نقش های فرعی را بازی کنند.
کمی بعد پدرم از میان ما رفت و من درگیر و دار مراسم بودم. همان روزها راست گفتار فیلم بلندش را با نام فالگیر کلید زد که بعدها هم دیدم و به نظرم رسید که فیلم مزخرفی است. واقعن هم همین طور بود. نماهای آشفته و دیالوگ های بد. پیش خودم خوشحال بودم که دستیاری اش را نکرده ام و از طرف دیگر ناراحت کاری بودم که پدرم با پارتی بازی پیش یکی از کارگردانان بزرگ سینما برایم پیدا کرده بود و با احوالات آن روزها نشد که بروم.

آن روز که عروس خوش قدم را نشان می دادند بخشی از این خاطرات را برای نیما می گفتم که راست گفتار، مضطرب وارد شد. جلو رفتم. بنده ی خدا آرام و قرار نداشت و کلی تحویل گرفت. به نظرم رسید تمام اضطرابش را با صحبت های مقطع بیرون می ریزد. فیلم شروع شد. شیطنتم گل کرده بود. به امید دیدن فیلمی که تا آخرش به سوتی های کارگردان بخندیم نشستم و فیلم را دیدم. چند بار طبق عادتم بلند بلند خندیدم. نه به شوخی های فیلم بلکه به آنچه که آن را به نابلدی کارگردان تعبیر می کردم. حتا نیما چندبار مجبور شد سیخونکی به من بزند و اشاره کند که راست گفتار عرق ریزان در صندلی پشت سر من نشسته است. بنده ی خدا از شدت هیجان بارها رفت و آمد. خلاصه فیلم تمام شد و من حیرت زده از کمدی سر راست و دلنشینش دویدم و بهش تبریک گفتم. شماره ای به من داد تا بروم پیشش. احتمالن برای فیلم دومش نقاب. که نشد. نرفتم.

حقیقت این است که عروس خوش قدم کمدی خوبی بود و اتفاقن تخصص راست گفتار در ساخت تیزر اینجا به کارش آمده بود. رنگ و موسیقی درست استفاده شده بود. کادربندی ها به سبک تیزرهای تلویزیونی نامتعارف و دارای عمق میدانی متفاوت از فیلم های معمول ایرانی بودند. نمی گویم عروس خوش قدم فیلم خیلی خوبی است. اما کمدی باحیثیتی است. عمدن با کلیشه ها ور می رود و شوخی هایش دلچسب است. اگر اشتباه نکنم استعداد کمدی امین حیایی با همین فیلم کشف شد. چیزی که بعدن داریوش مهرجویی در مهمان مامان بهترین استفاده را از آن کرد.

با موفقیت عروس خوش قدم، راست گفتار به سرعت فیلم دوم خودش را با فیلمنامه پیمان قاسم خانی کلید زد. اول با نام پوکر (که رد شد) بعد شطرنج (که آن هم از ابزار لهو و لعب بود و رد شد!) و سرانجام نامش شد: نقاب.

neqabنقاب سه سال در توقیف ماند. به دلیل موضوع حساسیت برانگیزش. موسیقی آن ور آبی اش و دیالوگ های بی پرده اش.
اما حالا ناگهان و بدون اخطار قبلی! فیلم اکران شده. انگار که قرار است به فروش فیلم ضربه بخورد. فروش روزهای اول بسیار ضعیف بود. اما این روزها فیلم بهتر شده است. هرچند اگر از یک ماه قبل تبلیغاتش را شروع می کرد می توانست اتفاق مهمی در جدول اکران امسال محسوب شود.

امیدوارم نقاب را ببینید. به استفاده متفاوت از کلیشه هایش دقت کنید و خلاصه از دیدن فیلم کارگردانی که می تواند ظرف چند سال آینده از آن دسته فیلمسازانی بشود که بهشان می گویند فیلمسازان بدنه! لذت ببرید. راست گفتار استعداد غریبی در فیلمسازی به سبک سینمای رایج ایران دارد و هرچند که دیر شروع کرده، اما به نظرم آدم موفقی است.

نقاب شاهکار نیست. اما ارزش دیدن روی پرده سینما را دارد.

+ نوشته شده در  2007/5/18ساعت 17:12  توسط ماکان مهرپویا  | 

در ادامه مطلب قبل.
مطلب زیر هم بخش هایی از شماره اول فصلنامه هنر است.
پاییز ۱۳۶۱.
متن سخنرانی دوم عبدخدایی، نماینده مجلس وقت
با عنوان «تئاتر، از زوال طاغوتی تا کمال مردمی»
در نخستین کنگره شعر و ادب و هنر:

شعرا در تمام تاریخ مدیحه گوی سلاطین و طواغیت بوده اند. شاهنامه فردوسی که بزرگترین اثر ادبی است سخنی از مظلومان ندارد. تمام شاهنامه از تبار سلاطین است. فقط چند بیت راجع به کاوه دارد یعنی راجع به یک شورشی...
... در تمام این مدت هنر در اختیار چه کسانی بوده است؟ شعر در اختیار چه کسانی بوده است؟ هنر تئاتر در طول این ۵۰ سال فقط در اختیار عده ای خود فروخته به اجنبی یا عده ای که برگردان های نوشته های غرب را که با شرایط اجتماعی ما ابدا صدق نمی کرده، ترجمه می کردند بوده است...
... بیایید اینجا یادی از شهید نواب صفوی بکنیم. مردی که در سال ۱۳۳۴ دژخیمان پهلوی مظلومانه شهیدش کردند. هنوز عکس او چون
مسیح، باز مصلوب دیده می شود...
.
.
.
حقیقت این است که اوایل پیروزی هر انقلابی رسم بر این است که تمام اتفاقات حکومت قبلی به هر نوع اعم از خوب یا بد مورد لعن و نفرین قرار گیرد.
بدین گونه است که بعد از انقلاب ما، نه تنها فردوسی، بلکه تمام شاعران می شوند مدیحه گوی طاغوت، تمام هنرمندان می شوند خودفروخته و فاسد و چنین است که از شهید نواب صفوی با اصطلاح «مسیح باز مصلوب» یاد می شود. یعنی عنوان کتابی از کازانتاکیس - نویسنده کتاب «آخرین وسوسه مسیح» که کتاب اول ۲۵ سال در محاق توقیف می ماند و کتاب بعدی هرگز اجازه انتشار نمی یابد.
با خواندن فصلنامه هنر که از سال ۶۱ تا کنون انتشارش ادامه یافته و به دلیل دولتی بودن آن، کاملن می توان به تحلیلی از سیاست های نظام در دوره های مختلف پی برد.
برایم جالب بود که چقدر به عکس و تئاتر و خصوصن تعزیه بها داده شده و هنرهای تجسمی اسلامی چقدر مورد تحقیق قرار گرفته اند. بر عکس امروز که نقد ادبی و سینما در رده نخست قرار گرفته اند. زمانه ای که شاهنامه لعنت می شد و هر چه که دیگر شاه داشت تغییر نام پیدا می کرد. کرمانشاه می شد باختران و... انگار که شاه فقط به معنی محمدرضا بود و بس.

و اما در مورد کنگره ای که در دو پست اخیر مطالبی از آنها نقل شد...
به طور کلی سخنرانی های این کنگره سه دسته اند. گروهی شکل سخنرانی های معمول افتتاحیه را دارند که در آنها سیاست های نظام اعلام می شود. گروه دوم مقالات علمی ارایه کرده اند و گروهی فقط به شعار و کلی گویی - که همانطور که اشاره کردم از مقتضیات زمانه است - پرداخته اند.
فهرست و موضوع سخنرانی ها عبارتند از:
سخنرانی افتتاحیه / حجت الاسلام والمسلمین سید علی خامنه ای - رییس جمهوری اسلامی وقت / بیان کننده سیاست های فرهنگی نظام.
پیام افتتاحیه / حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی - رئیس مجلس شورای اسلامی وقت / بیان کننده سیاست های فرهنگی نظام.
ادای دین هنرمندان، شعرا و ادبا به اسلام / حجت الاسلام معادیخواه / بیان کننده سیاست های فرهنگی نظام.
سیری در ادبیات اسلامی فارسی، از آغاز تا امروز / علی معلم (دامغانی) / شعر دوران مختلف اسلامی.
مبانی نقد اسلامی هنر / زهرا رهنورد / موضوعی که هنوز خانم رهنورد در مورد آن کار ارایه می کند.
جهان بینی اسلامی و هنر / مهندس مهدی حجت / مهدی حجت بعدها رییس سازمان میراث فرهنگی شد. علاقه اش به این موضوع از همینجا پیداست.
روشنگری هایی درباره فضاهای روشنفکری / غلامعلی حداد عادل / یکی از جالب ترین مقالات. حداد عادل مجلات فردوسی را ورق زده و شعرهایی را انتخاب کرده و آنها را نقد می کند. جالب اینکه  شعرهایی که او قالب و موضوع آنها را رد می کند، این روزها بسیار منتشر می شوند و فراوانند.
ملت ما پاسدارنامه می خواهد نه شاهنامه / حجت الاسلام عبدخدایی / بخش هایی از آن در پست قبلی آمده است.
شهادت والاترین هنرها / فخرالدین حجازی / «(با اشاره به سرودهای اجرا شده در تالار وحدت)... آقای متصدی تالار یک شیپور دیگر برای ما بزنید...»
سینما هنر محرومان / برادر هراتی / فکر می کنم منظور سلمان هراتی باشد و تحت تاثیر اندیشه های ناگزیر انقلابی آن زمان درباره سینما است.
نمایشهایی نشات گرفته از اسلام عزیز / برادر فدایی / سخنرانیی در ۲۰ سطر. حاوی شعارهایی علیه نظام گذشته.
شعر: بیانی زیبا، احساسی والا و فهمی برین / استاد محمد تقی جعفری / یکی از معدود سخنرانی های علمی این کنگره. درباره موضوع مورد علاقه ایشان: زیبایی شناسی هنر اسلامی.
خورشید را انکار نکنیم / برادر کجوری / تقویت هنر اسلامی.
قرآن کریم، غایت و نهایت شاعری / عبدالکریم سروش / زیبایی شناسی قرآن.
تئاتر، از زوال طاغوتی تا کمال مردمی / برادر عبدخدایی / در رد شاهنامه و تئاتر قبل از انقلاب.
عاطفه، نه شعر کهنه و نو / امیدعلی مسعودی / قالب های شعر

