|
این بلاگ به نشانی www.makan-mehr.blogspot.com رفته است. کامنت های اینجا دیگر خوانده نمی شوند.
|
مقاله حاضر ترجمه مقدمه تز دانيل فرمپتون از دانشگاه لندن است که به رابطه فلسفه و سينما و ارايه شکل جديدي در ارتباط اين دو مي پردازد. ارتباطي که به زعم فرمپتون نبايد جداگانه مورد بررسي قرار گيرد. بلکه بايد به شکلي کاملا ترکيب شده (انتگرالي) از آن بهره برد.
فيلموسوفي مطالعه فيلم به عنوان انديشه است و تلاشي است براي يكي شدن آراي قرن بيستم از فيلم به عنوان فکر (از هوگو مانستربرگ تا آنتونين آرتو، ژان اپستاين و سرگئي آيزنشتاين تا ژان لويي شفر و ژيل دلوز) به سوي يک تئوري کاربردي از انديشه ي فيلم.
فيلموسوفي : مقدمه
دانيل فرمپتون / ترجمه ماکان مهرپويا
مطالعه فيلم و فسلفه بايد بميرد. پيوند زدن اين دو رشته، نه تنها آنها را از هم جدا مي سازد، بلکه توازن شان را نيز بر هم مي زند. فسلفه حضوري گسترده داشته تا از فيلم براي ترسيم مسايل و پرسش هاي کلاسيک خود سود بجويد. فلسفه همواره حضور داشته است تا از فيلم حمايت کند: فيلم پي نمي برد که چه مساله فلسفي اي با خود به همراه دارد، بل فلسفه براي کمک به فسلفه بايد ارزش حقيقي و نهفته فيلم را آشکار کند. اين وضعيت پدرمآبانه فلسفه معمولا با بي توجهي به فرم فيلم و فلسفه متفکرانه موجود در آن همراه مي شود. سپس فيلم را در ذهن با ادراک بشري، روياها و يا ناخودآگاه قياس مي کند. شوک ناشي از ديدن جهاني آزاد شده توسط تخيل آدمي، باعث شد تا بسياري از نويسندگان متقدم پيوند عميقي را ميان ذهن بيننده ي فيلم و خود فيلم مشاهده کنند که آن ها را به اين سوق داد تا فيلم را به مثابه بازتاب معني متفکرانه اي به شمار آورند. اما قياس صحيح با تفکر انسان غريب مي نمايد، زيرا فيلم بسادگي در تفکر و ادراک ما متفاوت است. فيلم در ابتدا دروني (سوبجکتيو) و در نگاه فرمال، عيني (ابجکتيو) به نظر مي آيد.
فيلموسوفي(1) مطالعه فيلم به عنوان انديشيدن است و تئوري هستي فيلم و فرم فيلم، هر دو را در برمي گيرد. «فيلم-ذهن»(2) تئوري فلسفه از هستي فيلم است، خاستگاه تصاوير و اصواتي که ما تجربه مي کنيم، مقدم بر آفرينش روايت (روايت براي فيلم تنها راه مفري است تا به روي کاغذ آورده شود). بدين ترتيب فيلموسوفي بسط و يکپارچگي تئوري هاي فرم فيلم و ارايه ي پيش - روايت است. مفهوم فيلم-ذهن قرار نيست تا جايگزيني براي مفهوم روايت باشد، اما به سادگي به طبيعت تقليل دهنده تئوري هاي روايت گويي و محدوديت هاي انگاره راوي اشاره مي کند. فيلم-ذهن شرح تجربي فيلم نيست، بلکه فهم ادراکي کنش ها و وقايع فيلم است. فيلم-ذهن تاثيري خارجي، بودني استعاري يا چيزي نامرئي نيست. آن به خودي خود در فيلم وجود دارد، آن فيلم است که خود را به مباحثه درونش رهنمون مي کند. دو منظر براي فيلم-ذهن وجود دارد: آفرينش دنياي فيلم به شکل فهرستوار ابتدايي از انسان ها و اجزاي قابل بازشناختي و طرح و بازتصوير کردن اين دنياي فيلم.
