تبليغاتX
یادداشت های یک فیلمساز جوان
این بلاگ به نشانی www.makan-mehr.blogspot.com رفته است. کامنت های اینجا دیگر خوانده نمی شوند.
همانطور که گفتم دیگر از روند سرویس دهی بلاگفا خسته شده ام.

چند روز گذشته مشغول طراحی وبلاگ جدید و انتقال کلیه مطالب اینجا بودم.

نشانی جدید وبلاگ:

www.makan-mehr.blogspot.com

البته هنوز مشغول وارد کردن مطالب، اصلاح اشکالات و تنظیم تصاویر هر مطلب هستم. اما به زودی، کار خودم را از سر می گیرم.

اگر RSS وبلاگ را می خواندید، امیدوارم که وبلاگ جدید را هم مشترک شوید. اگر به وبلاگ سر می زدید، امیدوارم که به اینجا هم سر بزنید.

ممنون / ماکان


+ نوشته شده در  2009/9/20ساعت 13:7  توسط ماکان مهرپویا  | 

راستش حسابی از دست بلاگفا به ستوه آمده ام.

دو روز کذایی است که امکان وارد شدن به آن را نداشته ام و حالا هم بعد از یک ساعت F5 زدن بالاخره موفق شده ام که بیایم و این مطلب را بنویسم.

بعد از اتفاقات چند ماه گذشته، بارها و بارها بلاگفا با مشکل روبه رو شد. اما  مشکل هاست (حالا من اسمش را این می گذارم، هر جوری دوست دارید صدایش کنید) هنوز بدجوری و به طرز مشکوکی روی اعصاب است و من که در این مدت بارها دیگران را در این رابطه به صبر توصیه کردم و بهشان گفته بودم که «درست می شود» حالا خودم هم فکر می کنم که دیگر راه حالی جز خروج از اینجا باقی نمانده است.

تا یکی دو روز آینده وبلاگ را به آدرس جدید منتقل خواهم کرد و نشانی اش را همین جا خواهم نوشت.

فقط می ماند مشکل آوردن مطالب قدیمی به وبلاگ جدید که اگر کسی بلد بود ممنون می شوم راهنمایی ام کند.


+ نوشته شده در  2009/9/19ساعت 0:24  توسط ماکان مهرپویا  | 

از خیلی وقت پیش تصمیم داشتم پس از دیدن قسمت آخر فصل دوم سریال TRUE BLOOD چیزکی درباره ی این شاهکار تلویزیونی بنویسم. اما راستش چنان از ظرافت های بی بدیل تصویری آن به وجد آمده ام که فکر می کنم در حال حاضر یک کفه ی ترازوی قضاوتم در مورد آن به شدت سنگین است.

فکر کنم فعلن بهتر است که همین چند تصویر را اینجا بگذارم و فقط این را بگویم که این سریال در چند روز گذشته برنده چند جایزه به خاطر کارگردانی، تولید و طراحی صحنه شده است. حرف هایم بماند تا بعد.

+ نوشته شده در  2009/9/16ساعت 1:24  توسط ماکان مهرپویا  | 

امروز برای مشاوره دادن به یک واحد دانشگاه علمی و کاربردی که از امسال (یعنی همین چند روز آینده) برای چند گرایش کاردانی فیلمسازی دانشجو می پذیرد، رفته بودم پیش رییس دانشگاه. همکاران دیگری هم بودند و بحثی بود بر سر این که سرفصل دروس این رشته ها، چقدر به درد دانشجوبان می خورد.

من نمی دانم که چه کسی این سرفصل ها را تعیین کرده و چقدر خودش سر کلاس سینما نشسته است. اما واقعن چقدر این سرفصل ها به درد دانشجویان می خورند. کلاهتان را قاضی کنید: دانشجوی کاردانی تدوین را چه به فیزیک نور و صدا؟ دانشجوی کاردانی تدوین چطور باید ادبیات نمایشی و کارگردانی را بگذراند اما درسی به نام تاریخ سینما نداشته باشد؟! زیبایی شناسی تدوین چه ربطی به عرفان دارد؟ و...

من کاری به رشته های دیگر ندارم اما فکر می کنم روش تحصیل، سرفصل ها و سیلابس دروس سینما، نه تنها در این دانشگاه، بلکه در سایر دانشگاه ها نیز نیاز به بازنگری اساسی دارند. سیستم های فیلمبرداری و پست پروداکشن دیجیتال چند سالی است که پایشان به ایران هم باز شده و اغلب دفتار سینمایی از آنها استفاده می کنند. حیف است که دانشجویان سینما همچنان باید به نگاتیو بیاندیشند و به دلیل کمبود و گرانی امکانات سینمای آنالوگ، نه آن را به خوبی فرا بگیرند و نه فیلمسازی دیجیتال را.

دانستن تاریخ سینما و سیر پیشرفت تکنیکال ابزار و یادگیری پیش زمینه های سینما برای هر کسی که می خواهد فیلمساز شود، امری بدیهی است. اما نه این که این قضیه جایش را به اصل بدهد و تکنولوژی روز دنیا مهجور بماند.