اما چند نکته دیگر...
در فاصله ای کوتاه، از دل همین کنگره با تمام ضعف هایش، جشنواره های مختلف فجر (فیلم، تئاتر، شعر، دوسالانه های هنری و...) بیرون آمد. ضمن اینکه خیلی دلم می خواهد بدانم سال ۶۱ در میانه جنگ، آیا در عراق هم کنگره های ادبی می گذاشتند یا نه. انصافن خیلی حرف است.
درست است که  هنوز به جایی که فرهنگ و هنر ما می تواند برسد، نرسیده ایم. اما این پیشرفت - رسیدن از کلی گویی ها و شعارها - به نقدهای علمی امروز ظرف ۲۵ سال، باز هم اتفاق مبارکی است.

* در ادامه ی گشت و گذارم در دوره ی فصلنامه هنر، اگر چیزی به نظرم جالب رسید، آن را با شما در میان خواهم گذاشت.

+ نوشته شده در  2007/5/16ساعت 16:15  توسط ماکان مهرپویا  | 

مطلب زیر بخش هایی از شماره اول فصلنامه هنر است.
پاییز ۱۳۶۱.
متن سخنرانی عبدخدایی، نماینده مجلس وقت
در نخستین کنگره شعر و ادب و هنر:

... اهل ادب توجه دارند شعر عبارت از سخن موزون و اکثرا مقفی است که دارای مایه های تخیلی باشد و چون کار با احساس و عاطفه دارد بیشتر روی دل اثر می گذارد چه در بعد عالی و با شکوه و سازنده اش و چه در بعد انحرافی و مفسدش...
... به اشعار علامه اقبال که رمز آزادی را بیان می کند دقت کنید:
هر که پیمان با هوالمعبود بست
گردنش از عیب هر موجود رست
نامسلمان را مسلمان بنده نیست
نزد فرعونی سرش افکنده نیست
ولی متاسفانه باید بگوییم در تاریخ، ادبیات ما لکه های ننگی هم وجود داشته اند. این تالار قبلا به نام رودکی بود. ولی رودکی کی بود؟ کسی که درباره شراب خوب شعر می گفت و کسی که خوب می نواخت در یک شعرش وقاحت را به جایی می رساند که می گوید:
ور به بلور اندرونش بینی
گویی گوهر سرخ است بر کف موسی عمران
او رعایت اصول اخلاقی و شرعی را نکرده و جام باده را در دست ساقی، به گوهر سرخی در دست پاک حضرت کلیم تشبیه کرده است.
این رودکی را آنچنان بزرگش کرده اند که بعد از هزار سال تالاری هم به نامش درست کردند و یا اینکه فرخی سیستانی کسی که خوب چنگ می نواخت و بلد بوده خوب تملق بگوید و صاحب همه چیز شده فقط بلد بود که از سلطان محمود غزنوی خوب تعریف بکند. سرانجام محتوای ارزنده شعر را آنقدر پست کردند که گفتند:
شها مهر تو کیش و آیین ماست
پرستیدن نام تو دین ماست
یا نسبت به حماسه سرای ایران (فردوسی)، اگر چه دارای برخی اشعار خوب نیز هست و به قول بعضی چوب مذهب را خورده ببینیم چه می گوید:
جهان گر گشاده کند راز خویش
نماید سرانجام و آغاز خویش
کنارش پر ز تاجداران بود
برش پر ز خون سواران بود
پر از مرد دانا بود دامنش
پر از ماهرخ، جیب پیراهنش
ولی اگر نام اشکبوس و نام گرشاسب و رستم و سهراب را از این مجموعه بردارید چه می ماند. چون شاهنامه بود خیلی بزرگش کردند ولی ملت انقلابی شاهنامه نمی خواهد، پاسدارنامه می خواهد. ملت ما انقلابنامه می خواهد. فردوسی عوض رستم و اسفندیار چرا ابوذجانه ها را ترسیم نکرد، چرا حنضل ها را ترسیم نکرد، چرا حماسه های بدر و احد را بازگو نکرد که برود افسانه ها و خرافات را پیاده کند.
.
.
.
این چنین شد که سال فرهنگ این ملک کتمان شد. حالا که در دنیا مولانا را ترک می دانند و ابن سینا و ابوریحان و خوارزمی و رازی را عرب، برای فردوسی جشن می گیرند اما با این حال اتفاق مبارکی است.
هرچند:
مرد نمیرد به مرگ / مرگ از اون نامجوست

+ نوشته شده در  2007/5/15ساعت 7:41  توسط ماکان مهرپویا  | 

gumیک جمعه خلوت توی کوچه پس کوچه های لواسان مشغول تصویربرداری تیزری بودیم. یکی از همکاران فنی شرکت سفارش دهنده همراه ما بود تا جای پرده های آبی را برای کروماکی مشخص کند و هم کمک دست باشد. بنده ی خدا که چندان کار پشت دوربین انجام نداده بود تا پایان گرفتن نماها کیف اداری اش را توی یک دستش گرفته بود و دست دیگرش هم توی جیبش و برای خودش چرخ می زد. یکی از بازیگران پیرزنی مسن بود که باید با واکر از یک طرف خیابان به طرف دیگری می رفت. با توجه به هزینه اندک ساخت تیزر عوامل مان کم بود و از این همکار خواستم که یک سر خیابان بیاستد و علامت بدهد تا ماشین های عبوری که در آن خلوتی صبح با سرعت حرکت می کردند، سرعتشان را کم کنند تا به پیرزن بیچاره نزنند.
اما این همکار غیر حرفه ای با پرخاش گفت چرا من؟ من مدیر جلوه های ویژه هستم! من هم با استناد به مکس سامان مقدم  گفتم با توجه به جمیع جهات تو آدم گ...ی هستی.