اين طرح و بازتصوير کردن از دنياي ابتدايي فيلم در اينجا «انديشه ي فيلم» ناميده مي شود. با اهميت آن که اين فرض، مقايسه مستقيمي بين ذهن آدمي خلق نمي کند؛ انديشه فيلم به قدر کفايت متفاوت است تا هرگونه مقايسه سختگيرانه اي را انکار کند، بلکه اينجا مقايسه اي کارکردي وجود دارد: پايداري فيلم، معني پايان ناپذير و طرز برخورد با کاراکترهايش و فضاها به عنوان (نوعي جديد) از انديشه تصور مي شود. استعارات پديدارشناسانه از اداراک بشري معاني موجود از فيلم را محدود مي کند؛ دوربين به کاراکتر ديگري مبدل مي شود و هرگونه حرکات فاقد شباهت به انسان دوربين نشانه هاي افراطي تهي يا بازتابي انعکاسي خواهد بود. يک عبارت سخت گيرانه در سينماي دلوز(3) براي فهميدن فيلم به مثابه انديشه مفيد است: «اين يک دوربين است و نه يک ديالوگ که توضيح مي دهد چرا قهرمان پنجره عقبي پايي شکسته دارد» (عکس هاي ماشين مسابقه و دوربين شکسته در اتاقش) (4). انديشه ي فيلم آن کنشي از فرم فيلم است که مقصود فيلم - ذهن را دراماتيزه مي کند.
به علاوه، مفهوم انديشه فيلم در دو جهت، ارگانيک است: فرم را گرفتار محتوا مي کند و ديگر اين که به نرمي به زباني منتج مي شود که فيلم را توصيف مي کند که بدون تلاش و بطور مطلق بر تجربه مخاطب اثر مي گذارد. يک رابطه اساسي بين مفهوم با فيلم با زبان با تجربه (با فلسفه). همزمان، فيلم بيشتر انديشمند و نيز انعطاف پذير و آزاد مي شود تا معناي مجازي هرچيز را نشان دهد. از اين گذشته راوي نامعتبر و نماي غير ذهني pov هر دو بيشتر و بيشتر عوامانه مي شوند. براي به کار بردن اين فرم هاي جديد تئوري و نقد فيلم زبان توصيفي بيشتر شاعرانه اي براي فرم فيلم نياز است. مفهوم انديشه ي فيلم به معني آن است که تمام فيلم بر آن است تا تمام حرکات فرمال را مهم يا شايد معنا دار کند، بدين سان به مخاطب کمک مي کند پيچيدگي هاي فرمي و چرخش هاي فيلم را شرح دهد. حالا سبک فيلم به عنوان منظور دراماتيک خود فيلم ديده مي شود.
تصور کلي انديشه ي فيلم سبک را بخشي از کنش مي کند و تجربه فيلم بدل به نوعي حس ارگانيک مي شود زيرا سبک با روايط مفهومي طبيعي، متفکرانه، انساني به معنا متصل شده است که فرم هاي فيلم را بيش از آن که تکنيکي کند، دراماتيک مي کند. در فيلموسوفي فرم ضميمه اي بر محتوا نيست، اما به سادگي خود بيشتر محتوا (فقط براي طبيعتي متفاوت) است. نحوه اي که يک شخص فيلمبرداري مي شود فقط به عنوان يک شکل استعاري غير مستقيم آن شخص ديده نمي شود، بلکه شايسته کاراکتر آن شخص يا يحتمل تفکر موجود در فکر فيلم از آن شخص است. در اين وجه است که مفهوم انديشه ي فيلم پيوند بين فرم و محتوا را سازماندهي مي کند. در ترکيب کامل سبک با تفکر فيلم (و نه ضميمه اي بر عمل متحواي اصلي)، فيلموسوفي اميدوار است تا تجربه مخاطب را گسترده کند و عمق دهد. سبک هميشه حاضر است و هميشه ترکيب کاملي با کنش ها و رويدادها دارد و فيلموسوفي به سادگي و به شکلي هالوستيک(5) کنش هاي فيلم را به موتيف ها و مقصودهاي متفکرانه دراماتيک مقيد مي کند.
