تبليغاتX
یادداشت های یک فیلمساز جوان
 
نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 |

امروز خبر تلخی را شنیدم و اندوه حاصل از آن بهانه ای شد تا بعد از مدت ها احساس کنم که باید چیزی بنویسم.

سیاوش شاملو، پسر ارشد احمد شاملو بر اثر بیماری سرطان درگذشت. آنچه که باعث اندوه من شد، این بود که سال گذشته چندباری او را در منزلش ملاقات کرده بودم و او را انسانی خوش مشرب و در عین حال «عجیب» یافته بودم.

هرچند که سیاوش اهل ادبیات نبود، اما از لحاظ ظاهری و نیز صدا شباهت عجیبی به احمد شاملو داشت و این طور که می گویند بسیاری از حرکات پدر را نیز از او به ارث برده بود. به همین دلیل مصاحبت با او خوشایند بود.

سیاوش تصمیم داشت تا فیلمی را درمورد شاملو تهیه کند. دوستی من را به او معرفی کرد و چندباری به اتفاق به منزل کوچکش در میرداماد تهران رفتیم. دیوارهای خانه پر از تصاویر و شعرهای شاملو بود. در گوشه و کنار خانه کتاب های تجدید چاپ شده ی شاملو به چشم می خورد و کتابخانه ی کوچکی هم در انتهای خانه وجود داشت که در آن هم کتاب های شاملو بیشتر خودنمایی می کرد. همسر سیاوش محبت می کرد و چای می آورد و بعد می نشستیم و برای بار چندم به گزارش کامل درگیری حقوقی وی و آیدا گوش می کردیم. هیچ وقت نفهمیدم که حق با کدامشان بود. باید اعتراف کنم که برای من فقط و فقط موقعیت پیش آمده اهمیت داشت و تمام تلاش خود را می کردم که بدون جانبداری از سیاوش، او را متقاعد کنم که می تواند سرمایه ی تولید فیلم را به من بسپارد تا فیلمی در شان شاملو ساخته شود.

طرح اولیه را نوشتم و هیچ وقت به سیاوش نشان ندادم. خبردار شدم که سرطانش برگشته است. با آن دوست به دیدنش رفتیم و دیدم که از هیکل تنومندش، دیگر خبری نیست. در کمتر از چند ماه، پیری از چهره اش می بارید. گفت که قبل تر هم سرطان داشته و پزشکان موفق شده اند تا او را در آمریکا درمان کنند. حالا سرطان دوباره برگشته بود. این بار سیگارم را بیرون کشیده بودم تا نکند ببیند و هوس کند و به خاطر بیماری نتواند سیگار بکشد و ناراحت شود. اما دیدم که خودش سیگار همیشگی اش - بهمن قرمز - را روشن کرد و به گفتن اتفاقات دادگاه در این مدت اخیر پرداخت. پیش خودم فکر کردم که حتمن بیماری اش جدی نیست که این همه نسبت به آن بی تفاوت است. دادگاه تازه حراج اموال شاملو را که سیاوش در آن برنده شده بود، مردود دانسته بود و سیاوش با خیالی آسوده از انتخاب جایی برای احداث موزه ی شاملو خبر می داد. انگار که مطمئن بود که طرفش قدرت مقابله با او را ندارد.

در این چند جلسه هیچ وقت ندیدم که آیدا را با لفظی بد صدا کند. خانم آیدا، خانم سرکیسیان یا خانم ریتا. این آخری را بیشتر استفاده می کرد که گویا نام اصلی آیدا است. نقدش به آیدا این بود که آنطور که فکر می کند در اشعار و زندگی ادبی شاملو نقشی نداشته است و چه بسا اگر مادر او زنده بود، همین نقش آیدا را داشت. به تقلب هایی اشاره می کرد که به نظرم عجیب می آمد. مدام ایده های جدیدی برای فیلم پیدا می کردم و به این نتیجه می رسیدم که در این جریان دو چیز برایم جذاب تر است: آنچه پس از شاملو بر سر اموال و آثارش آمده و خود شخصیت سیاوش. این شور و حرارت، بازی های جذاب با کلمات و مصداق آوردن های مدام (گاه بی ربط) از پدرش، از کسی که مخالفانش او را پسر بی رحم بساز بفروش شاملو می دانند، عجیب بود. حدیث بی قراری ماهان را مربوط به پسرش - ماهان - می دانست و نه آنچه که در زیرنویس کتاب آمده است. اصرار داشت که یکی از ناشران تقلب های گسترده ای مرتکب شده و پرینت قراردادی را نشان می داد که مربوط به اواخر دهه 60 بود و با پرینتر لیزری پرینت شده بود و پای آن امضای شاملو و ناشر به چشم می خورد! و راستش برای من عجیب بود که آن ناشر خوشنام را در وضعیتی تصور کنم که چنین کار خنده داری کرده است. کمی ترسیدم و برای ارایه پروپوزال فیلم کلی صبر کردم. با آدم های مختلف مشورت کردم و تصمیم گرفتم که او را بسنجم. بدون ارایه طرح، هزینه ی فیلم را با دست و دل بازی فراوان نوشتم و به او دادم.