حقیقت ساده فیلمسازی این است که اگر می خواهی در این کار بمانی، وقتی سر کار می روی، چه کارگردان باشی و چه آبدارچی، باید با شرایط پروژه (و نه دیگر افراد) خودت را وفق بدهی. وگرنه کار به هرحال تمام می شود و چیزی که می ماند خاطرات گذشته در ذهن بقیه همکاران آن پروژه است.

اما این حکایت ادامه ای هم دارد که با نتیجه گیری من سازگار نیست!

وقتی شات ها را دیدیم متوجه شدیم تصاویر over expose شده اند. باور کنید یا نه، همین همکار عزیز بدون اینکه به من بگوید در یک روز دل انگیز با بازیگران هماهنگ کرد و با استفاده استوری بورد و دکوپاژی که کار من بود دوباره نماها را گرفت! کیفیت کار رقت انگیز شد. وقتی به تهیه کننده به دلیل استفاده از دکوپاژم و افت شدید کیفیت کار اعتراض کردم، لبخندی زد و گفت برای شرکت ما مهم این است که کار تمام شود. بنده خدا فراموش کرده بود که اصرارش بر تصویربرداری همین تیزر احتمالن به خاطر پایین آوردن بودجه و نابلدی اش در طرز کار دوربین باعث شد تا تصاویر سفید شوند!

+ نوشته شده در  2007/5/14ساعت 11:53  توسط ماکان مهرپویا  | 

در وبلاگ دیگرم - مربوط به نشر ماکان - شروع کرده ام به نوشته سلسله مقالاتی درباره چشم انداز نشر کتاب در سال ۸۶.

اگر دوست داشتید بخوانید ایـنــجــــا را کلیک کنید!

+ نوشته شده در  2007/5/12ساعت 3:21  توسط ماکان مهرپویا  | 

چند وقت پیش وسط جلسه مدیر یکی از دفاتر نوپای انیمیشن با کارمندانش وارد دفتر شدم. گوشه ای نشستم تا جلسه تمام شود. بحث جالبی بود. مدیر شرکت اعلام کرد که هر کدام از کارمندان اگر در زمینه های فنی و یا هنری کار پژوهشی انجام دهند پاداش مالی مناسبی خواهند گرفت. انصافن شما کمتر دفتر فیلمسازی ای را پیدا می کنید که به کار پژوهشی بها بدهند. خیلی خوشحال شدم و به ذهن خلاق و رویه مثبت مدیر درود فرستادم. آقای مدیر ادامه داد که برای این امر سه نفر از پرسنل شرکت را انتخاب کرده تا کارها را بررسی، ارزشیابی و ارزیابی کنند. این هم خیلی خوب بود. در ذهنم آدم های این گروه را مجسم کردم. فلانی که لیسانس گرافیک دارد برای کار هنری، فلانی که سابقه اش در امور فنی از همه بیشتر است برای کار فنی و فلانی هم که به فن و هنر آشنایی دارد و تحصیل کرده هم هست برای هر دو. اما وقتی آقای مدیر اسامی را اعلام کرد بی آنکه منظوری داشته باشم بلند بلند خندیدم و مجبور شدم اتاق را ترک کنم. هر سه نفر افرادی کاملا فنی - در حد اپراتور و فاقد استعداد و دانش هنری - بودند. به عبارتی انیماتوری که تحصیل کرده ی هنر است و اتفاقن جایزه مهمی هم برای انیمیشن اش از جشنواره فیلم های کوتاه تهران گرفته، باید کار پژوهشی اش را بسپارد به یک دیپلمه، یک فوق دیپلم کامپیوتر و یک دانشجوی مدیریت گردشگری!
رفتم توی آشپزخانه و چایی برای خودم ریختم و بر خودشیفتگی آقای مدیر درود فرستادم!

+ نوشته شده در  2007/5/11ساعت 8:40  توسط ماکان مهرپویا  | 

picمدت ها بود تعریف Hollywoodland را شنیده بودم. بیشتر شنیده ها حاکی از بازی خوب بن افلک بعد از چند فیلم افتضاح بود. امشب با اکراه فیلم را گذاشتم تا ببینم و واقعا به امید این بودم که فیلم بد باشد و مسکن ها هم اثر کند تا بتوانم بخوابم. اما الان صبح شده و فکر می کنم قبل از خواب (کدام خواب؟!) باید چند سطری درباره این فیلم بنویسم.