آشکارترين دليل بازتصور کردن فيلم به مثابه انديشه تغيير در نحوه صحبت ما درباره فيلم است. کاري که اول از همه لازم است صورت گيرد برجسته کردن ارزش و اهميت تصوير و صدا است، چيزي که به سادگي در رابطه مستقيم از ميان انبوه مطالعات سينمايي فراموش مي شود. در اين وصلت بين فيلم و مخاطب، محتواي فيلم به وسيله معاني «مناسب» استنتاج شده از مفهوم انديشه ي فيلم پيشرفت مي کند. يکي از خواسته هاي قلبي پروژه آن است تا احتمالات فيلم (از تمام تصوير - صداهاي متحرک) را به وسيله بازآفريني زبان توصيفاتش عوام پسند کند. درباره قدرت و تاثير قدرتمند تصاوير بسيار کم نوشته شده است؛ نوشته اي بر فيلم که براي عوام است، به طور نزديک منحصرا به طرح، بازيگري و ارجاعات فرهنگي سوق مي يابد. استدلال من آن است که بازانديشي فيلم به عنوان انديشه، اميدوارانه اجازه ورود شاعرانه تري را به بينش فيلم مي دهد. فيلموسوفي تنها پيوندي را بر انديشه به فيلم تقديم نمي کند (نه فقط علاقه اي براي همسنجي) ، بلکه تحليل فيلم را به عنوان قسمي از خودش از انديشه به او مي بخشد. اين صرفا سوالي براي رفع معماي «چه چيزي هستي فيلم را مي سازد» نيست، زيرا اين تنها همان قدر مهم است که چگونه ما تئوري اش را، زبان بيان تصويري اش را، و نقش بياني اش را بسازيم.
گذشته از اين اگر فيلم عملي انديشمندانه است، پس (يحتمل) فلسفي هم هست. فوکوس کردن، قطع کردن، حرکات دوربين، صدا، فريم بندي و... همه به يک رابطه قطعي براي بيان داستان «مي انديشند». يقينا براي خاص کردن ايده ها ، شکل ها و رنگ هايي وجود ندارند، در غير اين صورت فيلم به ارتباط(6) تنزل مي يابد. فلسفه ايده ها را جهت دقيقي توليد مي کند و فيلم انديشه شاعرانه اي است که مي تواند غير مستقيم فلسفي عمل کند، يک تفکر فاقد زبان که ويتگنشتاين(7) در محاوره روزمره آن را غيرممکن ديده بود. و اين ما هستيم که اگر بخواهيم تفکر فيلم را کامل مي کنيم، و تصميم مي گيريم چه ايده هايي از سينما حاصل شوند. فيلموسوفي سرانجام قصد دارد تا تصوير را توسط رها کردن ظرفيت انديشمند فيلم از جايگاه ثانوي در فعل و انفعال انساني و... آزاد کند. براي اين کار توجه پروژه سرانجام به تاريخ فسلفي و دلالت هاي ادراکي فيلم برمي گردد. چگونه فسلفه کوشش کرد تا با تصاوير بيانديشد؟ چگونه ما عملا انديشه فيلم را به مسايل و مباحث فلسفي رايج متصل مي کنيم؟ ما چگونه توانستيم اين انديشه غير ادراکي را براي فلسفه بکار بنديم؟ در حرکت به سوي فهميدن تنها چيزي که مي تواند متفکرانه سينمايي شود، پروژه (فيلموسوفی( کوشش مي کند تا «فلسفه» را در جنبش ها و فرم هاي فيلم بيابد. اگر اين نوع جديدي از انديشيدن است براي انديشه ما چگونه معني مي دهد و فيلم چه چيزي را مي تواند فلسفي گونه تصور کند؟
مدرسه تاريخ هنر، فيلم و رسانه تصويري
کالج بيرکبک، دانشگاه لندن، انگلستان
و
انستيتوي فيلم بريتانيا، لندن، انگلستان
2) filmind
3) ژيل دلوز (1925-1995) فيلسوف فرانسوي اواخر قرن بيستم. آثار مهمي درباب فلسفه، ادبيات، فيلم و هنرهاي زيبا دارد.