چندی پیش دوستی می پرسید مگر ما آدمش را داریم که بتواند سینمای دیجیتال را به دانشجویان آموزش دهد؟ پاسخ این است که علاوه بر تعدادی از اساتید کهنه کار، نسل تازه ی فیلمسازان و تحصیل کردگان سینما، بسیار با این مقوله آشنا هستند و می توانند روح تازه ای به دانشکده های سینمایی بدمند. اما سوال دیگر این است که آیا در سیستم مسن آموزش سینما جایی برای آنها هست؟

پاسخ این یکی باشد برای بعد.

+ نوشته شده در  2009/9/15ساعت 17:0  توسط ماکان مهرپویا  | 

همه اش از بازی با کبریت شروع شد. از زور بیکاری نشستیم و یک جعبه کبریت را جلومان خالی کردیم. عین قدیم ها که برق می رفت و لذا تلویزیون دو کاناله مان هم روشن نمی شد تا راز بقا نگاه کنیم و در عوض جلوی چراغ نفتی می نشستیم و  کبریت ها را روی هم می ریختیم و باید نوبتی جوری کبریت ها را برمی داشتیم که بقیه تکان نخورند. از بیکاری دور همی بهتر بود! بعد یک بسته کیت کت سوغاتی رسید که گوشه اش یک بسته بازی به نام جنگا داشت و همان کبریت بازی خودمان بود، اما درست و حسابی تر! بعد یک مونوپولی فرد اعلا رسید و شدیم کاسب مجازی و خانه و هتل می خریدیم و سر قیمت زمین با هم چانه می زدیم و من یاد بچگی ام می افتادم که بچه بزرگ های فامیل دور هم می نشستند و ایروپولی بازی می کردند و ما را داخل آدم حساب نمی کردند و ما هم فکر می کردیم که چقدر بازی سختی است. پس می رفتیم سر وقت همان منچ خودمان که محض رضای خدا یک بار هم نمی شد که رنگ هایش درست روی هم چاپ شده باشد، اما کافی بود تا برش گردانی تا مارپله ای هم نمایان شود و ترس شب های بمباران را بدل به عیش دوران کودکی کند.

اما به حال برگردیم... بعدش را یادم نمی آید چه شد که رسیدیم به کانتر استرایک! یکهو دیدم که یک عالمه لپ تاپ روی میز نهارخوری بود که از طریق شبکه به هم متصل بودند و یک سری تروریست می شدند و یک سری ضدتروریست و آنقدر توی سر و کله هم زدیم که آخرش به این نتیجه رسیدم که جمعش کنیم و بچسبیم به بازی های بی سر و صداتر! پس برای دورانی کوتاه مافیا ظاهر شد که به ابزار نیازی نداشت اما یک سری آدم جرنزن! احتیاجی وافر داشت که در دکان ما یافت می نمی شد. پس ریسک از راه رسید. اول به صورت بورد، با مهره هایی جور واجور و بعد تحت شبکه، پر از انیمیشن های جذاب. و بعد باز نمی دانم چه شد که یک روز دوستی پلی استیشنی به خانه من آورد تا برای مدتی میزبانی اش را کنم. دوران طلایی بازی ها، برایم کامل شد. هر وقت حوصله نوشتن، خواندن و دیدن و شنیدن را نداشتم، می توانستم دکمه ریز دستگاه را بزنم تا به دنیایی پر از رنگ و قصه بروم.

و امروز، همان دوست مهمان جدیدی با خودش آورد: Wii.

این دستگاه کوچک اما عجیب و غریب همان بلایی را سر من آورد که اخوان لومیر در آن اتاق تاریک سر ناصرالدین شاه آوره بودند! ما کجای دنیا ایستاده ایم؟ در چه دوره ای از هستی زندگی می کنیم؟ منی که در نزدیکی سی و دو سالگی، هنوز بازی های کودکانه را به خاطر دارم، چطور دارم با دستگاهی سر می کنم که باید ایستاده با آن بازی کرد، تحرک داشت و تازه هر از چندی به نصیحتش هایش درباب باز کردن پنجره و تنفس هوای تازه و استراحت دادن به بدن توجه کرد؟ اگر بخواهم آبکی بنویسم، همین جا، وقتش هست که بنویسم: تکنولوژی، تا کجا؟!

هنوز یادم نرفته که بعداز ظهر تابستان ها، وقتی مادربزرگ استراحت می کرد، من و پسر دایی کوچکم روی تختی که روی حوض کوچک حیاط گذاشته بودند جلوی تلویزیون چهارده اینچ سیاه و سفید پارس می نشستیم و جوی استیک تی وی گیم - که دستگاه مزبور بی شباهت با ترانس های یخچال فاراتل امروزی نیست - را مثل در شیشه آبلیمو می چرخاندیم تا مکعب کوچک که اسمش توپ بود به خطی که اسمش آدم بر خورد کند و به سمت مقابل برود. اسم بازی هم مثلن تنیس بود.