Hollywoodland داستانی معمایی / پلیسی دارد. اما چندان بر اصول فیلم های معمول معمایی تاکید نمی کند و همین باعث می شود فیلم در میان ژانرهای مختلف عشقی، گانگستری، ملودرام و حتی کمدی غوطه ور باشد. اما فیلم علنا طعنه ای به ژانر نوآر است.  بیشتر فیلم در نور روز می گذرد. انگار که همه ی آن حقیقت مرگ سوپرمن تیره بخت در روشنایی گم شد باشد. کارآگاه کم شانس (که می تواند وجه پارودی بوگارت در فیلم های نوآری مثل شاهین مالت باشد) بی جهت دور خودش می چرخد، صحنه قتل / خودکشی را از زوایا و با آدم های مختلف در ذهنش «فرض» می کند و در نهایت نه خودش در رابطه با این قتل به نتیجه روشنی می رسد و نه مخاطب چیزی از حقیقت دستگیرش می شود.

البته فیلم بی ایراد نیست. کستینگ فیلم موازنه ندارند. بازیگران نقش های فرعی در حد چهار بازیگر اصلی فیلم نیستند - که لازم هم نیست باشند - اما در اینجا به شدت از همدیگر فاصله دارند. از این که بگذریم، مشکل اصلی در فیلمنامه ای است که می خواهد باهوش باشد، اما عملا از تماشاگر جلوتر حرکت می کند و این در ضمیر مخاطب آزاردهنده است. فیلمنامه را هم پل برنبام نامی نوشته که به نظر پرکار می رسد اما فیلم شاخصی در کارنامه اش ندارد.

در عوض فیلم کارگردانی خوبی دارد.  Hollywoodland را آلن کولتر ساخته که پیش از این فیلم ده ها سریال تلویزیونی (از خانواده سوپرانو بگیر تا sex and the city و x-files و...) را کارگردانی کرده است و جالب اینجاست که Hollywoodland درباره بازیگر سریال نازل تلویزیونی در دهه ۵۰ است.

Hollywoodland دو سکانس دلچسب هم برایم داشت. یکی سکانسی که سوپرمن جلوی بچه ها آرتیست بازی درمی آورد و بعد آن بچه فسقلی به نظر می رسد که اسلحه ای واقعی به سوی او گرفته است و دیگر برخورد برودی با باب هاسکینز تا آنجایی که او را از خانه بیرون می اندازند. البته مقوله فرد زینه مان و از اینجا تا ابدیت و بازی بن افلک در سکانسی دور ریخته شده ی آن هم جالب بود.

خلاصه اینکه Hollywoodland فیلم دلچسبی برای دیدن است. البته اگر تحمل ۱۰-۱۵ دقیقه اضافه را در دل فیلم داشته باشید.

+ نوشته شده در  2007/5/8ساعت 7:43  توسط ماکان مهرپویا  | 

به نقل از ایسنا، مجيد حميدزاده - معاون بخش داخلي نمايشگاه كتاب - درباره جمع آوری بخشی از کتاب های نمایشگاه به خبرنگار ايسنا توضيح داد: ما در نمايشگاه توقيف آثار نداريم؛ بلكه روي آثاري كه عرضه مي‌شوند، كنترل داريم.
در راستای همین کنترل، تعدادی کتاب توقیف شدند.

او درباره‌ي كتاب‌هايي كه مجوز انتشار دارند و از نمايشگاه جمع مي‌شوند، يادآور شد: مجوز نشر يك مطلب است و فعاليت در نمايشگاه بحث ديگري است.
واقعن همیشه ایام نمایشگاه احساس می کنم که انگار نمایشگاه کتاب را وزارت خانه ای به غیر از ارشاد می چرخاند. چون کتاب را ارشاد مجوز می دهد و بعد توی نمایشگاه گروه دیگری می آیند و کتاب را می برند برای بررسی مجدد! پس به قول آقای حمیدزاده بحث دیگری در کار است!

مدير اداره‌ي كتاب و كتاب‌خواني وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي درباره‌ي آثار صادق هدايت نيز توضيح داد: سال گذشته جهانگير هدايت (برادرزاده‌ي صادق هدايت) كه ناشر آثار صادق هدايت است، در نامه‌اي به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي خواستار آن شد كه كتاب‌هاي ناشراني كه كتاب‌هاي هدايت را بدون اجازه‌ي ورثه منتشر مي‌كنند، در نمايشگاه جمع‌آوري شوند. ما بر همين اساس، امسال كتاب‌هاي ناشراني را كه بدون اجازه (مجوز) آثار صادق هدايت را منتشر كرده‌اند، جمع‌آوري مي‌كنيم.
به این می گویند هادی صداقت بازی! حالا مگر به همین جهانگیرخان هدایت اجازه چاپ آثار هدایت را می دهید؟!

او همچنين متذكر شد: كتاب‌هايي نيز همچون كتاب‌هاي كريشنا مورتي و آيين بودا، چون عرفان وارداتي هستند، از نمايشگاه جمع‌آوري مي‌شوند. 
در همین راستا مجوز انتشار گروهی کارهای اشو به یک ناشر داده شده است! یاد آن پیرزن لهستانی که روستایش تحت اشغال نازی ها در آمده بود و وقتی داشتند دختران و زنان جوان را - احتمالن برای کاری - از بقیه جدا می کردند، سینه سپر کرد و رفت جلو و گفت: اگه جنگه، مال همه است!