4) Gilles Deleuze, _Cinema 1: The Movement-Image_ (1983), trans. Hugh
Tomlinson and Barbara Habberjam (
Press, 1986), p. 201
5) holistic
6) communication
7) لودويگ ويتگنشتاين (1889-1951) فيلسوف اتريشي که آثار متعددي درباب فلسفه مدرن دارد
خط ها و آدم ها:
نقد زیبایی شناسانه شب میکل آنجلو آنتونیونی
چندي پيش به کتابي برخورده بودم که به زيبايي شناسي معماري مي پرداخت و بعد ناگهان يکي از مقالاتش را به سينماي آنتونيوني و تاکيدهاي او بر معماري اختصاص داده بود. در آن مقاله آنچنان توجه آنتونيوني به معماري مورد ستايش قرار گرفته بود که او را در حد و اندازه هاي معماران بزرگ دنيا معرفي مي کرد.
به قصد نوشتن اين مطلب کوتاه، فيلم را پس از مدت ها ديدم و اين بار آن را مسحورانه تر يافتم. نه از لحاظ محتوا – که درک آن چيزي شخصي است – بلکه به لحاظ فرم والا و ايجاز به کار رفته در آن.
مطلبي که در پيش روي شما است، برخواسته از فلش هايي است که بعضي از سکانس هاي فيلم در ذهنم زده اند. وگرنه، بيشتر از اين نيز مي شد درباره تصاوير شب نوشت و مثلا به تحليل تصويري پلان به پلان دست يافت. اما به گمانم کليت اثر از يک خط سير ويژه تبعيت مي کند که با مثال هايي از سرتا سر فيلم، به آن ها اشاره کرده ام.
آنچه که فيلم شب، اثر ميکل آنجلو آنتونيوني را جذاب مي کند، به غير از روايت مدرن و روان شناسانه آن، تصاوير بديعي است که ساختار کلي قاب هاي فيلم را تشکيل مي دهند.
بازي هاي فراوان با نور، اشيا، اشکال هندسي و حتي آدم هاي فيلم، باعث شده تا فيلم علاوه بر جذابيت هاي محتوايي، داراي نوعي جذبه فرمي نيز باشد.
شب، هفتمين فيلم بلندآنتونيوني و دومين قسمت از سه گانه ي او است که با ماجرا آغاز شد و با کسوف پايان يافت. نگاه ويژه ي آنتونيوني به انسان و رها ساختنش در آوردگاه معماري، طبيعت و روشنفکري شهري از ويژگي هاي بارز آثار او است. تلاش تلخ او در به ثمر نشستن عريان سازي جامعه روزگارش در بستر زمان رنگ مي گيرد و شعري انساني و تلخ را در لابه لاي تصاوير پرمفهومش به مخاطب عرضه مي کند.
رابطه آنتونيوني با معماري شگفت انگيز است. او خطوط افقي، عمودي و مورب ساختمان¬هاي معمول شهري را چنان به جان کاراکترهاي فيلمش مي اندازد که مي¬توان حالات انساني هرکدام از آن ها را در پس اين رويارويي احساس کرد.
به خاطر بياوريم تنهايي ليديا را پس از خروج از اتومبيل جوواني در سکانس هاي نخستين فيلم که چطور
در ميان ساختمان هاي بلند، با رنگ هايي کم مايه و با زواياي 90 درجه مي چرخد، و بعد چطور اين ساختمان رياضي وار فرو مي ريزد و احساساتش هم زمان با ورود به ساختمان هاي نيمه مخروب – با خطوطي شکسته – در هم مي ريزد و چطور زماني که به خطوط افقي دشت مي رسد، آرامش خود را باز مي يابد.