حالا جلوی تلوزیون چهل و چند اینچ پلاسما می ایستی و جوی استیک خارق العاده ی بی سیم را دستت می گیری و مثل بازی واقعی تنیس به توپ ضربه می زنی. بالا و پایین می پری و مثل الان من از کتف تا سر انگشتانت درد می گیرد و البته الان آن مهره لعنتی کمر هم قوز بالا قوز شده و در ضمن یک اسپک حرفه ای که می رفت تا توپ را خارج از دسترس حریف به گوشه زمین بخواباند، ناگهان سر از لوستر بالاسر در آورده و سه جای دستم را بریده و... قصه ای است این شادی های کوچک.

باید به خاطر بیاورم، که شادی کوچک کودکی من کیهان بچه ها بود - که ان روزها هنوز مال بچه ها بود - و اطلس جغرافیایی سحاب و قصه های خوب برای بچه های خوب و کتاب های طلایی انتشارات امیرکبیر - که بازمانده های قبل انقلاب بچه های عمه محبوبه بودند - و بعد آتاری آمد که رنگ های شاد بازی هایش را در شهر خاکستری آن روزها عمری نمی شد دید.

باید به خاطر بیاورم، آن کامپیوتر 386 با سرعت 20 را که همه ی دنیایم بود. امروز یکی از کامپیوترها دانلود بی وقفه اش را انجام می دهد و دیگری گردش حریصانه من در اینترنت و نوشتن گاه و بیگاهم را در ورد تحمل می کند. تلویزیون برای خودش شبکه خبر را بی صدا پخش می کند. سیستم حرفه ای صوتی، موسیقی ناب وایاکندیوس را از روی سی دی ارژینال پخش می کند، دوربین عکاسی گوشه ای افتاده و دوربین فیلمبرداری گوشه ای دیگر تا حوصله کنم و به کارشان گیرم. آیپاد طفلکی گوشه ای افتاده و هزاران موسیقی در آن گوش هایم را به انتظار نشسته اند و راستش، من حق دارم با حیرت به گذشته ای نه چندان دور نگاه کنم و یادم بیاید که چطور روی پله ها، کنار خانه پسر همسایه مان می نشستم تا شاید دلش برایم بسوزد و مرا به خانه اش دعوت کند و آن یکی جوی استیک کمودور 64 را به من بدهد تا با هم "هلی کوپتر صحرا" بازی کنیم.

من حق دارم که روزهای گذشته را نگاه کنم که باید در خانه می نشستیم تا خواب عصرانه همسایه ها با صدای بازی های کودکانه ما خراب نشود و جایش با ماشین های کوچک مدل در خیابان هایمان که همان حاشیه قالی بود، کورس می گذاشتیم و شاید گاهی مادر اجازه می داد تا آتاری را با صدای خاموش بازی کنیم.

و من حق دارم که چنان از این تجربه ناب از خود بی خود شوم که آسمان را به ریسمان ببافم تا فقط بخواهم بگویم من امشب تجربه ای داشتم که بازی های کودکانه را به من برگرداند: ترکیبی درخشان از جنب و جوش های کودکانه ی عصرها در کوچه و بازی های پای تلویزیونی بعد از ظهرهای بچگی، وقتی همه خواب بودند.

+ نوشته شده در  2009/9/11ساعت 4:58  توسط ماکان مهرپویا  | 

باور کردنش برای من هم سخت است. اما الان سه ساعت است که جی - میل بنده به شکل بالا در آمده.

کسی می داند چرا؟

+ نوشته شده در  2009/9/9ساعت 23:1  توسط ماکان مهرپویا  | 

در این چند سالی که مخاطبان با سریال لاست همراه بوده اند، همواره این سوال برایش مطرح بوده که اصلن لاست درباره ی چیست و چه فرجامی خواهد داشت؟

ایران هم از این قاعده مستثنا نیست. تئوری های زیادی در این باره مطرح بوده اند که ترجمه ی بعضی از آنها به طور پراکنده در نشریات - از جمله شهروند امروز خدابیامرز - و بعضی سایت ها و وبلاگ ها آمده اند. به عقیده من با توجه به بسته بودن دایره فرهنگی در ایران و عدم شناخت اغلب مخاطبان از مقولاتی مانند اسطوره شناسی و درام، لاست در اکثر مواقع از سریالی جذاب و پرحادثه فراتر نرفته و تمام تصورات بینندگان از احتمالات فرامتنی - که گاه در ناخودآگاه شان ظاهر شده - عقیم مانده است. 

با نگاهی به پنج فصل گذشته این سریال، و به ویژه فصل پنجم که بالاخره آشکار مباحث فرازمینی را در کنار مسایل فیزیکی و متافیزیکی بیان می کند، می توان دریافت که در سطحی بالاتر از این سریال جذاب، با مفاهیمی روبه رو هستیم که نیاز به بسط یافتن دارند.

البته لاست، با انبوهی از بازیگران جذاب و روایتی تو در تو و چرخش های پیاپی در روابط، زمان و مکان، مخاطب را چنان درگیر می کند که تازه شاید این فرصت یک ساله برای نمایش فصل هفتم و آخر، زمان مناسبی برای پرداختن به مسایل دیگر این سریال باشد.