وي از دادن تذكر درباره‌ي آثار فروغ فرخزاد ابراز بي‌اطلاعي كرد و درباره‌ي پوستر هم گفت كه نمايشگاه يك مكان فرهنگي است و جاي چسباندن پوستر نيست. 
البته اینکه کلیه پوسترها باید از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز بگیرند برکسی پوشیده نیست و اینکه هر سال در نمایشگاه بعضی پوسترها می شوند فرهنگی و برخی غیرفرهنگی. اما در همین راستا روی سردر بسیاری از غرفه های نمایشگاه نوشته شده بود: پوستر موجود است! از همین پوسترهای دختر کوزه به دست لب آب و...

حميد‌زاده در پايان تصريح كرد: ضوابط تغيير مي‌كند. زماني‌كه كتاب‌ها مجوز مي‌گيرند، يك ضوابطي وجود دارد و الآن آن ضوابط تغيير كرده‌اند. چيزهايي هم مثل قيمت بنزين يا سن خدمت سربازي تغيير مي‌كنند، و ما نمي‌توانيم بگوييم چرا. اين ضوابط براي امروز است. درباره‌ي كتاب‌ها هم در زمان صدور مجوز ضوابط فرق مي‌كرده است.
به عبارت دیگر در اینجا قانون عطف به ماسبق می شود!
.
.
.
امروز رفتم نمایشگاه. قبل از اینکه وارد سالن شوم (این قضیه بخش بندی کردن نمایشگاه هم حکایتی دارد. این ها که همه به هم وصلند و جاهایی اصلن به هم گره خورده اند!) یک کابل پت و پهن برق سر راهم سبز شد و کارگر محترمی هم همان لحظه آن را کشید و نتیجه اینکه خوردم زمین و ۹۵ کلیو وزنم افتاد روی کتف راستم و کشیدگی تاندونی حادث شده دردناک که دکتر گفته اگر تا فردا تورمش خوب نشود، کارم به گچ و... خواهد کشید.
البته در فاصله زمانی حادثه و بیمارستان از رو نرفتم و کل نمایشگاه فسقلی امسال را گشتم و انصافن احساس کردم ترجیح می دهم از کتابفروشی های همیشگی ام خرید کنم تا نمایشگاه. پس مثل پسرهای خوب سرم رو انداختم پایین و رفتم بیمارستان!
به قول نادرخان نشر ماهریز، تو هر سال که خودت توی نمایشگاه شرکت می کردی بلا سرت می اومد، امسال که شرکت هم نکردی، نمایشگاه سهمیه ات رو قطع نکرده! قدرش رو بدون!

اما جدای این حرف ها شرکت بعضی ها مثل روشنگران بعد از اون همه سر و صدا برایم جای سوال داشت. ققنوس و چشمه و... که گفتند ما شام معروف را نخورده ایم. اما روشنگران که از همان روز اول موضع گیری علنی کرده بود، نشان داد که این بار مسجد جای بعضی کارها هست. شرم آور است این دو رویی بعضی همکاران با سابقه. جالبتر اینکه غرفه به نام روشنگران است، اما در سایت روشنگران آمده نشر دامون نمایندگی روشنگران را دارد!

بگذریم. آخ دستم!

+ نوشته شده در  2007/5/7ساعت 21:53  توسط ماکان مهرپویا  | 

زمان دانشجویی در دوره ی کارشناسی، به خاطر همنشینی با پدر، کمی از لحاظ اطلاعات هنری از بچه های کلاس سرتر بودم و از بس که مجله ی فیلم و گزارش فیلم و فیلم ویدئو و دنیای تصویر و ... می خواندم اطلاعات سینمایی ام هم بد نبود. کار به جایی رسیده بود که استاد تاریخ سینما به تعبیر کتاب بزرگ علوی استاد ماکان صدایم می کرد و استاد بازیگری فیلم اینسایکلوپیدا! من هم کیفی می کردم.

این موضوع گذشت - هشت نه سال - تا اینکه سال پیش با چندتا از دوستان بحث شیرینی پیش آمد پشت سر دوستی که پیشمان نبود! اینکه خیلی اطلاعات دارد. اما اطلاعاتش آکادمیک نیست و در حد آموزشگاه کنکور است و غیره. یکی از دوستان گفت انیشتین جایی گفته که اطلاعات دانش به حساب نمی آید. حالا می خواد دایره المعارف رو حفظ کرده باشه!

همینجا بود که غرور هشت نه ساله ام فرو ریخت. از آن روز دیگر به اطلاعاتم افتخار نمی کنم. اما دانش دیگران را می بلعم.

+ نوشته شده در  2007/5/7ساعت 8:47  توسط ماکان مهرپویا  | 

سر کلاس دارم درباره سینمای چاپلین صحبت می کنم که دخترک هنرجو سرش رو می بره کنار گوش بغل دستی اش و پچ پچی می کنه و بعد می زنند زیر خنده.

پیش خودم فکر می کنم نکنه بند کفش یا دکمه ای بازه. نگاه تندی به خودم می اندازم و بعد که می بینم همه چیز درست است به دخترک می گویم چه خبره. می گوید هیچی یاد برره افتادیم!