شهر، عظيم است. درخشان و زيبا و سرشار از بتن، شيشه و آلومينيوم که بي تفاوتي از سرورويش مي بارد و حاشيه ي آن بکر و خالي با افقي آرامش بخش.
شب دو سوال عمده دارد: چگونه عشقي به وجود مي آيد و چگونه عشقي از بين مي رود؟
پوشش سپيد ليديا در نور روز و سياه او در مهماني شبانه، بي آنکه ميل به تفسير موقعيت او داشته باشم، ما را به زندگي يکنواختش رهنمون مي کند. زندگي اي که از خيانت هاي گاه و بي گاه جوواني اندوده شده و اندوه به شکل روزمرگي جلوه کرده است. از همين رو است که فيلمساز در پايان فيلم، آگاهانه شب را به روز مي رساند و بعد ليدياي سياه پوش در نور روز به مقصد نهايي مي رسد: او يکنواختي را به هم مي ريزد، توازن را به هم مي زند و نامه ي پرشور روزگار عشق جوواني با خود را مي خواند.
و درست همين جا است که درخت ها سر مي رسند. درحالي که زن و شوهر در کنار هم قدم مي زنند، در حاشيه ي آن ها انبوهي از درختان به چشم مي خورند. کمي بعد دو تک درخت، تمثيلي بر آن دو شده و هم زمان با آن دو به روايت فيلم اضافه مي شوند.
دو درخت در کنار هم که چون خطوطي عمومي، ناپايداري وضعيت زن و مرد را نويد مي دهند و بعد درخت ها ديگر با هم ديده نمي شوند. تک درخت هايي مي¬شوند از هم جدا شده، مانند رابطه تک افتاده ي ليديا و همسرش.
و باز همين جا است که بايد به نقش اشيا در فيلم اشاره کرد. اشيا در شب، جايگزين انسان ها مي شوند. آنتونيوني نيز به مانند مارسل پروست و هم مکتبان او، شخصيت پردازي نمي کند، بلکه تجزيه و تحليل مکانيسم رواني و دروني آدم هاي فيلمش را مورد توجه قرار مي دهد. به همين لحاظ است که از اشيا چنان کمک مي گيرد تا روحيات دروني کاراکترهايش را به مخاطب عرضه کند.
به همين دليل است که درخت ها و آدم ها يکي مي شوند. به هم نزديکند، از هم جدا شده و بعد از چشم مخاطب دور مي شوند.
درخت، اين سرنمون مشترک در خاطره ي انسان ها، بيش از هر چيز مفاهيمي برخاسته از نهاد آدمي دارد. مفهومي بايسته از پايداري، ريشه اي در زمين و سر در افلاک – رابطي بين زمين و آسمان - .
اما درخت در فيلم شب، مفهومي چون اين ندارد. درخت هاي شب، چون تک درخت هاي تارکوفسکي، معناي معنوي ندارند، بلکه به عکس، کاملا مفهومي انساني را دربرمي گيرند. درخت ها، همان دو انسان سرگشته ي دورافتاده از هم – جوواني و ليديا – هستند و نه سرنموني به مفهوم يونگي آن.
از سوي ديگر، پاسخ صريح آنتونيوني به دو سوال مطرح شده در همين جا روشن مي شود. پاسخي اميدوارانه در عين نااميدي: آنها نااميدانه به هم چنگ مي زنند و عشق مي ورزند.
در فيلم از اين موازنه هاي تصوير و بر هم زدن توازن ديداري باز هم هست. نگاه کنيم به سکانس بازي والنتينا با جوواني در اتاقي که پوشيده از مربع هاي سفيد و سياه (مانند صفحه شطرنج است) و بازي هاي کلامي جوواني براي بدست آوردن والنتينا و بازيگوشي او براي فرار از اين موقعيت. درست به مانند تقابل رنگ هاي سراميک هاي زمين بازي.
باز مي توان به زن سياه در کلوپ شبانه (با لباس هاي سپيد) و احساسات متفاوت جوواني و ليديا در آن سکانس اشاره کرد. يکي غرق در انديشه اي که در سکانس پاياني تجلي مي يابد و ديگري که هوسناک به رقص زن سياه مي نگرد.