در این مدت، تئوری ها به دو دسته کامل تقسیم می شدند. گروهی سریال را دارای روایتی دینی می دانستند که به مفهوم آخرت (beyond) می پردازد. گروهی دیگر هم لاست را دارای رویکردی علمی می دانستند که تمام اتفاقات آن روی کاغذ و به شکلی تئوری امکان پذیر است. نشانه اش را هم سریال fringe می دانند که توسط همین گروه تولید شده و به مسایل علمی ای در حوزه های پزشکی، شیمی و فیزیک می پردازد که شاید بشر فعلن قادر به انجام آنها نیست، اما از لحاظ تئوری کاملن امکان پذیر هستند.

نکته ای که تا حد زیادی در لایه های زیرین نهفته مانده بود و ارجاعات فصل پنجم به اساطیر مصری باعث توجه به آن شد، همین بحث اسطوره شناسی و نمادشناسی است. 

از میان مسافران پرواز 815 که به طوری اتفاقی وارد جزیره ای شده اند، بعد از حوادث بسیار، تنها هشت تن  امکان بازگشت به عالم زمینی را پیدا می کنند. اما باز هم ترجیح می دهند که به جزیره برگردند. چون جزیره آنها را به خود خوانده است. آخرت محلی رمزبار است، که همه ی افراد پس از مرگ به آنجا می روند. آخرت با «عالم معنا» (l' autre monde) تفاوت می کند. زیرا عالم معنا، آخرت نیست، بلکه اغلب دنیایی است مجاوز و مشابه دنیای ما، با این تفاوت که ساکنان آن می توانند به آزادی از آن خارج و یا به آن داخل شوند. حتا می توان افراد را به عالم معنا دعوت کرد، حال اینکه از آخرت هیچکس باز نمی گردد.

عالم معنا بنابر تعریف عالم خدایان است، و در تضاد با دنیای افراد زمین یا جهان مردگان است؛ مردگان به عالم آخرت می روند. عالم معنا فارغ از قید زمان و مکان است. سرنشینان آن جاودانند و می توانند در هر لحظه به هر جا بروند.

جزیره از لحاظ نمادشناسی سمبل مرکز معنوی است. به جزیره نمی توان وارد شد، مگر از طریق دریانوردی یا پرواز. برای رسیدن به جزیره باید از خاک دور شد. جزیره جهانی کوچک است. تصویر کیهان است، جهانی تمام و کمال، زیر ارزش قداستی متمرکز را نمایان می سازد. جزیره یادآور پناهگاه است. جایی است که آگاهی و خواسته متحد می شوند تا از تهاجم ناخودآگاه بگریزند. از نگاه تمثیلی میل به خوشبختی زمینی یا ابدی در جزیره به ثمر می رسد. در داستان های مشهور پیرامون جزیره ها، همواره گنجی در آنها مدفون شده است. شاید از همین روست که بسیاری جزیره را ترک نکردند و آنها که رفتند مجبور به بازگشت شدند.

به نظرم، لاست عالمی فرازمینی است. اما ربطی به مباحث دینی ندارد. به کهن الگوهای بشری و اسطوره های ساخت ذهن بشر کهن متصل است. مجسمه مصری در جزیره، خدای مرگ است. اما تنها اسطوره است و بحث دینی در آن درمیان نیست. بسیاری از تمدن های کهن به جهان دیگر اعتقاد داشته اند. جهانی که در آن بحث قضاوت میان نیک و بد متصور نبود، بلکه جهانی بود صرفن به شکلی دیگر. از همین روست که در بسیاری از این تمدن ها، مردگان را با پول و غذا دفن کرده یا جسمشان را موم اندود می کرده اند. زیرا بر این تصور بوده اند که آنها در جهانی دیگر به حیات ادامه خواهند داد.

گمان می کنم که فصل هفتم، رازهای پایانی را هر چه سریع تر بگشاید. هر چند دیگر در این سالها باید برایمان عادت شده باشد که هر بار حدسی بزنیم و بعد عکس آن را ببینیم!

در ادامه ی این سلسه مطالب به ویژگی های دیگر این سریال از جنبه های سمبولیستی، اسطوره شناسی و نیز ارجاعات فلسفی خواهم پرداخت.

* بخش های نمادشناسی این مطلب با نگاهی به کتاب فرهنگ نمادها ترجمه سودابه فضایلی، انتشارات جیحون نوشته شده است.

* سه بار در این متن به جای فصل پنجم، ششم نوشته شده بود که اصلاح شد.

+ نوشته شده در  2009/9/5ساعت 21:11  توسط ماکان مهرپویا  | 

چند روز قبل، در مراسم هفتادمین سالگرد شروع جنگ جهانی دوم که در لهستان برگزار شد، ولادمیر پوتین، نخست وزیر روسیه اشتباهات شوروی سابق را در جنگ جهانی دوم پذیرفت. برای کسانی که جنگ را به دو قطب دلاوری های متفقین و جنایت های آلمان هیتلری تقسیم می کنند، بسیاری از جنایت های علیه بشریت از سوی متفقین نادیده باقی مانده است.