آخرین بار که دیدمش حسابی آب شده بود. کم انرژی بود اما صحبت فیلم که پیش می آمد روی مبل جابه جا می شد، صافتر می نشست و ایده هایی را که پیش خودش فکر کرده بود به درد فیلم می خورد تعریف می کرد. قصه ی جالبی به ذهنش رسیده بود که البته با ساختار طرح من هیچ نزدیکی ای نداشت. وقتی که هزینه ی فیلم را به او گفتم، مستقیم به چشمانش نگاه کردم تا ببینم که عکس العملش چیست. پرسید که آیا در فیلم انیمیشن هم استفاده می شود؟ که گفتم نه و ادامه دادم که این هزینه شامل تمام دستمزدها، اجاره لوازم و خرید تصاویر آرشیوی از چند فیلمساز و عکاس است. همین جا بود که حرفم را قطع کرد و گفت که به تازگی با مریم زندی صحبت کرده تا آرشیو عکس های شاملو را از او بخرد (شاید هم برعکس، خانم زندی این پیشنهاد را داده بود. یادم نیست). گفت که مبلغ درخواستی زیاد است اما اگر بشود برای فیلم از آنها استفاده کند، این کار را خواهد کرد. برایم جالب بود که این بسازبفروش به جای چانه زدن و پایین آوردن نرخ! (به طور کلی در کار فیلم از کارخانه دار گرفته تا تهیه کننده ی رسمی تلویزیون مثل هم چانه می زنند) حواسش پیش این بود که تا چند روز آینده در حراج اموال برنده می شود و باید هرچه زودتر موزه را راه بیاندازد و می خواهد فیلم به موازات این قضیه پیش برود.

آن وقت بود که اتفاقی که همه چیز را برباد داد، اتفاق افتاد. سیاوش شاملو زبان گزنده ای داشت. تند حرف می زد. تند بیانیه می داد. تند مصاحبه می کرد. احتمالن به همین تندی با آیدا و دوستانش پیش رفته بود. بیش از حد سفت و سخت پای قضیه ی دادگاه ایستاده بود و هرچند دوست مشترکمان و من چند باری این موضوع را به او گوشزد کردیم، اما همچنان این خلق و خویش بود و نمی شد تغییرش داد. نمی دانم. شاید آن روز بی حوصله بودم یا هرچه. اما وقتی که برای بارچندم سیاوش شروع به تعریف یک ایده ی جدید برای بخشی از فیلم کرد و آن چیزی بود که هرگز از آن جلسه بیرون نرفت و نخواهد رفت، فهمیدم که من آدم ساختن این فیلم نیستم. دوست داشتم فیلمی بسازم که هم سیاوش، هم سیروس و هم آیدا (و حتا ع.پاشایی) بنشینند و حرف بزنند. دوست داشتم این بار قضاوت نه به دادگاه که به مخاطبان سپرده شود. دوست داشتم که ایده ی آیدای در آینه ی شاملو و سیاوش پسر ناخلف از یک طرف و آیدای هیچ کاره و سیاوش همه کاره از طرف دیگر به نقد گذاشته شود. هر دو طرف اتهام های زیادی به هم زده بودند و چون بحث ارث و میراث بود و آیدا زن سوم شاملو، می شد این تصور را کرد که حکم دادگاه همانی است که سیاوش انتظار داشت. حالا به نظرم درگیری های دیگری بین سیروس و آیدا اتفاق خواهد افتاد. هرچند که آنطور که فهمیده ام سیروس برخلاف سیاوش موافق مصالحه است. دوستی که به آیدا نزدیک است می گفت که وقتی که در زمان حیات شاملو، بحث بنیاد شاملو پیش آمده بوده، شاملو روی اسم سیاوش و سیروس خط کشیده بود و آنها را لایق حضور در هیات امنا ندانسته بود. هرچند این هم قصه ای از بی شمار قصه است که می شود از هر دو طرف دعوا شنید. فکر کنم آخرین بار پاییز بود که او را دیدم و بعد همه چیز تمام شد. خبر دادگاه را دنبال می کردم تا رسیدم به خبر امروز.