اشاره ديگر، رزي است. زني عامي که در ميهماني شبانه با لباسي روشن حاضر شده و اين عدم تجانسش با محيط روشنفکرانه موجود در مهماني، با همين تاکيد بر روشني لباس، مو و پوست و البته کلام صورت مي گيرد.اما رزي، نمونه ي خالص قضيه است. در عوض بسياري از مهمانان به رنگ شب در آمده اند و در پس ديوارهايي نامرئي اما عظيم از دنياي ماتم زده ي خود اسير شده اند. آن ناتواني در برقراري ارتباط بين آدم هاي فيلم از ابتدا تا انتها هم به نتيجه ي همين ديوار نامرئي باز مي گردد: عدم ارتباط.
باز همين ديوار بلند و نامحسوس است که جوواني از پس آن به دخترک پريشان احوال بستري در بيمارستان دست مي يازد و به والنتيناي جوان ابراز عشق مي کند و هر دو تلاش عقيم مي ماند.
و بعد، آنجا که شب به روز مي انجامد، دنيا حالتي ديگر به خود نمي¬گيرد. نوازندگان همچنان مي¬نوازند و تنها دنياي دروني جوواني و ليديا است که دستخوش تغيير مي شود: تاکيد دوباره مي کنم بر نماي آن دو در روشنايي صبح با آن لباس هاي رسمي شب، رو به درخت ها و در خط شيب دار تپه ي کوچکي که بر آن نشسته اند، تا بر مفاهيم تصويري فيلم صحه بگذارم. گويي اگر فيلم صامت نيز ساخته مي شد، توانايي بيان احساسات موجود در اين سکانس را داشت.
در سکانسي از فيلم متوجه مي شويم که والنتينا مشغول خواندن خوابگردهاي بروخ است و اين اشاره ي آشکار و البته ترسناکي به ماهيت شي گونه¬ي آدم¬هاي فيلم است. همانگونه که اشيا به انسان ها تعبير شده اند، انسان هاي فيلم هم به عروسک هايي خودکار – چنان که در کتاب بروخ آمده – تعبير مي شوند.
اين را لازم نيست از ديالوگ هاي به ظاهر روشنفکرانه اما در باطن سخيف مهمانان آن ضيافت ميليونرها متوجه شويم. آدم هاي فيلم به مانند اشيا، نقطه هايي بر صفحه ي کاغذ هستند که به هم نزديک و از هم دور مي شوند و تنها اثري از سکون بر جاي مي گذارند. باز بايد که اشاره کنيم به کتاب بروخ و عروسک هاي خودکارش که کارشان در آمد و شد، سخن گفتن و البته معناي وجوديشان تکرار مکررات و سکون ازلي - ابدي است.
در واقع، مهمان ها حاشيه هايي متمرکز بر دو خط موازي داستان مي شوند: جوواني و ليديا که در ميان اين سکون، حرکتي از خود نشان مي دهند . هرچند که اين حرکات کند و بي رمق است، اما روي خط روايت قراردادنشان از سوي فيلمساز و نيز جدا کردنشان از ديگران و تعبيرشان به همان دو تک درخت، آن ها را خطوطي عمومي جلوه مي دهد که بي ثبات اما در حرکت هستند.
اما فيلم تنها در خطوط و نقاط خلاصه نمي شود. شب، داراي عمقي بصري است که جداي معاني زيبايي شناسانه¬ي آن، به سير روايي فيلم کمک شاياني مي¬کند. به خاطر بياوريم آن تصوير ضد نور والنتينا را بين چهارچوب در و حجمي که از برقراري عمق ميدان بدست مي آيد. فاصله سوژه با دوربين و نيز جدا شدنش به سبب عدم تجانس کنتراست نوري، حجمي را به دست مي دهد که بيشتر از آنکه نشان دهنده ي «تصوير ضد نور زني در قاب در» باشد، به سطح آرامش بخش و متعادل مربعي مي انجامد که قرار است از آن عبوري صورت گيرد و تقابلي اتفاق بيافتد.