قبل از شروع جنگ جهانی دوم، آلمان و شوروی تفاهم نامه ای امضا کردند که به موجب آن، لهستان به اشغال دو کشور در آمد. تمام افسران و سربازان و تعداد زیادی از متخصصان لهستانی اسیر و به اردوگاه های موقت فرستاده شدند. پس از اشغال کامل لهستان توسط آلمان نازی، تعداد زیادی گورهای دسته جمعی پیدا شد که در آن ها جسد دوازده هزار نفر از افسران لهستانی در حالی که اغلب گلوله از پشت سر به جمجمه شان اصابت کرده بود، به چشم می خورد.

ماشین تبلیغاتی هیتلر به کار افتاد و با ساخت فیام های مستند خبری و نیز انتشار اسناد این فاجعه، کل قتل عام به شوروی نسبت داده شد. با پایان جنگ، تمام قضیه ماشین تبلیغاتی این بار بر ضد آلمان ها به راه افتاد و ماجرا بر گردن نازی ها افتاد.

آندره وایدا، کارگردان بزرگ لهستانی که خود پدرش را در سن سیزده سالگی در این ماجرا از دست داده، با باز کردن فاجعه نسل کشی و نخبه کشی لهستان - معروف به کاتین - فیلمی درخشان در این رابطه ساخته و جنایات شوروی را در جنگ جهانی دوم در لهستان به تصویر کشیده است.

فیلم «کاتین» چند ماجرای موازی را از قربانیان و خانواده هایشان دنبال می کند. نحوه قتل عام افسران و نیز دفن آنها در گورهای دسته جمعی چنان تصویر شده که مخاطب را به فکر فرو می برد.

وایدا به جای آنکه با داستانی خطی  و دنبال کردن زندگی یک خانواده، ماجرایی دراماتیک را به بیننده عرضه کند، با نمایش زندگی تعدادی از این خانواده ها و اغلب فارغ از دیالوگ های تاثیرگذار، با حرکات درخشان دوربین و نیز میزانسن های موثر، احساسات مخاطب را نشانه گرفته است.

چیزهایی از این دست کم نیستند. در حالی که فیلم با ضرب آهنگی کند، داستان را روایت می کند، اما در چند دقیقه پایانی، ضرب آهنگ به شدت تند شده و کل ماجرای قتل عام با سرعتی خیره کننده و غیرقابل باور نمایش داده می شود. تاکید وایدا بر کشتار ماشینی افسران و از سوی دیگر کندی انتظار  خانواده آنها و امیدواری شان به بازگشت، دقیقن بر احساسات مخاطب غلبه کرده است. شاید از همین روست که در پایان، فیلمساز برای مدتی با نمایش تصویری کاملن سیاه با حاشیه صوتی یک رکوییم، سرعت بالای بخش پایانی فیلم را خنثی می کند و فرصتی برای نفس تازه کردن و تفکر مخاطب فراهم می کند.

همانطور که گفته شد، دیالوگ های فیلم از بار احساسی کمی برخوردارند و برای همین، این حرکات دوربین هستند که بار دراماتیک فیلم را بر دوش می کشند. برای مثال صحنه ای که قبل از طلوع آفتاب افسران را یکی یکی از کامیون خارج کرده و به اتاقی برده و از پشت به سر آنها تیراندازی می کنند که کل این ماجرا به پلان های طولانی مکرر تبدیل شده است. در یکی از سکانس های پی در پی، دوربین ناگهان از نمایش یک محکوم به اعدام دست کشیده و به شکلی آشفته لامپی پر نور بر سقف را نشان می دهد. یا سکانس پایانی که دوربین در زاویه ای low angle از درون گور دسته جمعی، خاک را نشان می دهد که کم کم خورشید را می پوشاند. از این دست حرکات در فیلم کم نیست. این امر حتا به بازی ها هم تسری پیدا می کند و با وجود کمبود دیالوگ های احساسی، بر سکوت زنان و اقوام این افسران و شکستن شان از درون  بارها تاکید شده است.

تماشای «کاتین» این فرصت را به مخاطب می دهد تا با گوشه های کمتر شناخته شده ی جنگ، فاشیسم و اثرات ایدئولوژی های جزم اندیش آشنا شود و به تکرار تاریخ در اعصار متفاوت ایمان بیاورد.

+ نوشته شده در  2009/9/3ساعت 14:26  توسط ماکان مهرپویا  | 

پیش درآمد این بخش:

خیلی وقت ها کتابی می خوانم که به نظرم چنان ارزشمند است که تا مدت ها هر که را می بینم در موردش با آنها حرف می زنم. همیشه چند ماژیک مارکر گوشه و کنار خانه ام هست تا به محض این که به چیزی برخوردم که به نظرم مهم بود، آن را علامت بزنم. می دانم که یک روزی به کارم می آید و دیگر لازم نیست که تمام کتاب را وجب به وجب دنبال آن بگردم.
و نیز، گاهی پیش می آید که دوستانم سراغ کتاب خوب تازه از من می گیرند و بعضی دیگر هم از منابع مفید سینمایی برای مطالعه آزاد یا کنکور می پرسند.
فکر کردم شاید بد نباشد که تعدادی از این کتاب ها را به مخاطبان این وبلاگ معرفی کنم. بخش «معرفی کتاب» شامل معرفی کتاب هایی در حوزه سینما و دیگر هنرها و نیز کتاب های مفید در زمینه های ادبی و علوم انسانی خواهد بود.