به هرحال آدم وقتی می فهمد که کسی که می شناخته از دنیا رفته، ناگهان خاطرات دانی ِذهنش باز می شود و کلی صدا و تصویر می ریزد بیرون. برای من سیاوش آدمی خوش مشرب و عجیب بود. برخلاف آنچه که می گفت به نظرم چندان دوستی نداشت. به خصوص در جامعه ادبی کسی را نمی شناخت. تنها بود. اغلب جامعه ادبی و هنری، خبرنگاران و طرفداران شاملو، او را دوست نداشتند. این نکته را به سادگی می شود از خبر درگذشت او که توسط خبرگزاری فارس منتشر شده فهمید. خبرنگار فارس برای اطلاع از صحت فوت سیاوش نه با همسر و نزدیکان وی که با آیدا و ع.پاشایی تماس گرفته و در ادامه او را منتقد پدرش نامیده است.  معلوم نیست خبرگزاری ارزشی فارس که قاعدتن باید اصولگراتر از حرف ها باشد که درگذشت پسر احمد شاملو (که کلی با حکومت مشکل دارد) را خبر کند و به مخالفانش زنگ بزند و بعد او را منتقد پدرش بداند!، چرا این خبر را به این شکل کار کرده است. البته گویا آیدا در کنار این تصدیق در سایت رسمی شاملو به خانواده ی سیاوش تسلیت گفته که بسیار کار خوبی به نظر می رسد. آدم ها وسط دعوا هیچ وقت فکر نمی کنند که اگر طرفشان بمیرد باید چه عکس العملی نشان دهند. کار آیدا کار بسیار پسندیده ای بود. به ویژه آنجایی که می گوید: «سیاوش مهربانمان...»

بگذریم...

مادرم همیشه می گوید حتا وقتی که دشمنت هم می میرد، فقط از خوبی هایش بگو. من  دایم با خودم می گویم سیاوش آدم عجیبی بود. خیلی عجیب. حسرت می خورم. نه به خاطر این که فیلم احمد شاملو را نساختم  که می توانست برای همیشه کار گل درشت رزومه ام باشد. حسرت می خورم که چرا از سیاوش شاملو فیلمی نساختم. آدمی عجیب که می توانست برای همه ی آن هایی که او را نمی شناسند و نشناخته او را قضاوت می کنند هم عجیب به نظر برسد.

نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 |


اول از همه سال نوی همه ی خوانندگان این وبلاگ مبارک.

امیدوارم که همه سرخوش باشند و سلامت و به آرزوهای نزدیک دست یابند و به آرزوهای دور نزدیک شوند.

دوم این چند وقت حسابی سرم شلوغ بود و مشاوره ی چند فیلم و انیمیشن و یک سریال که البته این آخری به نتیجه نرسید و از طرف دیگر ساخت یک مستند طولانی صنعتی که فکر می کنم مدت زیادی وقتم را به خودش مشغول کند، زمانی برایم باقی نگذاشت تا در وبلاگم چیز جدیدی بگذارم. در این مدت به دو سفر هم رفتم که وقت مرا زیاد از حد گرفت.

به هرحال، سال نو شده و چند روز تعطیل فرصت خوبی است برای دید و بازدید، خواندن، دیدن، شنیدن و نوشتن.

از همه ی دوستان به خاطر تاخیر در نوشتن در این وبلاگ، پاسخ به ای - میل ها و بدقولی هایم عذر می خواهم. امیدوارم که سال جدید، لااقل برای خودم سال کنار گذاشتن بدقولی ها باشد!

شاد زید و مهرافزون

ماکان

نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در شنبه یکم فروردین 1388 |

... ما در محیطی اجتماعی زندگی و حرکت می کنیم که فاقد فرهنگ است. منظورم این واقعیت نیست که فقط و فقط کتابخانه ها به آشغال تبدیل شده اند، مجلات غیرقانونی اعلام شده اند، مورخان به کارهای یدی می پردازند، هنرمندان ملی اجازه ندارند آثارشان را منتشر کنند و یا به نمایش بگذارند، یا فیلسوف ها بی کارند، اما بیزاران از هنر به عنوان مدیران هنری تاترها و شرکت های طبع و نشر انجام وظیفه می کنند. من دارم به فرهنگ در وسیع ترین معنای این اصطلاح می اندیشم، فرهنگ به عنوان چکیده ی سنت ها و حقوق بشر و آزادی ها، فرهنگی که سیاست را دربرمی گیرد و متضمن حقوق آحاد مردم برای زیستن در زندگی خصوصی ای بدون میکروفون مخفی، داشتن عقاید خودشان، و دفاع از خود در صورت مورد حمله قرار گرفتن است... من آن نوع فرهنگی را در مد نظر قرار دارم که الهام بخش وقوف بر تغییر پذیری و ناشناختگی دنیا است، و به عادت مطرح کردن پرسش ها و بحث درباره ی پاسخ ها میدان می دهد.