حالا من چطور باید به آدمی که مغز به این کوچکی دارد توضیح دهم که شباهت سینمای متفکر چاپلین با برنامه تلویزیونی معمولی ای مثل برره در حد شباهت شقیقه و لنگه کفش است؟

+ نوشته شده در  2007/5/6ساعت 5:0  توسط ماکان مهرپویا  | 

in the name of fatherنشستم و In The Name of Father رو بعد از مدت ها دوباره دیدم.

چقدر این فیلم تلخه. هر چند که به گرایش سیاسی فیلم چندان نمی شه اعتنا کرد. شریدان یکی به نعل زده و یکی به میخ.

ولی عجب بازی ای می کنه این دانیل دی لوئیس. چقدر اون سکانس کوتاهی رو که مستاصل نشسته روی صندلی و منتظره خبری از پدرشه رو دوست دارم.

کشیش وارد می شه. نگاهی بهش می کنه. بعد می گه:

your father passed away an hour ago

بعد پسرک شوخ و شنگ با اون چشم های عجیبش نگاه می کنه به کشیش و خیلی راحت می گه:

thank you very much

و چقدر توی اون نگاه با اون چیزی که داره می گه تفاوت وجود داره.

«نگاه». این همون چیزیه که یک بازیگر رو به از بقیه متفاوت می کنه.
یک بار دیگر به فیلم های شاخص جک نیکلسون، بت دیویس، مارلون براندو، ال پاچینو، لورن باکال، اینگرید برگمن، رابرت دونیرو، جیمز استوارت، گریس کلی و بقیه بزرگان بازیگری نگاهی بیاندازید. چیزی که توی این فیلم ها ازشون اسطوره ساخته، دقیقا ارزش نگاهه. نه دیالوگ های بیادموندنی. 

+ نوشته شده در  2007/5/6ساعت 3:14  توسط ماکان مهرپویا  | 

چند وقتی هست که به این نتیجه رسیده ام برای خیلی ها ابراز عقیده در مورد اثر هنری با ابراز نظر در مورد طعم خورشت قیمه نذری فلان همسایه چندان تفاوتی ندارد.

+ نوشته شده در  2007/5/6ساعت 1:42  توسط ماکان مهرپویا  | 

نورالدین زرین کلک، تصویرگر کتاب و پدر انیمیشن ایران، کسی که انیمیشن ایران را در تمام دنیا به نام او می شناسند، شد پیرمرد ۸۰ ساله که حتی استاد دانشگاه هم نیست،  استاد آمريكايي، تاراج کننده ناموس شیعه، معلم بی غیرت...

خدایا چقدر تلح است این سرزمین با هنرمندانش.

+ نوشته شده در  2007/5/4ساعت 4:39  توسط ماکان مهرپویا  | 

امروز تولد میشل فایفر است. یکی از بازیگرانی که دوستش دارم و بودنش با خاطرات کودکی و نوجوانی ام پیوند خورده است.

موقعیت اما کمی برایم تراژیک هم هست. چند روز پیش با یکی از دوستان نشسته بودیم و فلسفه می بافتیم. گفتم فلانی کاش خدا روی اینترنت یک سایت راه می انداخت تا مردم به هنرمندانی که دوستشان دارند رای بدهند. خدا هم بر اساس این رای، آن هنرمندان را زنده و جوان نگه می داشت!

اما جدای این شوخی لوس، حالا می بینم که میشل فایفر که در بخشی از فیلم های محبوبم حضوری جاودان دارد، حالا ۴۹ ساله است. دیگر در آن صورت شاد و خندان که انگار همیشه نگرانی و لبخند را با هم سنجاق ابدی کرده بودند، چیزی به اسم جوانی گم شده است. هرچند که آن نگرانی و لبخند - گیرم به شکلی دیگر - هنوز هست.

m2میشل فایفر را با گریس ۲ شناختم. بچه که بودم ویدئوی بتاماکس بود و کلی فیلم در پیت و درست و حسابی که ما بچه ها توی ویلای فلان فامیلمان در نزدیکی کرج لم می دادیم و نگاه می کردیم و مگر اینکه خبر می دادند تهران را موشک جدیدی زده اند که خانواده حمله کنند و کانال را عوض کنند و اخبار را ببینند و دوباره بزنند خانه آن یکی فامیل و حرف و حرف و ما که می ماندیم و پینوکیو و آلیس و بمبی می دیدیم و اگر فلان بچه لوس نبود که به پدر و مادرمان راپورت بدهد، بنی هیل نگاه می کردیم و عایشه و وحدت! اما گنجمان گریس بود. گریس ۱ و گریس ۲. همیشه اول گریس ۱ را می گذاشتیم و من عاشق قر دادن های جان تراولتا بودم و البته عاشق صدای زیبای اولیویا نیوتن جان که می خواند و  جان تراولتا دورش می چرخید و وای خدای من عجب صحنه ای بود آنجایی که جان تراولتا، الیویا نیوتن جان را با سر و وضع جدید می دید و دهانش چنان باز می ماند که سیگار از گوشه لبش می افتاد.