اغلب برای کسانی که می خواهند وارد مقوله سینما شوند، حال مطالعه ای آزاد باشد، یا برای امتحان کارشناسی و حتا کارشناسی ارشد، این سوال مطرح است که از کجا باید شروع کرد. چه کتابی را باید خواند تا با مفاهیم اصلی سینما - در حوزه های تئوری و عملی - آشنا شد و مطالعه کتاب های بعدی را آسان تر کرد؟

پاسخ در دو کتاب نهفته است. هر دو از یک ناشر، در یک قطع و نوشته ی دو نویسنده یکسان.

بسیاری از مدرسان سینما، کتاب «هنر سینما» نوشته دیوید بوردول و کریستن تامسون را بایبل سینما می دانند. گستردگی مطالب این کتاب که از معرفی عوامل یک فیلم شروع شده و به مباحث تئوریک ختم می شود، هر مخاطب تازه کار و یا حرفه ای را با ریزه کاری های هنر - صنعت سینما آشنا می کند. «هنر سینما» درباره زیبایی فیلم است و به قول نویسندگان فرض بر آن گذاشته شده که خواننده کتاب به جز تجربه فیلم دیدن، دانش دیگری در مورد سینما ندارد. همین امر نشان دهنده ویژگی های پایه ای کتاب برای مخاطبان تازه کار است.

عنوان بخش اول کتاب، «تولید فیلم» است که در ابتدا به طور فهرست وار و با توضیحی کوتاه اما دقیق، عوامل فنی تولید فیلم را معرفی می کند. سپس به سراغ مراحل پیش تولید، تولید و پس تولید رفته و آن را به همراه عناوین و وظایف دست اندرکارانشان به مخاطب می شناساند. بعد به مباحثی مانند پخش و نمایش، تفاوت های فیلم و ویدئو و امثال آنها اشاره می کند.

در بخش دوم، نویسندگان (که از تئوریسین های سرسخت و مشهور نئوفورمالیست هستند) به بحث فرم و محتوای فیلم می پردازند و این دو مقوله را (قاعدتا با سنگینی بیشتر بخش فرم) به خواننده معرفی می کنند.

عنوان بخش سوم «روایت به مثابه یک سیستم فرمال» است که باز هم با رویکردی نئوفرمالیستی به مفاهیم روایت و فرم پرداخته می شود. مخاطب در این بخش، هم با شیوه های روایی آشنا شده و هم ژانرهای سینمایی را فرا می گیرد. نویسندگان فیلم «همشهری کین» ارسن ولز را مبنا قرار داده و به شکلی کاملن ملموس به آموزش مبانی امر پرداخته اند.

بخش چهارم به سیستم های فرمال غیرروایی پرداخته و این بار دقیقن و بدون حاشیه مفهوم فرم سینمایی را توضیح داده است.

در بخش پنجم مخاطب با سبک فیلم آشنا می شود. میزانسن و جنبه و کارکردهای روایی آن تشریح شده و نیز مباحثی مانند عمق، رنگبندی و ترکیب بندی در آن مطرح شده است.

در بخش ششم، مخاطب وارد حیطه علمی قضیه شده و با مفاهیمی مانند تونالیته، سرعت حرکت، پرسپکتیو، نسبت های متداول در فیلم 35 و سایر خصوصیات سینماتوگرافیک آشنا می شود.

بخش هفتم که یکی از درخشان ترین بخش های این کتاب است، به بحث تدوین می پردازد و در کمتر از پنجاه صفحه، مخاطب را با مفاهیم، سبک ها و امکانات تدوین به خوبی آشنا می کند.

پخش هشتم به موضوع مهم و قابل توجه صدا در سینما می پردازد و امکانات صدا و مبانی صدای فیلم را با نگاهی به فیلم «یک محکوم به مرگ می گریزد» روبر برسون آموزش می دهد. نکته جالب در این است که نویسندگان چنان به جزییات دقیق شده اند که حتا دوبله و زیزنویس فیلم را هم از نظر دور نگه نداشته و به آن پرداخته اند.

عنوان بخش نهم «سبک به مثابه یک سیستم فرمال» است که مفهوم و تحلیل سبک های فیلم، با نگاهی به چند شاهکار تاریخ سینما، بیان می شود.

از بخش دهم وارد نقد تحلیلی فیلم می شویم که در آن تعداد قابل توجهی نقد نئوفرمالیستی از فیلم های درخشان تاریخ سینما، قابل مطالعه و بررسی هستند.

بخش یازدهم به فرم فیلم و تاریخ سینما پرداخته و به جرات می توان گفت، آسان ترین و بهنرین مرجع آشنایی با تاریخ سینما برای یادگیری و حتا آمادگی شرکت در امتحانات همین بخش است.