... مردم در صورت دریافت پاسخ های ناقص یا نادرست، از طرح سوال های خود نومید نخواهند شد، اما اگر پاسخ هایی که دریافت می کنند خارج از نظم سوال های مطرح شده باشند، یا در صورتی که گمراه کننده، گیج کننده، قاطی پاتی، و بی معنی،  یا حتا تهدیدآمیز باشند، دست از سوال کردن برخواهند داشت. اما آدمی که دست از سوال کردن برمی دارد، دیگر فکر هم نمی کند. زیرا تفکر، به رغم همه چیز، پرسش و پاسخ مداوم است.
... هرجایی که در آن فرهنگ به سکوت کشانده شده است، جامعه ی انسانی از بین می رود و زبان می میرد.

بخش هایی از کتاب روح پراگ: ایوان کلیما، ترجمه ی فروغ پوریاوری، نشر آگه، 1387

نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 |

روزهای خوبی ندارم.

عزیزی که مثل پدر دوستش دارم، در بیمارستان است. دیروز یک بار به اتاق عمل رفته و فردا هم یک بار دیگر. تنم دایم می لرزد. یاد دهه 70، دهه تلخ 70 دایم توی ذهنم زنده می شود.

امیدوارم همه چیز خوب پیش برود.

امیدوارم.

ده کیلو وزن کم کرده ام. اما هنوز سنگینم. هیچ چیز از گلویم پایین نمی رود. بعض روزهای تلخ  گذشته، بدجوری با من همراه شده است.

روزهایم را با جلسه های کاری اغلب بی سرانجام، فیلم های مزخرف، کتاب های بد و موسیقی های معمولی می گذرانم.

یک طرح فیلمم قبول شده، اما خبری از موافقت نهایی نیست. یک پیشنهاد شاید خوب فیلمسازی را رد کرده ام، چون از تهیه کننده غیرحرفه ای، هم می ترسم و هم بیزارم. یک طرحم را هم در نهایت به خاطر ترس از موقعیت خاص کاراکتر فیلم کنار گذاشته ام.

پایم رفته زیر چرخ ماشین. دستم مانده لای در یک ماشین دیگر! سرم خورده به لبه تخت و هر از گاهی سرم گیج می رود. خاکستر سیگار چند جای فرش را سوزانده، تاچ پد لپ تاپم کار نمی کند. دو ماه است حقوقم را پرداخت نکرده اند. ترجمه ها نصفه مانده اند، دستم به نوشتن نمی رود، حوصله ی فیلم و کتاب را ندارم.

هر روز صبح تقویم را نگاه می کنم و می بینم که به روز سفر نزدیک تر می شوم. اما باز روزها هم دیر می گذرند. طول و عرض روزها، در نظرم انبساطی هولناک پیدا کرده اند.

حوصله آدم های غریبه را ندارم. حرف هایشان خسته ام می کند. دلم می خواهد ریموت کنترلی داشتم که هر وقت حوصله ام از کسی سر می رفت، دکمه ی mute را می زدم تا حداقل صدایشان قطع شود. آن وز وز مکرر و بی معنی که قطع شود، فرصتی پیدا می کنم که در رویاهایم روزهای خوب آینده را مرور کنم.
گاهی دلم می خواهد آدم ها را pause  کنم. بعد بروم جلو و توی صورتشان داد بزنم که چقدر خودتان را تکرار می کنید؟ چقدر حرف های تکراری را از گوشه و کنار دهانتان به بیرون پرت می کنید؟ چرا تازه نمی شوید؟

هرچقدر می خوانم و می بینم و می شنوم، باز هم می بینم که عقبم. هنوز هیچ چیز نمی دانم. این خیلی اذیتم می کند.

اگر هنوز امیدوارم، اگر هنوز فکر می کنم که این روزها می گذرد و تمام می شود، به خاطر این است که بارها و بارها در این سی و یک سال عمرم، این مسیر را طی کرده ام. هر وقت این یادم می افتد، ریموت کنترل خیالی را از ذهنم پاک می کنم، به دور خیره می شوم و به حس خوب انتظار یک اتفاق خوب لبخند می زنم. بعد بلند می شوم، یک فنجان از آن دم نوش هیجان انگیز درست می کنم. شاخه نباتی را درون فنجان می گذارم. آرام آرام در فنجان می چرخانمش و بخار داغ و مطبوعش را به مشام می کشم. بعد مزه اش می کنم و دکمه ی play را فشار می دهم: زندگی ادامه دارد.

نوشته شده توسط ماکان مهرپویا در پنجشنبه دهم بهمن 1387 |