از سوي ديگر فيلمساز براي آنکه مخاطب را از سوء تفاهم پيش آمدن رابطه ي مثلث گونه ي عشقي برحذر دارد، هيچ گاه مثلثي را در قاب تصويرش با حضور روبرتو، ليديا و جوواني يا والنتينا، جوواني و ليديا تشکيل نمي دهد. حتي ما اشيايي تثليث گونه را نيز در سراسر فيلم تماشا نمي کنيم.
حال باز گرديم به اشيا و اشاره اي ديگر به ماهيت شي در تصاوير شب و آن اين که از آنجا که زنان آثار آنتونيوني همواره مقامي بالاتر و موجوديتي خودآگاه تر از مردان او دارند، ما هرگز زنان را از ديد مردان فيلم به شکل اشيا نمي بينيم. اگر در pov مرد شي اي وجود دارد، آن ماهيت وجودي شي است و نه استعاره اي از زن. به عکس آنکه مي بينيم در جايي از فيلم، هنگامي که ميليونرها مبالغ بالايي را بر سر جوواني شرط مي بندند، او سرخورده از اينکه به اسب مسابقه تشبيه شده، بازي را ترک مي کند.
جوواني – البته – سمبل «من» است. برعکس تومازو که به ليديا توجه داشته، جوواني هميشه خود را در معرض ليديا قرار داده و آنچنان که خود ليديا اقرار مي کند، همان ارجاع به من جوواني و عدم توجه من ليديا است که او را به جوواني علاقمند کرده است. اين من، به مثابه يک حجم آن دو را در خود مسحور کرده و درست زماني که جوواني پي بدان مي برد که واقعا عشقي در ميان او و همسرش نيست، آن حجم به ناگهان از من معنايي تهي شده و به صورت من وجودي – خشونت – ظاهر مي شود. اين حجم گرچه در نگاه اول در تصوير به چشم نمي خورد، اما با زوم بک تصوير و دور شدن دوربين از آن دو، متوجه عمقي مي شويم که انگار آن دو را در خود فرو برده است. (اين عمق را در سکانس پاياني آگرانديسمان نيز مي توان ديد).
شب، به وضوح نامش، داستاني سياه داشته و اين سياهي در دل شب، با آدم هاي سياه پوشش هم خواني ويژه اي دارد. اما اين هم خواني تنها از قبل تجانس و عدم تجانس کنتراست بوجود نيامده بلکه به ساختار روايتي و ريتم فيلم نيز برمي گيردد. آدم ها، اجسام (خطوط و نقاط) توسط کات هايي به هم پيوند مي خورند تا يکنواختي زندگي آن ها بر مخاطب بيش از پيش روشن شود.
آنتونيوني تفاوت نگاه خود را با يک نقاش در اين مي داند که نقاش تنها واقعيت ساکن را کشف مي کند، او يا شايد ريتم را. اما کارگردان بايد همه آن ها را در مقابلش متوقف کند. چون حتي تصاوير در سينما محو شدني هستند.
همين راز متوقف کردن زمان در بستر تصاويري به يادماندني است که فيلمي را در ذهن ماندني و فيلمي ديگر را فاني مي کند.
منابع و مآخذ:
1) آنتونيوني، ميکل آنجلو. «شب»، ترجمه هوشنگ گلمکاني. نشر ني. چاپ اول، 1376.
2) بوردول، ديويد و تامپسون، کريستين، «تاريخ سينما». ترجمه روبرت صافاريان. نشر مرکز، چاپ اول، 1383.
3) حليمي، محمد، «اصول و مباني هنرهاي تجسمي». نشر احياي کتاب. 1384
4) شيخ مهدی، علی، «بررسی نماد درخت در فيلم های عباس کيارستمی»، فصلنامه خيال، شماره 2، 1381.
5) کوک، ديويد آ. «تاريخ سينما». ترجمه هوشنگ آزادي ور. نشر چشمه. چاپ اول. 1382.