اما کتاب دوم، کتابی است از همین نویسندگان با عنوان «تاریخ سینما» که این یکی هم با رویکردی نئوفرمالیستی به تاریخ سینمای جهان پرداخته است. توجه ویژه ی نویسندگان کتاب به فرم باعث شده، تا به جای آنکه مخاطب در داستان فیلم ها یا حواشی آنها غرق شود، با انبوهی از اطلاعات جامع پیرامون شکل گیری و تکامل سینما در ابعاد تکنیکی، ژانرها، سبک ها، روایت و غیره آشنا شود.

کتاب «تاریخ سینما» مخاطب را در هر فصل، ابتدا با اصطلاحات تخصصی آن فصل آشنا کرده و نیز شامل واژه نامه ای برای مهم ترین آنها است.

این دو کتاب بسیار به هم پیوسته هستند. خواننده هرجا که به توضیحات تاریخی احتیاج دارد باید به کتاب «تاریخ سینما» مراجعه کند و هر زمان که به اطلاعات مفصل تری از اصطلاحات نیازمند است باید کتاب «هنر سینما» را دست بگیرد. هر دو کتاب را می توان از ابتدا تا به پایان خواند و یا به بخش مورد نیاز رجوع کرد. هرچند برای کسی که می خواهد با سینما آشنایی پیدا کند و قصدش فراگیری این مبحث به شکلی کامل است، مطالعه کامل «هنر سینما» ضروری است. کتاب «تاریخ سینما» برعکس کتاب های مشابه، به روند تاریخی توجه کمتری نشان داده و هدفش در راستای مباحثی است که در کتاب «هنر سینما» به آن پرداخته شده، یعنی رویکرد به فرم سینمایی.

هر دو کتاب دارای ترجمه روانی هستند و از سر و شکل قابل اعتنایی نیز برخوردارند. هرچند که قطع شان بزرگ است و مناسب لم دادن در تخت خواب یا روی مبل نیستند، اما خواندشان سر میز و با اینترنتی آن لاین و گوگل کردن اصطلاحات و فیلم ها و آدم ها و یادداشت برداری از جاهای مهم، حسابی می چسبد. این هم از نکته نهایی!

مشخصات کتاب ها:

هنر سینما

دیوید بوردول، کریستین تامسون
ترجمه فتاح محمدی
نشر مرکز

تاریخ سینما

دیوید بوردول، کریستین تامسون
ترجمه روبرت صافاریان
نشر مرکز

+ نوشته شده در  2009/9/3ساعت 2:40  توسط ماکان مهرپویا  | 

هر روز تعدادی کامنت، ای میل یا از طریق یاهو پیغام هایی دریافت می کنم که نشان دهنده محبت دوستان عزیز دیده و نادیده است.

بسیاری از این پیام ها، شامل سوالاتی درباره تکنیک سینما، منابع کارشناسی ارشد، انتخاب رشته و مشورتی درباره تحصیل سینما در آموزشگاه ها یا دانشگاه ها است و من خود را مقید می دانم که در اسرع وقت پاسخگوی اعتماد این دوستان باشم.

اما در این میان هر از گاهی - به ویژه در چت - سوالاتی عجیب دریافت می کنم که احساس بدی در موردشان دارم:

خواستن شماره تلفن فلان کارگردان یا بازیگر، پیشنهاد پول در ازای دادن شماره تلفن شخصی به فلان بازیگر مرد یا زن (اسم بدی دارد این کار به خدا!)، سوال درباره روابط خصوصی آدم های سینما و...

از طرف دیگر مشکل بزرگ من سوالپیچ شدن از طرف افرادی است که وقتی به آنها می گویی برای پیدا کردن جوابت فلان کتاب را باید بخوانی یا به سادگی به مطلبی چند خطی در یک سایت یا وبلاگ ارجاع شان می دهی، زود جواب می دهند که وقت خواندن ندارند، چه یک کتاب باشد و چه یک پست کوتاه وبلاگ. شما جای من باشید به این آدم ها چه می گویید؟ یکی سوال می کند که چرا باید کار عبثی مثل فیلمسازی کرد و دنبال یک کار با آبرو نبود و قاعدتن هیچ وقت هم توجیه نمی شود. دیگری می گوید چرا کسی که می خواهد در ایران فیلم بسازد، باید فیلم خارجی تماشا کند! آن یکی می پرسد که چرا تا به حال فیلم بلند نساخته ام و هرطور که می خواهی حالی اش کنی که این کار سلسله مراتبی دارد که باید بتدریج طی شود، توی کتش نمی رود و امثال ده نمکی را توی سر آدم می زند.

من مجموعه دی وی دی جومونگ را اصلن ندارم که بخواهم کپی رایگانی در اختیار کسی قرار دهم. شاید مجموعه خوبی از مستندها و فیلم های کوتاه ایرانی داشته باشم، اما قرار نیست بدون اجازه صاحبش به کسی کپی دهم. از این که ملت تعجب می کنند که چطور من که فیلمسازم، هنوز درباره الی یا سنتوری را ندیده ام، حیرت می کنم و راستش اصلن برایم مهم نیست که دوست دختر بهرام رادان کیست، یا چرا گلشیفته فراهانی با این که شوهر دارد، بی حجاب فیلم بازی کرده است. به من چه ربطی دارد؟! باور کنید با تمام این مسایل روبه رو شده ام!