فیلم که تمام می شد، همه با هم می گفتیم ۲! ۲! ۲! و بعد گریس ۲ شروع می شد و آتش پاره ای که حتی از سارا و رزا - دخترهای فامیل هایمان - بیشتر دوستش داشتم. اسمش میشل فایفر بود.

گریس ۲ فیلم مزخرفی است. اما میشل فایفر جادو می کند. از همان جادویی که  فیلم متوسط dangerous minds را تبدیل به فیلمی دیدنی می کند. میشل فایفر حضور دارد و آنهایی که اطلاعی درباره بازیگری دارند، معنی حضور را می دانند.

mاما فایفر مورد علاقه من استفانی گریس ۲ یا الویرای صورت زخمی یا کاتیای خانه روسی یا الن اولنسکای عصر معصومیت یا حتی ریتا هریسون ویلیامز - همان وکیلی که در i am sam توی رودبایستی گیر می کند و پرونده سم بیچاره را بر عهده می گیرد  - نیست. من میشل فایفر - کت وومن بتمن دوم تیم برتن را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کنم. یک بار گول خوردم و کت وومن هالی بری را دیدم و البته خوشحال شدم که هیچ کس نمی تواند جای میشل فایفر / سلینا کایل / کت وومن بتمن ۲ تیم برتن را برایم بگیرد که از طرف پمپ بنزین به سمت دوربین / pov بتمن می آید، می ایستد، میو می کند و پمپ بنزین روی هوا می رود. برای منی که نیمی از دنیای سینمایی ام را سینمای فانتزی (نه علمی / تخیلی) تشکیل می دهد، میشل فایفر یک اسطوره است.

تولدت مبارک میشل. لطفا همیشه بمان.

+ نوشته شده در  2007/4/30ساعت 2:44  توسط ماکان مهرپویا  | 

همانطور که بعضی از دوستان می دانند، من علاوه بر کارهای مربوط به فیلمسازی، دفتر انتشاراتی کوچکی هم دارم و سعی می کنم در این آشفته بازار کتاب، هر از گاهی کتابی منتشر کنم.

حالا که بر می گردم و پشت سرم را می بینم، ناگهان متوجه می شوم که نشر ماکان دارد ده ساله می شود! خاطرات خوش و تلخ این ده سال جلوی چشمانم رژه می روند و...

بگذریم...

به هرحال، با چندتا از همکاران جوان کنسرسیومی تشکیل داده ایم و هدفمان چاپ کتاب های استعدادهای جوان است.

برای همین موضوعاتی را مشخص کرده ایم. اگر احیانا کتابی در این زمینه ها  دارید و علاقمندید که منتشر شود، به این لینک سری بزنید. شاید بتوانیم با هم کار کنیم!

ارادتمند / ماکان مهرپویا

http://www.makanpub.blogfa.com/post-32.aspx

+ نوشته شده در  2007/4/29ساعت 14:44  توسط ماکان مهرپویا  | 

redفردا شب (سه شنبه ۴/۲/۸۶) ساعت ۲۱ فیلم مستند سرخ ساخته مشترک امید بنکدار - کیوان علی محمدی از مجموعه ۲۰ شب از شبکه چهار سیما پخش خواهد شد.

سرخ را قبلا در جشنواره روی پرده دیده ام. ساختار فیلم شبیه M.D.M.A ساخته قبلی این دو فیلمساز است اما تجربه های جدیدی هم در فیلم به چشم می خورد. 

امید و کیوان فیلمسازهای باشعور و با سلیقه ای هستند و نمونه ای از همان هایی هستند که در نوشته های قبلی ام تاکید کرده ام می توانند سینمای حرفه ای ایران را به جایی برسانند. تجربه های تکنیکی عجیب و غریب شبانه (که هنوز اجرای بعضی از پلان هایش برایم باورنکردنی است) چیزی است که فیلمسازان حرفه ای هم به آنها احتیاج دارند. کار بر اساس فیلمنامه و استوری بورد و تاکید بر کار خلاقه در رنگ، صدا، میزانسن و دکوپاژ چیزی است که انصافا در سینمای ایران کمتر به چشم می خورد. یادم هست که مرتضی پور صمدی یکبار به من گفت در طول کار حرفه ای اش تنها دو بار با کسانی کار کرده که از روی استوری بورد کار می کنند. یکی امید و کیوان (گویا همه عادت کرده اند که این دو را یکی بدانند!) و آن یکی ... بگذریم...

سرخ درباره ایدز است و از ساختاری داستانی - مستند بهره می برد. مهتاب کرامتی راوی فیلم است. انیمیشن های کوتاهی هم دارد که بزرگمهر حسین پور کار کرده. تیتراژ و تایتل ها را هم دوست سفر کرده ام علی علوی کامران ساخته و این پوستر زیبا هم کار اوست. دوستی از دوران دانشجویی - سلیمه قطبی -  هم در فیلم حضور دارد که راستش البته دفعه اول نتوانستم تشخیصش بدهم! چند بازیگر مشهور دیگر هم در فیلم هستند که خودتان خواهید دید.

به هر حال امیدوارم فیلم سرخ را ببینید و دیدنش را به دیگران هم توصیه کنید.

+ نوشته شده در  2007/4/24ساعت 0:31  توسط ماکان مهرپویا  |