یکی از دوستانم پیشنهاد داد تا شماره حسابی را گوشه وبلاگ تعبیه کنم و بعد از واریز مبلغ مشخصی (هر چه سوال مزخرفتر، مبلغ بالاتر) تمام و کمال مشغول پاسخگویی شوم. بدیهی است که شوخی می کرد، اما جدای این حرف ها به خدا من دل جواب ندادن یا جواب سربالا دادن به آدم ها را ندارم. دوست دارم همه را تا جایی که در توانم هست و به چرندگویی هم نیفتم، کمک کنم، اما این بدین معنی نیست که وقتم مدام با چرندیات بعضی آدم های بی کار و پرمدعا گرفته شود و اگر پا لپ تاپ نباشم و کمی دیر به آنها جواب دهم، طوری با من رفتار شود که انگار نوکر بی جیره و مواجب پدر محترمشان هستم و در انجام وظیفه کوتاهی کرده ام.

دوستانی که سوالی تخصصی در زمینه سینما و تحصیل و مطالعه آن داشته اند، می دانند که همیشه امیدوارانه و کامل جوابشان را داده ام. اما از این یکی معافم کنید! به خدا من هم کار دارم. نمی دانم که افسانه بایگان شوهر دارد یا نه. نمی دانم که شماره تلفن ترانه علیدوستی چند است. نمی دانم که چطور می شود بدون کتاب خواندن و فیلم دیدن، فیلمساز شد که برای این یکی باید به ابوالفضل جلیلی مراجعه کرد که از سر اتفاق شماره ای از او هم ندارم! نمی دانم ده نمکی چطور فیلم بلند می سازد. نمی دانم از کجا می شود چند صد میلیون سرمایه فیلم بلند را جور کرد که کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی!

من هم یکی مثل صدها سینماخوانده این مملکت هستم. کمی کتاب خوانده ام، مقداری فیلم دیده ام، چندتایی فیلم مستند و تبلیغاتی و چند فیلم کوتاه ساخته ام و با تعدادی آدم سینمایی نشست و برخواست دارم. به خدا قاطی می کنم وقتی یکی به من می گوید تمایل به مبادله فرندز لیست داری یا نه! و وقتی می شنود که این کار دخالت در زندگی خصوصی مردم است، بهش برمی خورد و ...

من دایم در حال تجربه هستم. خودم را گنده احساس نمی کنم. به سادگی به اشتباهاتم اعتراف می کنم و اگر ببینم کسی چیزی برای یاد دادن دارد، تا آنجا که در توانم هست می آموزم و اگر ببینم چیزی بلدم و کسی آن را طلب می کند، به راحتی در اختیارش می گذارم.

من مخلص دوستانی هستم که سوالی دارند و احساس می کنند که من می توانم جوابشان را بدهم. اگر بلد بودم، پاسخگو هستم و اگر نمی دانستم یا به کسی ارجاعشان می دهم که بداند و یا عذرخواهی می کنم.

می دانم که سینما جذاب است. حاشیه هایش هم به اندازه خودش جذابیت دارد. خودم هم مریض نشریات زرد آن ور آبی هستم و در هر سفر خارجی تعداد زیادی از این مجله ها می خرم و حاشیه ها را می خوانم و بعد هم به نزدیک ترین سطل آشغال سر راهم حواله شان می دهم. به سایت های این شکلی خارجی هم تا دلتان بخواهد سر می زنم. اما یک چیزی در جامعه ایرانی وجود دارد که با سایت های خارجی متفاوت است. اینجا کسی طلاقش را از همسرش جلوی صدتا خبرنگار جار نمی زند. ارتباطش را با جنس مخالف (یا موافق!) عیان نمی کند. نمونه حرکت جنت جکسن و جاستین تیمبرلیک را روی سن نمی توانید در ایران پیدا کنید! اینجا هر کسی مثل هر ایرانی دیگر، حریمی خصوصی برای خودش تعریف کرده است. اصلن مرده شور کسی را ببرد که اولین بار قضیه فساد در سینمای ایران را علنی کرد تا شهوت شنیداری عوام را بیدار کند! آن بخش کتاب «آدم های نازنین» رضا کیانیان را خوانده اید که راننده تاکسی ای به او می گوید: «راستی آقای کیانیان از فساد در سینما چه خبر؟»!

بار دیگر تاکید می کنم که در زمینه تخصصی سینما، تحصیل آن، یافتن منابع فارسی و انگلیسی و حتا کاریابی تا جایی که بتوانم در خدمت دوستان هستم.

اما از آن عده دوستان بی کار که با سوالات بی موردشان، واقعن آزارم می دهند، خواهش می کنم بنده سرا پا تقصیر را عفو بفرمایند!

با تشکر!

+ نوشته شده در  2009/9/3ساعت 1:6  توسط ماکان مهرپویا  |